ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۸-۹۴       » نظرات : 0

قدم میزنم سالهای بعد از شما را…، قدم میزنم جای پاهایتان را…،قدم میزنم روزهای داغ تفتیده را…، قدم میزنم خاکریز پر یادتان را…، قدم میزنم تپه¬های دعا را، که با دستان لرزان، چشم گریان درخواهش و التهاب شهادت پرازنور کردید…
قدم میزنم سایه¬های سیاهی که در نیمه شب پشت سنگر، پر از آرزوی شهادت، سجده میزد به خاکی که از خون همسنگرش غرق خون بود. قدم میزنم فکر و افکارتان را…!
قدم میزنم عمق باورهای¬یان را، که به سخره گرفت هیبت مرگ را. قدم میزنم جای جای نگاهتان را…، افق های دیدتان ، در سنگرهای کوچک خاکی…!
قدم میزنم وسعت اندیشه¬هاتان را، در نخلستان نخل های سربریده، گذرگاه¬های مین گذاری شده، قدم میزنم خنده¬هاتان، گریه¬هاتان در گذرگاهی از سیم خاردارها، میدانی از مین ها…
قدم میزنم لباس¬های خاکی¬تان در زیر رگبار گلوله ها را… قدم میزنم پوتین های یک رنگ و یک دست سیاهی را که گه گاهی صلواتی واکس می شدند.
قدم میزنم لحظه لحظه های زخمی شدن را و لبخندهای زیر لبی که همسنگرت را هراسی نباشد.
قدم میزنم قدمگاه¬های پر از خاک و خون را، که از یاد پرواز و معراج¬تان غرق نور است. قدم میزنم روزهای برادر”شهادتت مبارک” را در سالهایی دور…!
سالهایی که یادتان دارد کمرنگ میشود در هیاهوی زندگی، در گستره ای از امواج، در عصر ارتباط ها، ارتباط ما با شما …!!!
قدم میزنم من هنوز!!! قدم میزنم روزهای بعد تو را در هیاهوی این شهر، قدم میزنم مردمی را که بعد از شما آمدند، قدم میزنم فکر و افکار بعد از شما را، قدم میزنم روشنفکران منتقد جنگ را…!!! قدم میزنم فیلمها، یادها و گام های بعد از شما را… .
قدم میزنم کوچه های بعد از شما را…!
کوچه ها! آری؛ کوچه ها که بعد از شما وفادارانه نامتان را یدک می کشند… قدم میزنم … قدم میزنم، و در انتهای یک کوچه بن بست روی دیوار قدیمی، با خط سرخ نوشتند: “شهیدان زنده اند الله اکبر”.
می ایستم و تکیه می دهم به دیوار مقابلش و گواهی می دهم: هر چند وسعت حضورتان در حافظه آدمیان نگنجد. هر قدرهم که آدمها بخواهند فراموشتان کنند، حافظه این شهر و این کوچه ها به یادشان خواهد آورد. حافظه تاریخ این دیار… حافظه هر روز که بدون شما می گذرد، شما را به خاطر خواهد داشت. قلم ها به این گواهی می دهند. قلم هایی که هنوز از نگارشتان خسته نمی شوند. هنوز وسعت ایستادگی و شجاعتتان از قلم های ما سرازیر است. هرچند ناتوانند از بیان آنچه بودید و آنچه کردید. به یادتان هستم و میدانم چراغ های روشن سرزمینم هنوز مدیون شمایند. یاد ونامتان جاوید.