ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 34

 

 

نادانی گناه است وبرای همین است که تو در زندگی تنبیه می شوی.
نا آگاهی همواره عذاب آور است وگاهی نشاط آور.
توانایی در رسیدن به اگاهی را به تو ارزانی داشته اند.اطاعت کورکورانه گناه است.بزرگترین گناه وظلم به خود این است که تو شعورت را نادیده بگیری وبه انچه دیگران می گویند بدون اندیشه عمل کنی.تو را برای تجربه ای جدید وراهی تازه آورده اند نه پیمودن راهی که کس دیگری هموار کرده است.
به شعورت تکیه کن آنچه می گوید درست است .زندگی بد بختی نیست.نا آگاهی است که در تو بد بختی وحقارت را به رخ می کشد.زندگی حقیر نیست این تویی که حقارت را خلق کرده ای.
زندگی همان چیزهای کوچکی است که سهراب گفت:شستن بال کبوتر در اب…شستن ظرف در اشپزخانه…قدم زدن در باران…پیمودن راهی در تنهایی…آبیاری با غچه ای که دوستش داری…سلامی به غریبه…ونگاهی اشنا…
ببین یک نگاه ساده چقدر می تواند متفاوت باشد که از چیزا هایی که تو تکرار مکررات می خوانی لحظاتی زیبا برای زیستن می افریند.
پس چرا ما همواره نگاه دیگران را تایید می کنیم واز اینکه خودمان از نگاه وفکر خود استفاده کرده از این ساحل امن وآرام جدا شده وبدانیم زندگی زیبایی های شگفت انگیزی دارد که اگر تجربه اش کنیم هر گز از اینگه خلق شده ایم شاکی نخواهیم بود.
زندگی ملول وافسرده خیلی ها به این دلیل است که جرائت ندارند منطقه امن فکری خودرا رها کنند به چیزهایی بیاندیشند که تایید شده وتعریف شده نیستند.نا دانی ونا آگاهی برایشان حکم امنیت وآرامش را دارد.واگر هم کسی بخواهد تلنگری به ذهن شان بزند زود اشفته می شوند و اعتراض می کنند.
زندگی همواره برایشان زندان وجهنم و وادی غذاب است.واین بزرگترین گناهی است که می توان مرتکب شدزندگی جشن بزرگی است که مارابه ان دعوت کرده اند به قول اندیشمندی جشن رقابت هزارن اسپرم که یکی از ان میان پیروز شده است وآن ما هستیم.
پس چرا به دلایل واهی وافکاری پوچ وبی پایه زندگی را به کام خود ودیگران تلخ می کنیم.
فقط کافی است اندیشه ای را که باعث آزارمان می شود رادر فیلتر باز نگری قرار دهیم.ریشه واساس ان را بیابیم ودلیل به وجود آمدنش را بازبینی کنیم.اینگونه خیلی از آندیشه هایی که باعث رنج ما می شود خود به خود از بین می رود.
اگر می خواهی از جشنی که به ان دعوت شدی لذت ببری نباید هیچ چیز تعریف شده ای را بپذیری.باید خودت نگاه کنی وآنقدر ببینی تا تعریف خودت شکل بگیرد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 1

 

 

می اندیشی که فرار کنی.از خانه!از شهر!از کشور! اما چگونه می توانی از خود فرار کنی؟می توانی از هر آنچه که می بینی دور باشی اما هر جا را که بنگری خودت را آنجا خواهی یافت.
از خود به کجا می توانی بگریزی؟؟؟
پس بمان،با این زندگی که در تو جاریست، که درتو نفس می کشد ودر تو زنده است.به خود نزدیک شو، به زندگی وببین از تو چه می خواهد.از او دور شده ای شاید که تو را رنج می دهد.
به او باز گرد وتماشا کن که چه زیبا در تو می بالد ورشد می کند .با او هماوا شو تا ببالی وشکوفا شوی.تمنا های عبث وبیهوده را دور بریز تا خودت را ببینی.نه در آیینه ونه بیرون از خود.
چهره ات را از درون بنگر.چه شگفتی ها در خود خواهی دید که تو را ذوق زده خواهد کرد.هر گز به آنچه می بینی قانع نشو.پرواز کن بالاتر.بالاتر تا خودت را آنجا ببینی.چه با عظمت خلق شده ای.اصیل وسرشار از طراوت وشادابی.
هر گزدر انتظار یافتن چیزی نباش…هر چه پیش آید خوش آید.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 0

 

 

تا به حال اندیشیده ای که زندگی به تو همین گونه که هستی نیازمند است وگرنه کس دیگری بود نه تو.تا به حال اندیشیده ای شاید در این وجود به تو نیاز دارد نه آنگونه که آرزو داری باشی.پس خودت باش بی هیچ قید وشرطی.بی هیچ بند واسارتی.چرا که زندگی تو را به کارگاه هستی سفارش داده است.
اگر نبودی جایت بسی خالی بود.شاید قسمتی از جهان ناقص تو را اینگونه خواسته است.پس خودرا دریاب.
تو به دنیا آمدی مثل کتابی نانوشته.باید سر نوشتت را خودت بنویسی.همانگونه که هستی.نه با پیروی کورکورانه وتقلید از دیگران.
شاید از خودت فاصله گرفته باشی.یا آنقدر در خودت غرق شدی که نمی توانی خود را بیابی.برای دیدن به فاصله نیازمندیم اما نه آنقدر دور که دیدن محال شود.که تما م تلخی زندگی بشر حاصل دوری از خویشتن خویش است.
یادمان باشد در این جهان به هر چیز که غره شویم ما را از رسیدن به خویش باز می دارد.باید ببینی ولذت ببری وبگذری.
دانش ،ثروت،زیبایی، قدرت،مقام وعنوانها همه سد های راه باز گشت تو به اصل خویش اند.واگر تو خود را انباری بسازی برای انباشتن این عناوین.گمراه خواهی شد.چنان گمراه که جز تلخی وحسرت اندوخته ای نخواهی داشت.ورنج خواهی برد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 19

 

 

تو از من دوری دخترم.اما تصویر تو اینجا روی قلب من است.انجا روی میز هم هست.اما تو کجایی.انجا درپاریس،افسونگر به روی صحنه ها.این را می دانم .گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.ودر ان ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایشی پر نور وپر شکوه نقش”شاهدخت ایرانی”است که اسیر تاتارها شده است.شاهزاده باش وبمان ستاره باش وبدرخش اما اگر قهقهه تحسین امیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت اورده اندترا فر صتی داد در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان وبه صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم .من چارلی چاپلین هستم.وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت می نشستم وقصه ها می گفتم.آن روزها به چهره ات خیره می شدم وآینده تو را می دیدم.رویای امروز تو را، دختری می دیدم پری روی، فرشته ای که بر اسمان می رقصید وصدای تماشاگران را می شنیدم که می گفتند :
این دختر را می شناسی؟این دختر همان دلقک پیره!اسمش یادته؟
آری من همان دلقک پیری بیش نیستم.من با ان شلوار گشاد وپاره پاره رقصیدم تو در جامه حریر شاهزاده گان می رقصی.این رقص ها بیشتر از ان کف زدنهای تماشاگران تورا به اسمان خواهد برد
برو!آنجا هم برو!اما گاهی نیز به زمین بیا وزندگی مردمان را تماشا کن.زندگی ان رقاصان دروه گرد کوچه های تاریک را که با شکمهای گرسنه می رقصند وبا پاهایی که از بینوایی می لرزد.
من یکی از اینها بودم. من دران شبهای دورقصه های زیادی برایت گفتم.اما قصه خودم را هرگز نگفتم.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند ومی رقصید وصدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام . واز اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. اما سکه صدقه رهگذر آن را می خشکاند را احساس کرده ام.با این همه هنوز زنده ام واز زنده گان بیش از انکه بمیرند نباید حرف زد.
داستان من به کار تو نمی اید از تو حرف بزنیم.
به دنبال نام تو نام من است.چاپلین.من با همین نام چهل سال بیشتر مردم زمین را خندانده ام وبیشتر از انکه انان بخندند خود گریسته ام.دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص وموسیقی نیست
هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می ایی ان تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن.به اتوبوس یا مترو شهر را بگردومردم را تماشا کن.زنان بیوه وکودکان یتیم را نگاه کن.دست کم روزی یک بار با خود بگو “من یکی از اینان هستم”
آری تو یکی از انان هستی نه بیشتر.هنر بیشتر از انکه دوبال پرواز به ادم بدهد.اغلب دوپای اورا می شکند.
وقتی به انجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن وبه حومه پاریس برو.من انجا را خوب می شناسم انجا از قر نها پیش گهواره کولیان بوده است.در انجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.
زیباتر از تو ،مغرور تر از تو.انجا از نور کور کننده نورافکن های شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقا صان کولی تنها نور ماه است.نگاه کن ایا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دختر من!همیشه کسی هست که برتر از تو باشد.همیشه وهر لحظه به خاطر بند بازانی که روی ریسمان نازک راه می رفتند نگران بودم.اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
شاید شبی در خشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان تو خواهد بود.شاید روزی چهره ریبایی تورا فریب دهد.آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود.
دل به زر وزیور نبد.زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که بر گردن همه می درخشد.اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردب بستی با او یک دل باش.
کار تو بسی دشوار است این را می دان.
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند.به خاط هنر می توان عریان روی صحنه رفت وپوشیده تر وپاکیزه تر بازگشت.اما هیچ چیز وهیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ان باشد.
برهنگی بیماری عصر ماست ومن پیرمردم وشاید حرفهای خنده اور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری.
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود.می دانم که پدران وفرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
با اندیشه من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی اید.با این همه بیش از انکه اشکهای من این نامه را تر کند .می خواهم یک امید به خود بدهم .
امشب شب نوئل است.”شب معجزه”امیدوارم تا آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا انجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم.تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 1

 

 

مرگ را باور خود گردانیدوبدانید که مرگ مثل ارامش کوهستان است.
کاش میشد چشام ببینن…طرح اندام تو داره زنده میشه جون میگیره…پا توی اتاق میزاره…کاش می شد صدای پاهات بپیچه تو گوش خونه…کاش می شد اما نمیشه…نمیشه بیایی دوباره…کاش میشد اما نمیشه ..این مرام روزگاره!!!!رفتن ات همیشگی بود …دیگه برگشتن نداره!!!
گاهی وقتا زندگی جوری غافلگیرت میکنه که حتی نمی تونی انچه رو اتفاق افتاده تو ذهنت جا بدی.حتی گذشت روزها وهفته هاهم یاری ات نمی کنند.
تو می مانی واتفاقی که به ویرانی ات کشانده است.جنگی نابرابر وغافلگیرانه.چه باید کرد؟؟؟؟
چه باید کرد وقتی،اززمانی که زاده شدی همزادت فکر بردنت رادر سر می پروراند.
رفتن خواهرم مرا به ویرانی کشاند.انگونه که دیگر هیچ میلی به ادامه حیاط نداشتم.بارها راهی بیمارستان شدم.وبا امپولهای ارامبخش ونصیحتهای اطرافیان که این حادثه فقط برای تو نیست واین شتر در خانه همه می خوابد.حتی ذره ای از اندوهم کاسته نشد.
اتاق خواهرم بسته مانده بود ومن جرات وارد شدن به اتاق اورا در غیاب او نداشتم.تا اینکه نشانه ای مرا به انجا هدایت کرد.
درست روی میز تحریرش این کتاب را دیدم.”زندگی پس از مرگ”خواهر ١۶ ساله من اخرین کتابی که در دست داشت این بود؟
شاید برای یافتن سوالات این کتاب به ان سو سفر کرد.اندوه بی او بودن دوباره بارانیم کرد.وبا چشمانی پوشیده ازاشک کتاب را ورق زدم.
“بیشتر ما از مرگ می ترسیم.در واقع ترس ازمرگ ترس از ناشناخته هاست.در فضای دیوانه وار وپر خروش زندگی امروزی تنها مرگ حقیقت دارد.
مرگ مانند غروب خورشید است.وقتی که خورشید در اینجا غروب میکند در جایی دیگر طلوع دارد.در واقع خورشید هیچ گاه غروب نمی کند.
انچه در این دنیا مرگ تلقی میشود.در دنیایی دیگر تولد است.زیرا زندگی نهایتی ندارد.
انسان در فرایند مرگ مانند ماری است که پوست می اندازد.قالب فیزیکی خودرا ترک می کند ودر قالب جدید به زندگی ادامه می دهد.ومی تواند دوستان واقوام خود را ببیند.واز دیدن سوگواری انان دردمند میشود.
هر چه بیشتر گریه وزاری کنیم بیشتر موجب تاخیر انان در پیشروی دران سو می شویم نباید به انها بچسبیم .بلکه باید رهایشان کنیم تادر سفر خود به سوی خدا پیش روند وبا دعا وخدمتی که در حق انها می کنیم سفرشان را متبرک گردانیم.
باید به یاد داشته باشیم که در مشیت الهی هیچ چیز برای ما اتفاق نمی افتد مگر برای خیر ما وهیچ چیز دیر یا زودتر از موعد مقرربرای ما روی نمی دهد.بلکه هر چیز در زمان درست خود اتفاق می افتد.
ساعت الهی کند نیست وما با گذشت زمان تازه متوجه می شویم آنچه برما نازل شده بخشی از رحمت وبرکت الهی بوده است.
پس بیایید قبل از انکه حادثه ها مارا متوجه اطافمان کنند خود متوجه باشیم که ،که هستیم وچه می کنیم.
بهترین هایمان را در راه خدا ودر راه کمک به دیگران بدهیم.
بار کسانی را که می بینید با سنگینی به دوش دارند را سبک کنید.بیشتر بارها فیزیکی نیستند بلکه قلب بسیاری از انسانها به دلیل نگرانی واضطراب گرانبار است.
همیشه اماده کمک باشید.به یاد داشته باشید زندگی وتمام نعمت هایش به عنوان امانت به شما داده شده است.تا ان را درراه خدمت به خدا صرف کنید.درزندگی دیگران همچون برکتی باشید تا زندگی تان بی مرگ شود.
زندگی هدیه خدا برای هدفی خاص است.نگذارید وسوسه ها وخواسته ها واحساسات شوریده شما را گرفتار کند.
وقتی که از تو بپرسند با زندگی ات چه کردی؟چه پاسخی خواهی داد؟
زندگی به نخی بسته است وبسیار نامطمعن است.هیچ کس نمی داند مرگ چه زمانی اورا احضار خواهد کرد.پس اجازه ندهید وابستگی هایتان شمارا از یاد خدا غافل کند.
می گویند بسیاری از تجاربی را که امروزه پشت سر می گذاریم یعنی فلاکتها دومصیبتها و دردهای جسمانی تصادفات وبحران های مالی همه را خود ما زمانی ک در عالم ملکوت اقامت داشتیم انتخاب کردیم.یعنی تشخیص دادیم تمام اینها برای تکامل روحمان ضرورت دارد.وبا امدن به این دنیا فراموش کردیم وهمواره سعی در گریز از انها داریم بنابراین اصل قانون زندگی “پذیرش” است.مرگ را باورکنید تا شمارا غافلگیر نکند.

به سراغ نا شناخته ها بروید ومرگ را بشناسید وبا ان دوست شوید.
عده ای مرگ را داسی می بینند که زندگانی رو درو می کند وعده ای دیگر ان را دری می بینند به سوی جهانی دیگر!!!
شما چطور؟؟؟
خواهرم با مرگ خود مرا با مرگ اشتی داد..انگونه که اکنون همواره چون سایه او را باخود میبینم.
فاطمه ام ساده ومعصوم رفت.گاهی می گویم خوش به حالش ولی اکثر اوقات دلتنگی ازارم میدهد.وچشمان بارانیم مدام در جستجوی او خانه را زیر و رو می کند.
با خواندن این کتاب که نشانه ای خواهرم بود ارام شدم.وحال که می دانم او کجاست وچه حال خوبی دارد.اورا به خدا می سپارم.به قول شاعری:

فاطمه اگه میگم:
خداحافظ نه اینکه رفتن ات ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی،بی تو با تو همینه اسم این دنیا……..!!!!!!!!!!!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 6

 

 

مدتهاست که با خود می اندیشم عشق را چگونه معنا کنم.تمام خلقت را دنیایی واحد می بینم.اما عشق خود دنیایی عظیم است.
چرا انسانها از درک ان عاجزند؟؟؟
قانون عشق!!!ایا می شود عشق را در قالبی گنجاند؟ نه!اگر تمام بودنمان را در قالبی بریزیم ان تنها عشق می تواند باشد.اما عشق را در قالبی نمی توان ریخت.کاش می توانستم ان را با تمام وسعتش جاری کنم در زندگی کسانی که در روزمره گی غرقند.
تنها زمانی که بودنمان را باور کنیم وتمام انسانها را عضوی از خود بدانیم وبه تمام پیکره هستی احترام بگذاریم وبدانیم که هر کسی که وارد زندگی ما می شود عضوی از پیکر ماست.ان زمان می شود گفت که عاشق هستیم.
دیگر از هیچ نمی ترسیم.ترس از دست دادن.نداشتن.بی اعتنایی.بی محبتی.چون دیگر نیازی به اینها نداریم.مطمعنیم که کسی نمی تواند به ما ضرری برساند.چون عضوها که بهم ضربه نمی زنند.
انوقت است که دنیارا بهتر میبینیم.خدارا…موقعیت هارا…وزندگی را…
ودر می یابیم که برای شناخت هر چیز اول باید نقطه مقابل ان را شناخت.وتجربه کرد.ان وقت دیگر کسی را محکوم نمی کنیم.چون هر اتفاقی نمایانگر بخشی از وجود ماست.که خدا خواسته باشد.پس بدون قضاوت یا محکوم کردن رویدادها فقط انها را تجربه کنیم.تا به بهترین انتخاب برسیم.
تغییر زمانی ممکن است که ما مسئولیت کارهای خودرا بپذیریم.اولین گام در تغییر هر چیز این نکته است که این اتفاق افریده دست ماست.با بد نامیدن ان ما خود را محکوم می کنیم.چون ما انها رابه وجود اورده ایم.ما از حوادث می گذریم وانتخاب می کنیم چه مفهومی برای ما دشته باشند.
هر کس خالق واقعیت خود است زندگی نمی تواند به طریق دیگری غیر از انچه که ما تصور می کنیم خودرا نشان دهد.
شرایط فقط وجود دارند نه خوب هستند نه بد.بنابر این قضاوت های ارزشی ماست که به انها معنی می دهد.وباعث رنج یا شادی ما می شود.همه چیز در جایی احساس می شود که خلاء ان موجود باشد.
اگر روح ادمی هبوط را تجربه نکند اوج را نمی شناسد.تمام عمر به ما قبولانده اند تمام چیزهایی که می خواهیم بد هستند.جنسیت .پول.شادی،قدرت،موسیقی،زندگی،دوست داشتن،وبه زودی خواهند گفت خندیدن هم بد است.وبعد نوبت عشق است.
باید یا بگیریم که اگر چیزی در آفرینش مارا اذیت می کند به ان احترام بگذاریم وآن را تغییر دهیم.نه اینکه به آن حمله کنیم.نابودش سازیم….
با محکوم کردن ان چیزی تغییر نمی کند.ما باید یاد بگیریم که افکارمان را کنترل کنیم.ما خیلی چیزها در اختیار داریم اما چون از وجودشان بی خبریم درست مانند این است که ان را نداریم.
اگر به هر چیزی به طور واقعی نگاه کنیم درون ان را می بینیم.واقعیت را به عنوان چیزی که خودت خلق کردی بپذیروبعد انتخاب کن .نگه دار یا رها کن.این گونه است که می فهمی کی هستی یا چه کسی می خواهی باشی؟؟؟
انسانها به هر چیزی توجه نشان دهند به ان جنبه واقعیت می بخشند.این قضاوتهای ماست که مارا از شادی دور می سازد.
برای تو چه فرق می کند دیگران چه می گویند.اگر خودت راه بهتری برای زیستن داری انتخاب کن.انچه را که می شنوی به کارببر.بسنج.ونگاه کن تا به حقیقت برسی.حقیقت امروز ادمها تاسف بار است.
ما فقط برای بقاء زندگی می کنیم برای بدست اوردن هر چیزی با زندگی می ستیزیم.واینگونه خودرا از شادی ها محروم می سازیم.ومدام رو بسوی چهره سخت وخشن زندگی راه می رویم.واز بودن گله می کنیم.در حالی که فقط کافی است سمت نگاه خود را عوض کنیم.پشت به خورشید ان را نفی می کنیم بدون اینکه بدانیم خورشید وجود دارد ونفی کردن ما چیزی از بودن او نمی کاهد.
از خداوند یک قاضی ساخته ایم برای حکمرانی در مورد کارهایمان.خزانه داری که در صورت لزوم برای رفع نیاز به او روی می آوریم.
ما خود را قربانی شرایط می داینم واز قدرت فکر غافلیم.این ماییم که در تکرار مکررات گرفتاریم وبه جرم انتخاب منفی خودرا مدام با تازیانه می زنیم.
کاش روزی برسد که بدانیم چه لباسی اندازه تن ماست وهر لباسی را در بازار وجودمان به نمایش نگذاریم.ذهن ما بازاریست که روزانه افکار بیشماری در ان به نمایش در می اید.شما خریدار کدام افکارید.زندگیتان به چه نیاز دارد.؟؟؟
به ما یاد داده اند که احساساتمان را نادیده بگیریم.ما نباید عصبانی شویم.نباید حسود باشیم.اگر هیجانزده وارد جایی شوید داد می زنند چه خبره؟اگر گریه کنیم یا بلند بخندیم.یا قهر کنیم ویا سوالی را فوری جواب دهیم کار غلطی انجام داده ایم.بچه خوبی نبوده ایم.واینگونه یاد گرفته ایم انچه نبودیم باشیم.نه انکه چگونه باشیم.
وقتی بزرگتر شدیم سر در گم وپریشانی به سراغمان می اید.چون از خود واقعی مان دور افتاده ایم.بخش مهمی از ما در گذشته جا مانده است.رها شده وسخت وخشک شده است.نادیده گرفته شده است.مسئله حل نشده صورت مسئله پاک شده است.
احساسات ما واقعیت ماست ما با نفی ان خودرااز لمس زندگی واقعی محروم می کنیم.
اگر بگویی ادم صبوری هستی چیزی برخلاف صبوری در زندگی ات پیش می آید.ترس از خدا ترس از زندگی را به ذنبال داردوترس از زندگی انسان را فلج می کند.ترس مثل مغناطیسی پدیده هارا به خود جذب می کند.ترس سلولهارا مورد حمله قرار می دهد سلا متی جسم را به خطر می اندازد.
اگر در زندگی به انچه دوست دارید نمی رسید به ان دلیل نیست که خدا نخواسته به دلیل این است که افکار،گفتارو کردار شما بر خلاف آرزوهایتان است.
اگر شکافی در زندگیتان وجود دا رد به این دلیل است که درنگاه خداوند به شما ونگاه شما به خودتان اختلاف وجود دارد.اگر بتوانیم خودرا از نگاه خدا ببینیم همیشه خوشحال وسلامت خواهیم زیست.
ما در بدو تولد رب النوع عشق هستیم.نتیجه منفی بافی ما این است که شناخت خودرابه عقب می اندازیم.
به ما فرصتی داده اند بالاترین وپایین ترین ایده ای که از همدیگر داریم را به تماشا بگذاریم .اگر کسی را دوست داریم در واقع بهترین پاره وجود خودرا در او می بینیم.
دنیا همانی است که باید باشد اما ما چه؟؟؟
اگر به کسی بگوییم دنیا را اینگونه که هست دوست ندارم.رفتارمان بچه گانه خواهد بود.اگر خودت را باور کنی می توانی ابراهیم شوی واز آتش بگذری. موسی شوی وبه دریا بزنی.مهم نیست که چه کسی هستی مسلمانی یا مسیحی یا یهودی.
هر که هستی ببین چه کاری تو را به خدا نزدیکتر می کند.چگونه می توانی اورا احساس کنی.دعا کن، ذکر بگو،به قبله رو کن،آواز بخوان،مرقبه کن.کتاب بخوان.خدا از هر راهی که تو انتخاب کنی به نظاره ات نشسته است.
در نسیمی که موهایت را نوازش می دهد.در خورشیدی که تورا گرم می کند در بارانی که بر گونه هایت می نشیند.او در ابتدای هر فکر وانتهای ان وجود دارد.در هر احساس تو در هر عمل تو جلوه گری می کند.ببین چه چیز تو را به او نزدیک می کند ان حقیقت توست.
ما یاد گرفته ایم داستانهای جامعه را به خاطر بسپاریم نه اینکه شخصا حقایق را کشف کنیم.
خدا در قلب انسانهاست نه در مذهب وحرفهای انها.همیشه تو در برابر رنج ها نشان می دهی کی هستی؟؟؟؟
هرگز خودرا نگران انچه می دانی یا نمی دانی نکن.نه به گذشته بیندیش نه به آینده.فقط بگذار دستان خداوند هر روز شگفتی های اکنون رابرایت به ارمغان بیاورد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

همیشه در اندیشه هایم حقیقت را گم می کنم.می دانم که اگر می دانستم واگر اندیشه هایم در راستای حقیقت بودند خیلی بیش از اینها می توانستم ارباب وجود خود باشم.
کارم شده قضاوت در باره خوبی وبدی ادمها.فکر کردن به جای انها.شده ام قاضی اتفاقها،رویدادها، وحوادث ومدام نگران امروزو فردای محال….!
وقتی دقیق می شوم به زندگی ادمها. همه چون جانور بارکشی شده ایم که مدام در حال جمع اوری چیز هایی هستیم که خود هم نمی دانیم کی وکجا می خواهیم از انها استفاده کنیم.
اگر فردایی در کار نباشدچه؟؟؟.هدف تمام زندگی ها شده.کسب ثروت، مشاغل سیاسی.افتخار اکادمیک.ومدرکهای کذایی…!
مابزرگ افریده شده ایم اما یاد نگرفته ایم بزرگ باشیم.همواره حقیرانه وکوچک می بینیم وعمل می کنیم.
انسانهای بزرگ همواره در انزوا به سر می برند چون همراهی با اندیشه های کوچک برایشان دشوار است.اینکه خودرا با روش های کم ارزش سازگار کنند وسخنی بگویند مورد پسند تو.انها فقط می توانند در مورد کوته نظری ادمها بیندیشند.
تا به حال اندشیده ای چرا شادی ها از ما گریزانند.تا به حال به حصاری که دور خود تنیده ای نگاه کرده ای؟
حصار اندیشه های محدود وفقیرانه.تا به حال به خود نگریسته ای که چگونه مانع پیشرفت وخوشی خود می شوی؟ایا تا کنون خودرا دربرابر بزکاران وگناهکاران گناهکار دیده ای؟داستان کسانی که بدند…اما از خوبی بودن به بدی افتاده اند.در معاملات زندیگی انان که زرنگ وسختند می جهند وبقیه در مرداب فرو می روند.در جامعه ای که گناهکارانش بی گناه ترین انسانها هستند.
تمدنی که بسیار به ان مغروریم در زیر سایه های سنگین تورم در حال فرو پاشی است.میلیون ها انسان در گرسنگی ودزدی وجنایت دست وپا می زنند.
ایا تا به حال شهامت این را پیدا کرده ای که با حقیقت روبه رو شوی؟
تو ازادی که تا اسمان بالا روی اما می دانی چگونه انسان ارباب خود می شود؟
تو قدرت نیرومند ساختن خودرا داری اما نه با توسل به انسانهای قدرتمند وتوجه بیش از حد به مادیات.ما هنوز یاد نگرفتیم که برای توانا شدن از وجود هیچ انسان ضعیفی سوء استفاده نکنیم.
انسانهای بزرگ با شناختن ضعف ها واندیشه ها و اعمالشان بزرگ می شوند نه با سوء استفاده از دیگران.
انچه را که دیگران توانایی گفتن اش را به تو ندارند را ببین.اینگونه شاید بشود تو خود را درمن ومن خود را در تو کشف کنم.
می دانی ما خود به دیگران قدرت حکومت به خودرا اعطا می کنیم.؟
می دانی امروز هدف اصلی انسان در زندگی گریز از خود است؟
اگر به خود اعتماد می کردیم اگر پشت گرم به بیدادوحیله وفریب نبودیم.هیچ نیرویی در دنیا توان درهم شکستن ما را نداشت. نمی دانم ان چیست که تحت سیطره خود مارابه بردگی می کشاند.می دانم هر کس مسئول زندگی خویش است
اما هنوز یاد نگرفته ام از ابزار هایی که در اختیار دارم هر گز برای ابراز عقایدم سوء استفاده نکنم.
اگر دیدگاهایم درست باشند خود جایی برای ابراز خواهند یافت.
باید یا بگیرم برای خوشبخت بودن در بالاترین سطح بودن نباید از دیگران پله بسازم تا عشق نابود شود.
اهداف والا با وسیله های پست به دست نمی اید.پستی وغیر انسانی بودن وسیله انسان را هم پست وغیر انسانی می کند وهدف را دست نیافتنی.
کاش یا بگیریم اعتمادمان را به شایستگی انسانها بسپاریم نه به عنوان وقدرت انها.ان وقت دیگر کسی مغلوب بدی نمی شود.
به درون خود سر بزنید ببنید چیست انکه شمارا به بردگی در این دنیا کشانده است.؟؟؟
مدام دویدن وعرق ریختن وهرگز نرسیدن هدف زندگی هیچ کسی نیست.نگاهتان به کجاست که این همه رنج را به زندگی خود هدیه داده اید؟؟؟