ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۸-۹۴       » نظرات : 0

قدم میزنم سالهای بعد از شما را…، قدم میزنم جای پاهایتان را…،قدم میزنم روزهای داغ تفتیده را…، قدم میزنم خاکریز پر یادتان را…، قدم میزنم تپه¬های دعا را، که با دستان لرزان، چشم گریان درخواهش و التهاب شهادت پرازنور کردید…
قدم میزنم سایه¬های سیاهی که در نیمه شب پشت سنگر، پر از آرزوی شهادت، سجده میزد به خاکی که از خون همسنگرش غرق خون بود. قدم میزنم فکر و افکارتان را…!
قدم میزنم عمق باورهای¬یان را، که به سخره گرفت هیبت مرگ را. قدم میزنم جای جای نگاهتان را…، افق های دیدتان ، در سنگرهای کوچک خاکی…!
قدم میزنم وسعت اندیشه¬هاتان را، در نخلستان نخل های سربریده، گذرگاه¬های مین گذاری شده، قدم میزنم خنده¬هاتان، گریه¬هاتان در گذرگاهی از سیم خاردارها، میدانی از مین ها…
قدم میزنم لباس¬های خاکی¬تان در زیر رگبار گلوله ها را… قدم میزنم پوتین های یک رنگ و یک دست سیاهی را که گه گاهی صلواتی واکس می شدند.
قدم میزنم لحظه لحظه های زخمی شدن را و لبخندهای زیر لبی که همسنگرت را هراسی نباشد.
قدم میزنم قدمگاه¬های پر از خاک و خون را، که از یاد پرواز و معراج¬تان غرق نور است. قدم میزنم روزهای برادر”شهادتت مبارک” را در سالهایی دور…!
سالهایی که یادتان دارد کمرنگ میشود در هیاهوی زندگی، در گستره ای از امواج، در عصر ارتباط ها، ارتباط ما با شما …!!!
قدم میزنم من هنوز!!! قدم میزنم روزهای بعد تو را در هیاهوی این شهر، قدم میزنم مردمی را که بعد از شما آمدند، قدم میزنم فکر و افکار بعد از شما را، قدم میزنم روشنفکران منتقد جنگ را…!!! قدم میزنم فیلمها، یادها و گام های بعد از شما را… .
قدم میزنم کوچه های بعد از شما را…!
کوچه ها! آری؛ کوچه ها که بعد از شما وفادارانه نامتان را یدک می کشند… قدم میزنم … قدم میزنم، و در انتهای یک کوچه بن بست روی دیوار قدیمی، با خط سرخ نوشتند: “شهیدان زنده اند الله اکبر”.
می ایستم و تکیه می دهم به دیوار مقابلش و گواهی می دهم: هر چند وسعت حضورتان در حافظه آدمیان نگنجد. هر قدرهم که آدمها بخواهند فراموشتان کنند، حافظه این شهر و این کوچه ها به یادشان خواهد آورد. حافظه تاریخ این دیار… حافظه هر روز که بدون شما می گذرد، شما را به خاطر خواهد داشت. قلم ها به این گواهی می دهند. قلم هایی که هنوز از نگارشتان خسته نمی شوند. هنوز وسعت ایستادگی و شجاعتتان از قلم های ما سرازیر است. هرچند ناتوانند از بیان آنچه بودید و آنچه کردید. به یادتان هستم و میدانم چراغ های روشن سرزمینم هنوز مدیون شمایند. یاد ونامتان جاوید.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۷-۰۳-۹۳       » نظرات : 3

 rahae

دارم فکر میکنم،
اگر زمین هم مثل آسمان بود چه می شد؟
اگر هر کسی راه خود را می رفت،
و هیچ راهی برای ادامه دادن و گذر از آن،
باقی نمی گذاشت.
مثل پرنده ها، که از آسمان می گذرند.
و هیچ راهی به جا نمی گذارند
تا دیگر پرنده ها آن را دانبال کنند.
آسمان همیشه خالی است،
و هر پرنده مجبور است راه خود را پیدا کند
آیا این طوری بهتر نبود ؟؟؟

.

buy_1000Pich_0_90580

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , کلمات برگزیده , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۸-۹۱       » نظرات : 51

    دو سه روز پیش یکی ازم پرسید:واسه چی نماز می خونی؟بی آنکه بیندیشم پاسخ دادم:برای اینکه خیلی ضعیفم!

    واو دوباره پرسید از کجا فهمیدی نماز خوندن قویت می کنه؟بهش یه جواب ساده وکمی شوخ دادم.گفتم از موبایلم!چون هر وقت ضعیف میشه منو مجبور می کنه وصلش کنم به منبع قدرت، تا نیروی کافی برای قابل استفاده بودن رو پیدا کننه.

    نماز می خونم چون فهمیدم منم ضعیفم اگه به منبعی برای نیرو گرفتن وصل نباشم از این یه مشت پوست واستخوان ویه مغز فراموشکار هیچ کاری بر نمیاد که اگه هم بیاد یا به خودم صدمه می زنه یا به دیگری.

    فهمیدم به تنهایی نمی تونم از پس این زندگی و این من بلند پرواز و عاصی بر بیام.نماز می خونم چون فهمیدم باید روزی پنج مرتبه خودم روبه یک قدرت برتر بسپارم تا ازم محافظت کنه.در واقع روزی پنج نوبت رو به سوی یه نیروی  قدرتمند می کنم وازش می خوام منو در برابر هر قدرت زیان آوری ازم حمایت کند.غرور مجروح شده ام را التیام بخشد.براده های حیات آدمی به یک مغناطیس قوی  برای جمع آوری ومحافظت نیازمند است.تمام پریشانی یک روح را فقط سازنده آن می داند.

    نماز می خوانم نه برای اینکه او به تشکر وسپاس من چشم دوخته باشد.نه! نماز می خوانم چون من به او محتاجم.محتاج اینکه مرا دریابد.وبه خودم وانگذارد. که می دانم سقوطم حتمی است.به یادم آورد که هنوز آدمم. وچهره انسانی ام را نشانم بدهد تا منحرف نشوم.وفراموشم نشود.هر آچه بر آدمی می گذرد بی او بدون یاری او حتی اگر در قله افتخار هم ایستاده باشی دوامی نخواهد آورد.بدون او همواره محکوم به تنهایی وزنجیر و غربت و وحشیگری وشکنجه و بی رحمی وجنایت هستیم. بی او تنهاییم!!! او بدون ما کم ندارد.ما بدون او هیچ نداریم.ما اگر بدانیم وبخواهیم صفا وصداقت واستقلال واستغنا و رهایی مطلق را فقط در وجود خدا می توانیم بیابیم.

    حالا! نماز می خوانم چون دیدم هر موجود ضعیفی در این دنیا خودش رو به یه ابزار قدرتمند مجهز کرده تا بتونه در مقابل ابر قدرتها  ایمن بمونه.هر آدم عاقلی برای ادامه حیات وزندگی درست به حمایت یک قدرت برتر نیاز داره.یه عده این قدرت رو در پول، خانه، ثروت، … وامکانات رو زمین می بینن.اما من دیدم ثروتمندایی رو که حتی قادر نبودن با تموم ثروتشون در مقابل یه حادثه ناگوار ایمن بمونن دیدم آدمایی رو که با زور وقدرت بدنی که داشتند در برابر یه ویروس کوچک ناتوان بودند.وبا تموم یال وکوپالشون با یک بیماری از بین رفتند وبی آنکه نام نشانی ازشان بماند.در زندگی آدمی همیشه مالکیت وخودپرستی و مال پرستی و زیاده خواهی. فقر وخیانت، لذت پرستی وهوسبازی وظلم وزور فساد او را که جانشین  وامانتدار خدا در زمین است درحد مبارزه برای زنده بودن حقیر می کند.پس چه چیز از انسان ماندن آدمی دفاع می کند؟ تا ما در حد بودن حیوانات سقوط نکنیم؟!

    با کمی تامل می بینیم کسانی رو که خود را به خالقشان سپردند چگونه هنوز از پس قرنها وسالها در بلندای زندگی زنده تر از همیشه ایستاده اند.کسانی که دریافته بودند بودن با معبود خواندن وگوش دادن به او آنها را از تمام دغدغه ها ونیازهای زمین بی نیاز می کند.دیدم و دیدم وتا به این جا رسیدم که موجود ضعیف وناتوانی مثل من برای اینکه تا آخر رد پای خوبی از خود در جهان به جا بگذارم وزندگی ام  ارزش این همه سختی و رنج بردن را داشته باشد به یک حامی قدرتمند بی زوال نیازمندم. و چه کسی بهتر وبالاتر از کسی که منو ساخته و خودش فرمولم رو می دونه.

    نماز می خونم چون می دونم در هر لحظه از زندگیم در معرض چه خطرها وچه اسیبهایی قرار دارم. اگر حمایت او نباشد من هر لحظه در معرض سقوطم در معرض شکستن، فریب خوردن، آزار دادن،  بی نام نشانی نابود شدن…پس دست از دشمنی با خودم بر میدارم خودم  رو علاقه هام  رو به خالقی می سپارم که خود می داند چگونه وچطور از آنها حفاظت کند.

    نماز می خونم تا خودم رو به آن توانای قادر بسپارم تا دستم رو بگیره ومنو در سایه خود از شر هر قدرتی که توانایی مبارزه با آن را ندارم حفظ کند.اینکه می گویند با خدا باش وپادشاهی کن حقیقتی انکار نا پذیر است کسانی که با خدا هستند هیچ قدرتی توانایی مبارزه ومقابله با آنها را ندارد.آنها هر چه اراده کنند همان می شود.

    » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۹-۹۱       » نظرات : 39

    تا حالا خودت رو دست خدا سپردی؟ اگه سپردی که می دونی چه شگفت انگیزه دستای او…….و اگر نه!که بزار برات بگم اگه بتونی از اختیاری که مغرورانه بدان پایبندی دست بشویی وخود را دو دستی تقدیم او کنی چه اعجاب انگیز تو را می سازد، انگونه که جاودانه های زمان را ساخته است.وتو هنوز از پس قرنها حضورش را حس می کنی.

    به جهان می نگری!چند میلیارد آدم از ازل تا کنون آمده و رفته اند؟اما چه کسانی هنوز هم زنده اند؟!ما  ما کجای تاریخ جای خواهیم گرفت؟ما که مدام در پی امروز وفردای خودیم!

    دیدی حشره های مصرف کننده ای که نه ما بلکه هیچ کس نمی داند چه فوایدی برای دنیا دارند!اما هستند. در گوشه وکنار زندگی روزمره مان می بینیمشان .ما خیلی هامان همچون آن حشرات در حاشیه زندگی در خود می لولیم،از اینکه جهان بر وقف مرادمان نیست گله وشکایت داریم.عاصی  وافسرده از همه چیز بیزار وگریزانیم. بی انکه از خود بپرسیم به زندگی چه داده ایم که می خواهیم از او بگیریم.اصلا چرا هستیم وچکاری باید بکنیم.انقدر غرق خودیم و مغرورانه از زندگی طلبکار، که  یک روز قبل از آنکه با خبر شویم مرگ بر در می زند و باید برویم…بعضی از ما واقعا می میریم چون هیچ ثمری نه برای خود ونه برای دنیا نداشته ایم. دنیا هیچ اسمی از ما نمی برد. چون هیچ کجا یادی  و نشانی از حضور ما به خود ندیده است.ما همچون ملخ در این مزرعه زیبا جهیده وزیان آور بوده ایم.

    ای کاش یک وقت، یک شب در خلوت خود این سوال را از خود بپرسیم:چرا هستیم؟؟؟نیازی به گشتن به دنبال جواب نیست.اگر سکوت را یاد گرفته باشی که جواب را خواهی شنید وگرنه در رهگذار عمر به تو خواهند گفت:که فقط برای رنج بردن وحسرت خوردن زاده نشده ای که این بسی حقیر و ظالمانه است. از پروردگاری عاشق چنین عملی بدور است.

    ما عادت کرده ایم که همه کارها را خود به دست و اراده خود انجام دهیم. گاهی سرگرمی های تلخ و  شیرین زندگی یادمان می برد که یک حامی بزرگ قدرتمند داریم که لحظه ای از ما غافل نمی شود.شاید ما یادمان برود اما او هرگز فراموش نمی کند حتی رشد روزانه ناخن هایمان را….

    انقدر از زندگی وآدمها بی اعتمادی دیده ایم که به خالق هستی هم بی اعتمادیم. اما بیایید یک بار …یک بار با تمام وجود او را بخوانیم وخود را به او واگذاریم. نگوییم نمی شنود شاید اشکال از گوشها وچشمهای ما باشد.دقیق ببینیم ضرر نمی کنیم. می دونید ما آدمیم اما هر حرفی را سرسری از کسی نمی پذیریم وقتی می گوید می خواهیم اثبات کند یا دلیلی بیاورد.خالق ما تنها زمانی می تواند خود را در ما به ظهور برساند که از اختیاری که از او  گرفته ایم دست بشوییم وخود را تسلیم او کنیم.قوانین نا نوشته خداوند تغییر نا پذیرند آنها را بشناسیم ابر انسان زمینیم و  همیشه زنده تاریخ…همچون حشرات در حاشیه هستی لولیدن شایسته هیچ انسانی نیست.

    تسلیم شدن سخت است. دست شستن از کارهایی که یادمان داده اند دو دستی بدانها بچسبیم وتمام هم و غممان به سر انجام رساندن آن باشد گاهی غیر ممکن است .اما می دانید خدا همیشه در غیر ممکن ها حضور می یابد. تجربه کن حیران می مانی وان گاه خود به خود سر تسلیم فرو خواهی آورد.

    » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۵-۰۱-۹۱       » نظرات : 39

    ‘گاهی یافتن کلمات برای بازگو کردن احساسی که تمام بودنت را به چالش می کشد واقعا سخت می شود. مانند این شبها حسی در درونم مرا به گفتن وبازگو کردن وا می دارد.اما نمی دانم از کجا وچگونه بگویم حسی را که وجودم را هر لحظه با اندیشه ای نو زیر رو می کند. این شبا شبای احرام دلایی است که محرم ملکوتند.

    خیلی ها این شبها دوست دارند خیلی چیزها را باور کنند.لمس کنند وبه یقین برسند.ما آدما عادت داریم هیچ وقت به کم قانع نمیشیم وچه خوبه این شبا که وسیعترین سفره از بخشنده ترین مهمانواز عالم کسترده است چیزهایی بخواهیم که نفع وخواست همه هم نوعانمان در آن است.

    :خدایا قلب حاکمان دنیایمان را با ملتها مهربان کن.تا در هیچ کجای دنیا شاهد  نابودی واشک ریختن انسانی نباشیم

    خدایا کمکمون کن در این ماه هر چی در وجودمون به دیگران وخودمان صدمه می زند از خود دور کنیم.از بخل وکینه و دشمنی وحسادت وتمام نیتهای بد. هر چه که صفحه دلمون را کدر می کنه تا نقش تو دران کمرنگ  و تار شود از وجودمان پاک کن.

    پروردگارا دل ما را تسلیم رضای خود گردان.وقلبهایمان را شایسته ولایق عشق خود قرار بده.

    یارب چشمانمان را به زیبایی های زندگی بگشا تا اگر هم اشکی هست از سر شوق باشه نه از حسرت واندوه.

    خدایا قدرتی عطا کن تا در مصیبت ها صبور باشیم وعصیان نکنیم.

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , زندگی , عاشقانه , عشق , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 8

     

     

    زندگی حضور می خواهد
    آیا تا به حال به این اندیشیده ای که چه نوع زندگی می تواند تورا راضی نگه دارد؟زندگی با ثروت وتجملات؟زندگی هیجانی؟زندگی با امنیت وآسایش؟امکانات وموقعیت خوب اجتماعی؟
    کدام زندگی دلخواه توست؟اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیست؟ این همه بیتابی وبی قراری برای رسیدن به کدام زندگیست؟
    کاش در جایی از زندگی،در مسیری که تند وبی وقفه می دویم لحظه ای بایستیم واز خود بپرسیم:به کجا؟من چه می خواهم؟برای چه اینگونه آشفته رهسپارم؟هر جا ودر هر طبقه ای باشی زندگی فقط از تو حضور می خواهد!
    حضور تو،حضور اندیشه هایت،حضور قلبت.اینگونه است که به شادی خواهی زیست.نه ثروت،نه امکانات،نه امنیت ونه اسایش، نه مقام وعنوان،هیچ کدام آدمی را راضی نمی سازد.دیدی قهرمانان چندی پس از پیروزی چگونه بی تاب وافسرده می شوند؟همواره اندیشیده اند با رسیدن به قهرمانی خوشبخت خواهند بود اما بعد ها در می یابند آنچه خواسته اند نه قهرمانی ونه پیروزی بوده .در این میان چیزی گم شده!جای خالی چیزی که هیچ وقت پر نمی شود همیشه آشفته شان می سازد وآن حضور در آن لحضاتی است که با اندیشه پیروزی وقهرمانی با دلهره وتشویش سپری شده است.
    زیستن در میان طبقات مختلف اجتماعی به من می آموزد که هیچ چیزی آدمی را راضی وخشنود نمی سازد مگر اینکه آگاه باشد از زندگی چه می خواهد؟وجایگاه خود را بشناسد!زندگی سرشار از بودن است به شرطی که آدمی دریابد ارزنده ترین بخش بودنش نه فقط مهم بودن بلکه مفید بودن او برای جامعه انسانیست.پیمودن راه های تعیین شده وهموار شاید امن وراحت باشد اما ما را از لمس شگفتی های زندگی محروم می سازد.تکرار تجربه ها وآموخته های دیگران فقط ما ار زنده نگه می دارد.اینکه تمام تلاشت این باشد که جایگاه کسی را که از تو بالاتر است تصاحب کنی تو را از زیستن زندگی که به نام تو رقم زده اند محروم می کند.قالب بندی کردن زندگی در حکم نابودی آنست.تلاش برای رسیدن به جایگاهی که دیگران به آن رسیده اند!کوشش برای بدست آوردن آنچه دیگرآن دارند مارا از زیستن زندگی خود ویافتن جایگاه خود دور می سازد.زندگی جاودانه ها را بنگریم!!!!!!

    اگر هنوز از آنچه هستی رضایت نداری شاید به دلیل باشد که در جایگاه درست خود نایستاده ای؟شاید هنوز در فکر تصاحب چیزی هستی که به تو تعلق ندارد!شاید در اندیشه رسیدن به جایی هستی که مقصد تو نیست.قبل از اینکه حرکت را شروع کنی به این بایندیش:چه کاری قرار است انجام دهی وچه اثری قرار است از خود بر جای بگذاری؟
    آنان که در صفحات زندگی جاودانه شده اندودر هر زمانی تحسین مارا بر می انگیزند.همواره در این اندیشه بوده اند:اگر بهترین هارابه زندگی ارائه ندهی نمی توانی توقع بهترینها را از زندگی داشته باشی.آنان ساده زیسته اند وحضور خود را در زندگی پاس داشته اند.
    بودن، فرصت های زیادی در اختیار آدمی قرار می دهد تا جایگاه خود را بازیابد اگر از آن فرصت سوءاستفاده شود.رسیدن به مقصد سخت خواهد بود.با گذشت زمان آنچه حقیقی نیست رنگ می بازد.وحقیقت با صلابت ومحکم بر جای خود استوار می ماند.دوروغ تحقیر می شود ونادرستی محکوم به شکست است.آدمی هنوز زاده می شود بزرگ می شود،به ناممکن ها دست می یاید اما هنوز زیستن نمی داند!!!

     

     

    » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

     

    در زمانی نه چندان دوراز شر شیطان به خدا پناهنده می شدم.از شر نگاهای شوم.از ترس حسودان.بد گویان.بدخواهان…!
    در زمانی نه چندان دور دشمن من.کسانی بودند که برخلاف میلم عمل می کردند.فکر می کردم در صدد اسیب رساندن به من هستند.در زمانی نه چندان دور. از دست آدمیان که به خیالم دشمنم بودند و مرا رنج می دادند. به خدا پناه می بردم.
    برای حفاظت از خود ارتباط هایم را قطع می کردم.تنهایی را به رنج کشیدن وآزرده شدن ترجیح می دادم.
    در زمانی نه چندان دور:در حصاری محکم از غرور وبی اعتنایی خود را از شر دنیا وآدمیان حفظ می کردم. در زمانی نه چندان دور حیال می کردم آنچه مرا رنج می دهد همانا دیگران وکارها وافکار آنان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اکنون:که در پیله تنهایی می اندیشم.از انچه بر من عیان میشود بینهایت هراس دارم.اندیشه من؟!
    آنکه دشمن ام بود،آنکه امنیتم را به خطر می انداخت،آنکه زخمی ام می کرد.آنکه رنجم می داد،آنکه مرا اسیب می رساند همانا خود من بود!!!!!
    هیچ کس جز خود من آنقدر قدرت نداشت که عذابم بدهد. هیچ کس آنقدر توانا نبود که شاهد رنج بردنم باشد. جز خود من.
    من! منی که تنها دارایش غرور سخت وسنگین اشرافیت بود.اشرف مخلوقات!!!!!!!؟؟؟؟؟
    حال دیگر از کسی نمی ترسم. من از خودم می ترسم.از فرشته.از نگاهش. از افکارش.از کارها وحرفهایش…من از دست او ست که به خدا پناه می برم.از حرفها وافکار او…که تا حرف میزند!اتفاق می افتد.تا فکر می کند می بیند. من از او می ترسم. چون حرفها وافکارش خیلی زود جامه عمل می پوشند.حال از حرف زدن هراس دارم .می ترسم اتفاق بیفتد.از اندیشیدن هراس دارم مبادا به حقیقت بپوندد..
    ذهن من گاهی چون اسب چموش افسار گسیخته به هر جا می تازد.ومن عاجز از رام کردن او، تنها شاهد تاخت وتاز افکاری می شوم که فقط مرا آزار می دهند.وهیچ سودی به حالم ندارند.حال از خودم گریزانم.اما به کجا؟؟؟مسئول اول وآخر تمام تلخی های زندگی ام خودم هستم.چه کسیب را مقصر بدانم.چه کسی از من به من نزدیکتر است؟چه کسی غیر ازخود من اختیار مرا دارد؟؟این موجود خاکی وخودخواه که فکر می کند اختیاردار زمین است.غافل که در روزی نه چندان دور زمین اورا خواهد بلعید.باید به فکر چاره باشم.باید خودم را به خدا بسپارم.باید خودم را به او واگذار کنم.وتمام او شوم تامن از میان بر خیزد.تا من هستم رها نخواهم بود از رنج بردن. او نخواهد کذاشت از بودنم لذت ببرم.بادی از دست من رها شوم.