ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 30

 

 

در روانشناسی مبحثی هست به اسم شرطی کردن حیوانات.اصولا انسانها همه چیز را در وجود حیوانات امتحان می کنند.واین نگاه کنجکاو ی به دنیای بیرون باعث می شود از دنیای درون خود بی خبر بمانند.
بعضی ها به قبول بعضی چیزها چنان یقین حاصل کرده اند که به هیچ عنوان قبول نمی کنند که ممکن است این باور ها از بس تکرار در ذهن جا گرفته باشد.آنقدر خود رادر حصار باید ونبایدها گرفتار می کنند که مجبورند مدام از قواعدی برای مهار خود پیروی کنند.وهر گز هم به خود جرائت نمی دهند یک قدم جلو بگذارند واین فکر را باز نگری نمایند
قوانین پیچیده وقواعد کسل کننده روزمره چنان ترسی به دلشان انداخته که هر گز به خود اجازه فکر دیگر را نمی دهند.که هیچ اگر کسی هم پیدا شود واین فکر را زیر سوال ببرد فوری مجازات می شود.هیچ کس هم به درستی ونادرستی این قواعد نمی اندیشند.یا حتی در خلوت خود هم به آن شک نمی کنند.
آنچه اکنون مرا واداشته به اندیشیدن وگاهی شک کردن به بعضی باورها، حسی است در وجودم که ترسم را مهار می کندومرا وا میدارد که بیندیشم.به آنچه می بینم واتفاق می افتد ومی شنوم واحساس می کنم.
آنچه در یافت می کنم از قدرت لایزال الهی وآنچه روحم از تجربه زندگی می گوید.با آنچه آموخته ام آنقدر فاصله دارد که دچار تردید وهراسم می کند.چرا هر گز مجاز نیستم مستقل بیندیشم؟چراهمواره باید حاصل فکر دیگران باشم؟چرا مدام باید اما واگر ها وتجربه های دیگران را یدک بکشم؟
آیا خداوند واقعا مرا آفریده که حاصل تجربه های دیگران باشم یا خود تجربه ای نو شوم برای تجلی قدرت خداوند.چرا هرگز نمی توانم از این حصار بیرون بروم؟این خط قرمز ها را چه کسی برمن تحمیل می کند؟
اگر من نخواهم که باورها وعقیده هایم حاصل تجربه دیگران باشدچه باید بکنم.
می خواهم خود راهی شوم تازه ونو برای عقایدی که مرا از حصار این همه اما واگر رها می کند.می خواهم بیاموزم وتجربه کنم.وپی ببرم به اینکه چه کسی هستم وچه کسی می خواهم باشم.
نمی خواهم تعریف من از من فقط حاصل تعریف دیگران از من باشد می خواهم این حصار را بشکنم.شاید اشتباهی صورت گرفته باشدچرا همه می ترسند از اندیشیدن من!ومدام مرا وا می دارند که به چیزی بیندیشم که آنها می خواهند.
من نمی خواهم یک زندگی تکراری باشم.هر انسان تجربه ای نو از خداوند است پس چرا مرا وا می دارید به تکرا خدا در زمین.
می خواهم حقیقت را بیابم می دانم که بیهوده نیستم.مرا قدرتی است که توان شکافتن را دریا ووآسمان را دارد.در من رازی نهفته که فقط خالقم می داند.
خداوند در من دنیایی قرار داده است ومن آمده ام تا آن را بسازم.مرا با سبد تجربه های خود تبدیل نسازید.من هم رویایی دارم.
ورویای من این است خودم باشم بدون قوانینی که به من می گوید محدودم ومجبور.
رویای من این است نی لبکی شوم بر لبهای زندگی تا عشق تراوش کند از من.که هر جانفرتی هست عشق باشم من.
رویای من این است زمین مزرعه عشق شود روزی مردم درآن بذر محبت بکارند وعشق درو کنند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 6

 

 

وقتی در حقم نامردی کرد.رنجیدم.شکستم.اما ننالیدم دلم نیامد نفرینش کنم.گفتم خدایا هدایتش کن راه درست را پیدا کند.
چند وقت بعد باز دوباره سر راهم قرار گرفت وازم کمک خواست ومن متعجب از آنچه از خدا خواسته بودم فقط سکوت کردم .گویا خدا می گفت :تو کمکش کن راهش را پیدا کند.من بنده هایم را به دست بنده هایم هدایت می کنم.
همه چیز را فراموش کردم وشدم راهنمای او.اما نمی دانستم چرا خدا اورا سر راه من قرار داده است.بعداز آن همه نامردی وبدی که در حقم کرده بود.کینه ای نداشتم اما سخت بود ندیده بگیرم آن همه پستی ورذالت را.فقط به خدا اعتماد داشتم.
همه می گفتند خریت نکن.این حماقته.این سادگیه.این نادانیه.تو نمی فهمی چکار می کنی.دوباره از پشت خنجر می خوری.
اسمش هر چه که بود من پذیرفتم.چون می دانستم که خدا اینگونه می خواهد.همزمان که به او آموختم خودم بیشتر یاد می گرفتم.او می خندید من خوشحالی را با تمام وجودم لمس می کردم.معنی می کردم ومی دیدم که خدا چقدر عاشقانه بنده هایش را دوست دارد.
او نمی رنجد.فقط تماشا می کند ووقتی تو رنجیدی، مسیری برای التیام زخمهایت نشانت می دهد.زخمهای من همزمان که به او کمک می کردم التیام یافت.بزرگ شدم ویاد گرفتم در بخشش بدون قید وشرط راز نهفته که تا نرسی نمی فهمی.
ما همه با زندگی معامله می کنیم.اگر نبخشی نمی بخشم وهمیشه کوچک می مانیم.بدون تجربه زندگی بالاتر وآرمانی تر.پدر من همیشه میگه با خوب، خوب بودن که هنر نیست.
کمک من به او در واقع کمک به خودم بود برای درک بهتر زمینی که روی آن زندگی می کنم.آدما بد نیستند.تعریف ما از کار آنها بداست.وقتی کسی در معیار ما نمی کنجد اورا بد می نامیم.وقتی کسی اندازه خط کش ما نمی شود او را ترد می کنیم.چرا که نمی توانیم آچه را که او هست را برای خود تعریف کنیم.
هر کسی در گیر ودار زندگی وتحت شرایط مختلف وبازی با اماو اگرهای زمین وباید ونبایدهای روزمره گرفتار است وناچار به واکنش .ولی ما قبل از انکه بدانیم در درون دیگری چه می گذرد وچه گرفتاری دارد.در موردش قضاوت می کنیم.محکومش می کنیم ومی کوبیم و مجازاتش را هم حق خومان می دانیم.
واینگونه نه فقط او بلکه خود را بیشتر آزار می دهیم وآرامش را از خود دریغ می کنیم.
زرتشت می گوید دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه سزاوار بخشش هستند.بلکه به خاطر اینکه تو سزاورا آرامشی.
اگر کسی در قالبی که برای او درست کرده ایم نگنجید.گناه او نیست.هر کسی قالب خود را دارد انسان تنها موجودی است که در قالب ها نمی کنجد.واین را فقط زمانی می فهمیم که با تمام کسانی که فکر می کنیم دشمن ما هستند از روی مهربانی رفتار کنیم.
من به او کمک کردم وفهمیدم او تحت شرایطی که گرفتارش بوده به من بدی کرده است.تعریف او از زندگی با تعریف من فرق داشت .گر چه در ظاهر او به عمد در حقم نامردی کرده بود.زخم زده بود.اما عمدی بودن کارش هم دلیل نا آگاه بودنش بود.دلیل شرطی بودنش نسبت به مسائل زندگی.
او به عمد به من زخم زد اما وقتی مقابل من قرار گرفت وشناخت وخود را آنگونه که بود دید.قبول کرد که اشتباه کرده است.
آنقدر شرمنده وسر افکنده بود که مرا به خنده وا می داشت.
وقتی که می گفت آنقدر از تو متنفر بودم که دلم می خواست نابودت کنم.تا هیچ اسمی از تو نباشد وهر کاری می کردم تا تو نابود شوی.وامروز آنقدر دوستت دارم که دلم می خواهد فریاد بزنم تو پیامبر منی.ومن فقط لبخند زدم به زیبایی نمایشی که نویسنده اش خدا بود من فقط اجرایش کردم.
لبخند زدم وقتی دیدم زندگی آنقدر نظم وهماهنگی شگفتی دارد که من از آن بی خبرم وچه زیباست وقتی تسلیم امر خدا می شوم.واو شگفتی هایش را برایم آشکار می کند.
راستش گاهی فکر می کنم تمام وجودم کور است ومن فقط با لمس تجربه ها چشمی از وجودم می گشاید.وآن لحظه غرق لذت می شوم.
وشگفت زده از این همه زیبایی.به قول شاعری:
بود نامحرمان را چشم دل کور
وگرنه هیچ ذره نیست بی نور

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 1

 

 

من سکوت خدا را در مقابل تمام کارهایم می بینم.او در سکوت تماشایم می کند:
آیا به اشتباهم پی خواهم برد؟ایا آن را جبران خواهم کرد؟آیا او را خواهم دید؟آیا خواهم فهمید چرا این گونه در گیرم؟ودلیل این همه سر گردانی واشفته گی چیست؟
من که مدام نگران امروز وفردای زمینم.من که در حصار ترسها وتردیدها وشکست ها واشتباها وتاریکی ها وناامیدیها غرقم.راهی برای خروج خواهم یافت؟
من همواره دستان او را می بینم که همواره به سوی من دراز است تا مرا بسوی عشق،آرامش،بخشش وگذشت،ایمان وامید ونور وحقیقت هدایت کند.
آیا می توانم حامل بهترین ها باشم.یا مدام در پیله خود اسیر اما واگرهای زمین خواهم ماند!!!
من خدارا می بینم .در نگاه دوستانم .در گرفتاری روزهایم،در لبخند کودکان ودرخشم دشمنان.در هر کجا گام می گذارم او یک قدم از من جلوتر است تا راهم را هموار سازد.
ومن مدام در حال دویدن بسوی بهترین ها بهتررین روزهای زندگی ام را بدون لذت بردن ولمس لحظه های ناب از دست می دهم.
در فرار از این جاده هیچ به یادم نمانده است جز صدای نفس های بریده وبی امان دختری که فراموش کرده بود زندگی دویدنی جنون امیز همچون موشها نیست.زندگی پروازی شگفت انگیز چون پرواز عقابهاست.
من مثل گلی که همیشه نگران خارهای خویش است وهراس آن خارها هر گز نمی گذارند لذت گل بودن را حس کند خود را محکوم به تلخ زیستن کرده بودم
اما اینک می دانم هر مرحله ازندگی من به خودی خود کامل بوده است من مدام در گیر اموزشهای غلط اطرافیانم به دنبال بهترینها می دویدم بدون اینکه معنی بهترین را بدانم.
من از خدا خواستم مرا آنگونه بسازد که می خواهدوهمه چیز از همانجا آغاز شد.خدا سکوت کرد ودرنگاه او خودم را دیدم.
“اشرف مخلوقات”تو می دانی یعنی چه؟اگر هنوز به این جمله شک داری نگاهی به اطراف خود بینداز.به دنیایی که خلق کردی در بد ترین شرایط .هنوز هستی وهنوز نگاه خدا وند به توست.خودت را درنگاه او پیدا کن.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۲۹-۹۱       » نظرات : 9

 

 

مرد باغبان تبر را برداشت وشروع به زدن شاخ وبرگ درختان کرد.هر نهال کوچکی که شاخه بلند و کشیده ای داشت با تبر پیرمرد از درخت جدا می شد.
پیر مرد اندوه درونش راباآهی از سینه اش بیرون فرستاد وخطاب به درختی که داشت شاخه های اضافی اش راجدا می کرد گفت:
:زندگی هم با من همین کار را کرده است.هر زمان که خیال می کردم بزرگ شده ام شاخ وبرگهایم را زدند.هر کجا فکر می کردم به جایی رسیدم تمام انچه داشتم از دستم را از دستم می ربودند.هر وقت خیال می کردم دست وبالم باز شده ومی توانم راحت زندگی کنم حادثه ای تمام هستی ام را به باد می داد
تمام مدت افتادم و بلند شدم تا یاد گرفتم به هیچ چیز در زندگی دلخوش نکنم.همانطور که شاخه ها را می زد خاطراتش را برای درختان تعریف می کرد که صدایی او را از عالم خود بیرون کشید.
برگشت ونوه کوچکش را دید که با اعتراض به او نزدیک می شد:
:پدر بزرگ چرا شاخه های درختان را می زنی؟چرا اونا رو زخمی می کنی؟فکر می کنی دردشون نمی گیره؟
پیرمرد تبر را زمین گذاشت وبا لبخند به پسرک نزدیک شد ودستانش را روی شانه های او نهاد وگفت:
:اگر الان شاخه های آنها رو نزنم.شاخه ها بلند می شوند ومانع رسیدن نور به ریشه درخت خواهند شد.آن وقت تنه درخت برای همیشه ضعیف وکوچک خواهد ماند.برای اینکه درختان تنه محکم وقوی داشته باشند.باید تا نهال کوچک است شاخه های اضافی آن را جدا کنی.تا نور وغذای کافی به ریشه درخت برسد، تا درخت قد بکشد وبزرگ شود وبتواند محکم وقوی در مقابل هرباد وطوفان وسیل مقاومت کند ونشکند.وتنها آن زمان می تواند میوه اش را نگه داردومیوه های خوب به ما بدهد.
تنها درختا نی که ریشه ای محکم وقوی دارند می توانند قد بکشند وبه آسمان برسند.وآدمها را از میوه های خود بهره مند کنند.
پسرک نگاهی به پدر بزرگ انداخت وبا نگاهی به آسمان خود را از میان دستان پیرمرد رها کردوآرام سرش را به زیر آورد.گویا که چیز مهمی رافهمیده باشد از او جدا شد.وهمانطور که دور می شد با خود زمزمه کرد:
:پس خدا هم به همین خاطر گاهی چیزهایی را که به ما می دهد از ما می گیرد یا از ما جدا می کند او هم می خواهد ما ریشه ای قوی ومحکم داشته باشیم تا به او برسیم.
پیر مرد به یک باره بر جای خود نشست.گوییکه از خواب هفتاد ساله ای بر خواسته باشد.لحظه ای بر خود لرزید.
سرش رابه سوی آسمان بلند کردوبا چشمان پر از اشک لبخند زد:
:هفتاد سال زندگی کردم که از یک کودک هفت ساله بیاموزم که چگونه باید به زندگی نگاه کنم وچطورزندگی کنم!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 70

 

 

با صدای دوستم از خواب بیدار شدم.هنوز خسته بودم.همیشه همنطور بود چند ساعت که در ماشین می نشستم یک روز خستکی وکوفتکی تنم رو باید تحمل می کردم .دوستم با پدرش منتظر بود تا مرا به سر زمین ببرد دیشب که امدیم داشتند در مورددرو بحث می کردند.گفتم می خوام قبل از درو گندمزاررا ببینم.
اماده که شدم روی تراکتور کنار دست پدر دوستم نشستم واوچه با صلابت واستوار تراکتور را روشن کرد وبه راه افتاد.انگار که می خواست نتیجه یک سال تلاش خود را به چه آدم مهمی نشان بدهد
از دور که چشمم به گندمزار افتاد یک دشت طلا بود.فکر کردم یک پارچه طلایی روی یک زمین مسطح پهن شده است.اما وقتی رقص خوشه هارا درامواج باد دیدم ناخوداگاه با خود زمزمه کردم.”دریای طلا”.

اما اینها هیچ کدام توصیف واقعی گندمزار نبود.دوربینم را در آوردم تا شاید بتوانم از دریچه آن این همه زیبایی وعظمت را به تصویر بکشم.اما دریچه دوربین من خیلی کوچکتر از آن بود که این همه زیبایی را درون خود جای دهد.آن را کنار گذاشتم ومحو تماشای رقص خوشه ها شدم.
خورشید داغتر از همیشه بر فراز گندمزار ایستاده بود وچه مهربانانه وبا افتخار دست نوازش گر خود را بر سر گندمزار می کشید.
چرا هرگز اینجا را ندیده بودم.من هیچ چیز در مورد کشاورزی نمی دانستم.گفتم :
:گندم ها راکی می کارند وکی درو می کنند؟
واو با حوصله و دقیق برایم تو ضیح داد:
:بعد از انکه زمین آماده کشت شد اول پاییز گندم ها در دل زمین قرار می گیرند ویک سال بعد اواسط تابستان آنها را درو می کنند ومن با تعجب به او نگریستم:
:یعنی سرمای زمستان وبرف وباران.اسیبی به انها نمی رساند؟واو با لبخند گفت:
:همان برف وباران این خوشه های زرین را به ما می دهد.آن سرمای سخت وبرف وباران نه تنها مانع رشد گندم ها نمی شود.بلکه یک دانه را هفتاد دانه می کند.البته بعضی از دانه ها که مقاومت کمی دارند از بین می روند.تنها آنهایی که تاب تحمل سرمای سخت زمستان را دارند بارو رمی شوند.
راه افتادم وقدم به درون گندمزار گذاشتم.خوشه ها تا نزدیکی شانه هایم بالا آمده بودندوبازوانم را نوازش می کردند.دست بردم وچند خوشه چیدم.چقدر زیبا بود وچه جالب در کنار هم ردیف شده بود
چشمانم را بستم وبه موسیقی آرامی که بادهمراه با خوشه ها می نواخت دلسپردم که از موسیقی هر سازی با وجودم اشناتر بود.
یاد شب شعرای دانشگاه افتادم.یاد بحث هایی که همیشه در مورد خودشناسی وخدا شناسی راه می انداختیم.این بحثها مدام ذهنم را به چالش می کشاندبحث هایی که گاهی کسی جوابی برای آنها نداشت.
انسان چیست؟کی به آرامش می رسد؟چرا این همه رنج می برد؟این همه غم وغصه وحسرت نتیجه اش چیست؟چرا تا زنده ایم مدام می دویم ومی جنگیم و.در آخر بدون این که بدانیم چرا بودیم عزم رفتن می کنیم؟
وانگار امروز به اینجا کشیده شدم تا در وسط این گندمزار به پیوند خودم با طبیعت اعتراف کنم.شاید من هم یک گندم از این گندمزار باشم!
نظام هستی چنان عالی وزیبا طراحی شده است که همه چیز روشن وواضح در ان آشکار است.
خداوند خود فرموده:در زمین نشانه هایی است برای انسانها،اگر بدانند.
جواب خیلی از سوالها در دانشگاه ها نیست.من اگر بتوانم از پیله خود خارج شوم.پرواز مال من است.گاهی انقدر درگیر بود ونبود خویشم که از یادم می رود، در هر ذره عشقی است که با تمام وجود به من می نگرد ومن انقدر گرفتار خود که قادر به دیدن نیستم.
اما ندیدن دلیل نبودن نیست.به قول حافظ :تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
این گندمزار به من می گوید”دیدن این لحظه انقدر زیباست که تمام آن یک سال سختی وسرما را می شود از یادبرد ولبخند زد.
می شود تمام ان سرمای سخت وگزنده را به خاطر این خوشه های طلایی که حاصل رنج وتنهایی یک دانه گندم است را فراموش کرد وخوشحال بود وافتخار کرد.ومی شود از میان رنج ها گذشت ، بدون اینکه وجودت خراشی بردارد.اگر به کار خدا ایمان داشته باشی.
می شود راحت تر زندگی کرد اگر چشم دل باز کنی و ببینی که خدا وند چگونه با عشق به تو می نگرد وبا چه عظمتی همه چیز را در نهایت زیبایی برای تو می خواهد.تو بزرگ وبا عظمت خلق شده ای ،نه حقیر وکوچک با چند نیاز کوچک زمینی.تو باید یک روز یک گندمزار با شکوه باشی.نه یک کویر افسرده.
ما افریده شدیم تا خود را بیا فرینیم از میان تلخی ها، تنهایی ها،سختی ها ومصیبتها وترس ها وتردیدها.مثل ان دانه گندم که در سیاهی درون خاک زمین را می کاود تا سمت خروج را بیابد وبه سمت خورشید جوانه بزند.اگر ناامید شود در تاریکی میمیرد بدون آنکه زیبایی ها را تجربه کند.
این دانه گندم با تمام سخاوتش به من می گوید:
:کمتر از ذره نه ای، پست مشو اوج بگیر، تا به منزلگه خورشید رسی بار دگر.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 9

 

 

وقتی جام را در دست گرفت وجودش پر از حس غرور بود تمام سلولهای تنش غرق شادی وسرور.آن چنان احساس بزرگی وعظمت می کرد که گویی اسمانها مال او بود.
نا گهان خبر نگاری از پشت سرش پرسید:چند بار شکست خوردی تا این لحظه پیروزی را جشن بگیری؟
یک لحظه نگاهش در نگاه خبر نگار گره خورد.فیلمی به بلندای ده سال به عقب بر گشت.یاد تمام شکست ها ونا کامی ها وسرب خوردگی ها، نا امیدی ها…
اما غمگین نشد.سر بلند کرد وبا لبخند گفت:ده سال.اما بلاخره پیروز شدم.خبر نگار هم با خنده ای صمیمانه دست روی شانه هایش نهاد:
:پس می نویسم هر کس جشن پیروزی را دوست دارد باید توان شکست ده ساله را داشته باشد.
لبخند زد:دقیقا،قله پیروزی نردبانی دارد به نام شکست.اگر بترسی از پا نهادن به این نردبان.لذت پیروزی را هم نخواهی چشید

 

 

 

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 3

 

 

گاهی وقتا آدمایی رو می بینم که بر عکس سن وسالشان بر عکس قد وقواره شان خیلی کوچکن.آنقدر که یک اخم ساده تمام دنیایشان را بهم می ریزد.
چه دنیای کوچکی!!!مثل اب یک کاسه که با یک قطره جوهر رنگش بر می گردد.ادم های کوچک هم با یک اتفاق ساده دزیر ورو می شوند.
آنها در هراتفاقی بد شانسی و بیچاره گی خود را جستجو می کنند ومی یابند.کاش می شدبه این آدما یاد داد که به دنیای بزررگی که در درون خود دارند سفر کنند
به دنیایی که می گوید هر حادثه کوچکی یک حکمت دارد وآن راهی است برای رسیدن به آنچه مارا می سازد
کاش یاد بگیریم وقتی فکری منفی ازارمان می دهدبرگردیم وآن را بازنگری کنیم شاید این فکراز ریشه غلط باشدوقتی فکری در فیلتر بازنگری قرار می گیردخیلی راحت می شود با آن کنار آمدیا راحلی برای آن یافت.
هیچ چیز به خودی خود بد نیست.انباشته شدن افکار مختلف در مورد مسائل مختلف ما را کلیشه ای می سازد.
همیشه احساس می کنیم در مورد بعضی مسائل باید با عصبانیت بر خورد کنیم ویا خشونت به خرج دهیم.
اعتبار بعضی از رفتارهاخیلی وقت است که تمام شده ومل هنوز همان بر خوردها رابا خود حمل می کنیم واستفاده می کنیم.در صورتی که دیگر بدرد نمی خورند وفقط مشکل ساز می شوندومارا دچار قضاوتهای منفی در نتیجه رفتار وکردار منفی می سازند.
واین توهم را به وجود می آورند که با خراب شدن یک قسمت تمام قسمتهای دیگر هم از بین خواهد رفت.
زندگی تکرار نیست.آدمها آن را تکرا می کنند.زندگی اندیشه ای است که تغییر می پذیرد .زندگی جاده است وتو در این جاده است که خود را می یابی!
هر گاه در هنگام شکستها نشکنی پیروز خواهی شد.