ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۳۱-۹۱       » نظرات : 106

هان تا سر رشته خرد گم نکنی        خود ز برای  بیش و کم گم نکنی 

رهرو توی، راه تویی، منزل تو!          هشدار که راه خود، به خود گم نکنی.

این روزها یک کلمه در هزار توی اندیشه ام مرا به تفکر وا می دارد“عشق”

می نویسمش وبه آن می نگرم! چیست در عمق این کلمه سه حرفی که مرا به اعماق هستی ام می کشاند.به خدا!می اندیشم وبا هر اندیشه ای مدتها کلنجار می روم.دنبال چه می گردم؟نمی دانم!چه می خواهم ؟نمی دانم! اندیشیدن به این کلمه گاهی ترس را در وجودم بیدار می کند.گاهی تردید را.وگاهی حسی مبهم وزیبا سر تا پایم را فرا می گیرد. احساس سبک بار رسیدن…دیدار…غرق در نور شدن.در هستی…در خدا!

وباز می اندیشم به آنانی که سر انجام نا امید ازیافتن آنچه به دنبالش می گردند.افسرده وناامید به دنبال در دیگری …راه دیگری…برای یافتن خواسته خود سفر زندگی خودر ا  گاه به نارضایتی وگاه به سر گردانی سپری می کنند.

غافل از آنکه بدانند دنبال چه می گردند؟اصلا گمشده شان چیست؟کیست؟ وکجا باید دنبالش بگردند.اگر سر صحبت چنین چنین آدمهایی بنشینی فقط یک جمله تاسف بار می شنوی:به هر دری می زنم به رویم بسته است!

این با روی سخنم با آنانی که به هر دری می زنند دست خالی باز می گردند.می خواهم بگویم شاید این درها نیستند که مقصرند.

شاید این تویی که نمی دانی پشت کدامین در باید در پی خواسته ات باشی.قبل از هر جستجویی باید بدانی دنبال چه هستی؟دقیقا چه چیزی را گم کرده ای؟جستجویت را پایانی نخواهد بود اگر ندانی آنچه به دنبالش می گردی چیست؟

گاهی مجذوب کلمات می شوی:خدا… آزادی…حقیقت…!وفکر می کنی اینها گم شده تو هستند.اما انچه به دنبالش هستی هیچ کدام اینها نیست.واین را تنها زمانی که بعد مدتها خسته ودرمانده دست از جستجو می کشی می فهمی.سر گشته ای اما نمی دانی چه چیز تو را به مقصد می رساند.آنچه در تو گم شده چیست؟آنچه جای خالیش در پازل زندگی به شدت احساس می شود چیست؟نمی دانی ودغدغه  جای خالی ان به تو اجازه نمی  دهد به درستی بیاندیشی.آنچه گم کرده ای  هیچ نیست جز” عشق”

آنچه در آغاز تولد از تو ربوده شده عشق است. تو با عشق متولد شدی اما در طول مسیر زندگی آن را گم کردی.چون به دنبال آموختن قوانین زمین بودی.زیبایی های فریبنده زمین تو را برآن داشت تا آنچه در دست داشتی بنهی تا ملک زمین را صاحب شوی.باز غافل که ثروت زمین  را تصاحب نمیشود کرد.واکنون که بدست آوردن وداشتن تنها دغدغه زندگیت شده است.هر چه به دست می آوری راضی ات نمی کند.هنوز نمی دانی چرا جای خالی گمشده ات با هیچ ثروتی پر نمی شود.

به زیارت می روی! به سفر!به جستجوی خدا! ماهها وسالها به عبادت می پردازی.اما هنوز پر از تشویشی! پر از نگرانی…به تجارت می پردازی.به اندوختن ثروت.اما هر چه بیشتر جمع می آوری جای خالی بیشتری حس می کنی…به دانش رو می آوری.دنبال آموختن رموز علم مرزها را پشت سر می گذاری.بزرگترین کتابهای عالم.شگفت انگیز ترین کشف های دنیا هم تو را اغنا نمی کند.قهرمان شده ای و همگان به تو افتخار می کنند برای دیدنت هزینه ها می پردازند.اما هنوز از درون خالی هستی.هنوز دنبال گمشده ای می گردی که حتی در قله های افتخار وقهرمانی هم موفق به یافتن اش نشده ای.

پس آدمی دنبال چیست که این اشوب را در جهان انداخته است؟ این همه کنکاش وجستجو وقیل وقال چیست؟ما به دنبال چه می گردیم؟

آنچه در وجود ما گم شده عشق است.وقتی عشق را بیابیم پشت درخدا ایستاده ایم.عشق چشمی است که با آن قادر به دیدن خدا می شویم.خدا همواره وجود دارد.به جستجویش نیازی نیست.او همیشه در کنار ماست.اما ما آن بینایی را که قادر به دیدن اوست را از دست داده ایم. مثل نابینایی که قادر به دیدن خورشید نیست.خورشید همیشه هست ومی تابد امایک کور هر گز آن را نمی بیند.آنچه یک فرد نابینا نیاز دارد چیست؟خورشید یا بینایی؟

بینایی ما گم شده است ما در گیر ودار زمین ابزار ولمس خداوند را از دست داده ایم.عشق شرط تجربه خداوند است.کسی که عشق را یافته باشد کلید درگاه خدا را یافته است.به قدیسان وجاودانه های عالم بنگریم.به رهبران وراهنمایان انسانها. آنان همواره با عشق زیسته اند در هر قدم از زندگی آنان می توانی طلوع عشق را شاهد باشی.فرق ما با آنان که مقدس می خوانیمشان این است آن زمان که در شرایط سخت ما با تنفر وخصومت واکنش نشان می دهیم افراد مقدس فقط عشق ومحبت سخاوتمندانه را نثار اطرافیان خود می کنند.آنان گنجینه ای از افکار واندیشه های عاشقانه وناب هستند. چون حضور خدا را در همه جا حس می کنند.اما آدمهای عادی از این واقعیت که خدا همیشه ودر همه جا حضور دارد غافلند اما هر گز فراموش نمی کنند که دزدان همه جا هستند وهمواره مراقبند که کسی چیزی از آنها ندزدد وکلاه سرشان نگذارد.وبه این ترتیب قبل از آنکه حمله ای رخ دهد آنها تبدیل به یک مهاجم شده اند. واینگونه عشق در وجودشان گم شده است.