ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۰۲-۹۶       » نظرات : 0

نگاه نافذ آرتین روی چهره‌اش بود. برای اینکه کمکش کند گفت: «تا زمانی که برای آدمها شناخته‌شده نیستی، همه دوست دارن بدونن کی هستی! در چشم‌های تو خیره می‌شن و فکر می‌کنی دنبال تو می‌گردن، ولی هرکس اون چیزی رو در تو و نگاه تو می‌بینه که می‌خواد ببینه. هرکس دنبال فرد دلخواه خودش تو وجود آدم‌ها تقلا می‌کنه… یک دوست، یک قهرمان، یک عاشق، یک همبازی، یک همراه، یک نقطه‌ضعف… به تو نگاه می‌کنن ولی تو رو نمی‌بینن. در تو، آرزوهای خودشون و حسرت های زندگیشون رو جست‌وجو می‌کنن، ولی این‌ها مهم نیست. مهم اینه که تو وقتی به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟

رمان باردیگر تو

رمان باردیگر تو

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۵-۰۳-۹۱       » نظرات : 98

ویندوز سون سرویس پک یک

.

تندیس به چاپ دوم رسید.چاپ اول :۳۰دی ماه ۹۱ …چاپ دوم: اول اسفند ۹۱

تندیس: قصه کسی است که وقتی مقابل آینه می ایستید به شما لبخند می زند.اما شما هنوز او را نمی شناسید. اگر هنوز کسی را که درون آینه خیره به شما می نگرد، برایتان آشنا نیست، تندیس را بخوانید…

تندیس: قصه آدمیانیست که خود را فراموش کرده اند وسنگ وجودشان آنقدر تراش نخورده که برایشان اشنا باشد!

 این کتاب را از انتشارات پاسارگاد تهیه فرمایید

آدرس: تهران میدان جمهوری-به طرف بهارستان جنب قرض الحسنه عسکریه- کوچه نفر پلاک۱۲       

برای تهیه وسفارش با شمارهای زیرتماس بگیرید.

 ۰۲۱۶۶۹۲۰۸۸۹ … ۰۲۱۶۶۹۲۱۰۳۸

 ۰۹۱۲۵۰۸۲۹۱۱ … ۰۹۱۴۱۵۹۴۱۲۰

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

آنچه انسان را به سوی خوشبختی سوق می دهد،چهارچوب های متعادل ساز بیرونی نیست.بلکه شیوه نگرش وتفکرانسان از تعادل بخشی به اشیاء ومفاهیم ادراک شده است.
تا به حال توجه کرده ای،گاهی سوالی سمج مدتها در ذهن ات پرسه می زند وهر اتفاق کوچکی آن را برایت پر رنگتر می سازد.به طوری که خواب نیمه شبهایت را پریشان می کند.مثل ریسمان دور سرت می پیچد واتاق فکرت را از کار می اندازد.
وتو آشفته از این پرسه زدنهای بیهوده ،نه تنها به جواب نمی رسی،بلکه سوالهای بیشتری ذهن ات را احاطه می کند.وقتی به اندازه کافی ذهن ات را درگیر کرد.
یک حادثه به ظاهر بی معنی پرده ای را از جلوی چشمانت کنار می زند وتو آنقدر ساده وروان به جواب می رسی که ذهن ات قدرت تفکر را از دست می دهد.فقط تماشا می کنی!هیچ کلمه ای برای توصیف مشادهده هایت نمی یابی.
مدتها بود که سوالی این چنین ذهن ام رادرگیر کرده بود.نه خودم که که خیلی ها این سوال اویزان ذهن شان شده بود:چرا آدمی بایدمدام در حال تنش باشد وهر لحظه را با ترس ونا امنی سپری سازد؟؟؟
می خواستم به طریق خودم به این سوال جواب دهم.آدمهای زیادی را می دیدم که از زندگی شکایت دارند واز بودن خود ناراضی ونا خشنودند.برای یافتن پاسخ مدام اندیشه ام را می کاویدم واز دالانی به دالان دیگر، در هزار توی اندیشه ام همه چیز مهر سوال خورده بود.
تا اینکه یک روز برای برنامه ای به همراه دوستانم به یک روستا سفر کردیم وصحنه ای که آنجا دیدم چشمانم را به خیلی از واقعیتها گشود.بدون اینکه بخواهم به مکانی پا گذاشتم که چند زن روستایی در حال پختن نان محلی بودند.
تماشای زنی که مشغول در آوردن آرد از کیسه بر سرسفره سفید وبزرگی صحنه شگفت انگیزی بود که مرا به درگاه هستی برد.کارگاه زندگی،هیچ ساختاری آسان وراحت نیست.این تفکر مرا یاد خودم انداخت.
مثل خمیری که زیر دست زن نانواگرد می شد و ورز می گرفت وپهن میشد.خود را زیر دستان قدرتمند زندگی درحال کوبیده شدن دیدم.آرد با دستان توانای زن الک شد وپاک گشت وداخل تشت بزرگی قرار گرفت وبا آب نمک مخلوط شد.وجودمن همراه آرد در کارگاه هستی با مشکلات واتفاقات زندگی آمیخته شد.
زن بی خبر از اندیشه من، خمیر را می کوبید و ورز می داد وتن من زیردستان قوی پنجه زندگی درد می گرفت وفشرده می شد.چشمان مشتاق من هر حرکت دست او را با کنجکاوی می نگریست که چگونه با مهارت تمام خمیررا چونه چونه گرد نمود ودر کنار هم ردیف کرد.نگاهم به چونه ها بود.حالا به ظاهر کار تمام شده بود وهمه چیز آرام گرفته .چونه ها کنارهم ردیف خوابیده بودند.
اما زن نانوا فکر دیگری داشت.تیر وتخته را زیر دستش محکم کردتا آنها را برای پختن آدماده کند.شاید اگر چونه ها روح داشتند ومی دانستند که از این به بعد چه در انتظارشان هست از ریر دست زن فرار می کردند.
اما انسان نمی داند در گذر از لحظه ها،زندگی چه در آستین دارد.
چونه ها یکی یکی زیر دست فرز وچابک زن پهن وپهن تر به نازکی پوست پیاز گردید.هر بار خمیر زیر دست زن به دور تیر حلقه میشد وروی تخته پهن می گردید من صدای ناله ام را زیر دستان توانای زندگی می شنیدم.
اما نمی داستم چرا؟؟؟چرا اینگونه مشت می خورم ودور خود می چرخم.؟؟؟
وقتی خمیر به اندازه کافی پهن شد وشکل دلخواه زن را به خود گرفت.تازه اول جلز ولز آن روی تابه داغ شده بر روی آتش شعله ور بود.آخرین مرحله ازپخت نان وسخت ترین مرحله آزمون آدمی در کوره زندگی…
نگاهم به نان در حال پخت بود وفکرم به وجود خودم که چگونه این دردها را بی خبر از آنچه در حال وقوع است تحمل می کنم.برای چه این همه درد ورنج را تحمل می کنم؟؟؟دیدگانم دوخته به آتش گداخته بود که بوی نان پخته وبرشته مشامم را نوازش کرد ودهانم را آب انداخت.تازه دروازه های ذهنم باز شد وفکرم مثل فرفره می چرخید وتند وتند جواب سوالهایم رادر برابر دیدگان به تصویر می کشید.
حالا می دیدم که بیهوده نیستم.لذت بودنم چنان تصاویر ناب وقشنگی جلوی دیدگانم ترسیم می کرد که تمام لحظه های تلخ ودرد آور زندگیم رنگ باخته بودند.
حالا که زیبا وآراسته به فضائل انسانی بالاتر از همه چیز ایستاده بودم.وخدا اشرف مخلوقاتم نام نهاده بود.با خلق من به خود احسنت می گفت.حالا همه چیز رنگ دیگر داشت.حالا خدا ناظر من بود.تمام لحظه هایم با قدرت او وبا اراده او سپری می شد.پس چرا باید نگران می شدم؟من در ملکوت خدا بودم.او خود مواظب همه چیز بود.پس این همه ترس وناامنی چگونه در من ریشه کرده است!کجای زندگی دست خدارا رها کردم؟کجا یادم رفته که زندگی از آن اوست ومن فقط نماینده اویم؟؟؟
تکه ای نان گرم وخوشبو را روی زبانم نهادم ونفسم را حبس کردم تا لذت بودنم را در ان لحظه ناب به خاطر بسپارم.تا یادم بماند اگر چرایی بودنم را بدانم با چگونگی بدونم با لذت کنار خواهم آمد.
آن دستی که بذررا در دل خاک قرار دادوبعد آن را از خرمن چید وبرکت سفره مردمانش کرد،می دانست چکار می کند.
شاید اگر من هم چون برچسب به اشیاء وحادثه ها نچسبم واز کاهی کوهی نسازم.اندیشه ام را فرصتی باشد تابفهمد که هراتفاقی چیزی را به ما می آموزدکه از راه دیگرآموختن اش میسر نیست.
شایدآنچه را می خواهم نداشته باشم ولی خداوند تمام آنچه را نیاز دارم به من عطا می کند.دوستی می گفت”به وقت مشکلات گاهی باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.”
حالا می دانم که امنیت وخوشبختی از آن کسی است که نگاه او به حوادث برتر از آن باشد که حوادث بر او غلبه کند.آنچه انسان را ناامن وعاصی می کند، نه اشیاء وحوادث وپدیده های ترسناک که بینش واندیشه های ناامن وناتوان اوست که توان کافی برای معنا دار کردن آنها را ندارد.
یاد مان باشد آن نی که روحمان را تسکین می دهد، همان چوبی است که درونش را با کارد خراشیده اند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
می ایستم روبه مر کز عالم هستی، آرام واستوار پا بر زمین، ایستاده بر خاک.که ریشه وجودم در آن است.وتمام وجودم را متوجه خالقی لایتناهی می کنم .من اشرف مخلوقات پیش نماز می شوم وکل هستی پشت سرم به تقدیس خالقمان زبان می گشاییم.هماهنگ می شوم با کل موجودات زمین، هم آوا با آنچه خلق شده،رو به عالم امکان وشروع می کنم ستایش خالقی را که از عدم به وجودم آوردو مرا خلیفه خود در زمین قرار داد.زمزمه می کنم نام او را در اخلاصی بی ریا:

“بسم الله الرحمن الرحیم”به نام خودش، می خوانمش وصفاتش را زیر لب زمزمه می کنم.سپاس تورا پروردگار مهربانی که بخشنده وصاحب اختیار من وروزگارم هست.پس من تورا ستایش می کنم برای پیشبرد تمام زندگی ام که تو از آن آگاهی،از تو یاری می خواهم،ومی دانم راهی که تو نشانم بدهی راه اصلی زندگی ومسیر خشنودی ام خواهد شد.راه مرا از غافلان جدا کن.تویی که تنها خالق دنیایی،ازهمه بی نیازی وهمه به تو نیازمند، تویی که کسی مثل تو نیست.
دست روی زانو میگذارم در برابرش خم می شوم.به احترام آنچه می بینم از خالقی بی همتا،در درگاه پاک ومطهراش سر خم می کنم.
تو با عظمت وبزرگی ومن به قدرت لایزالت اعتراف می کنم.
اکنون به خاک می اقتم وسر بر زمین می گذارم.سجود معبود ، زیباترین جلوه عشق در برابر معشوق فدا شدن است.اما من با سجده اوج می گیرم تا بی نهایت اخلاص بالا می روم وسرشار از همه انرژی های موجود در عالم به زمین باز می گردم.هیچ مرزی نیست.می دانم که از اویم به او باز می گردم.با آوای زمین هماهنگ می شوم.با عظمت وشکوه زمینی که هر چه در آن اکنون همراه من به ستایش خالق خود مشغولند.همه از اوییم ونام اورا نجوا می کنیم.
پاک ومنزه است پروردگار ما وما مقام بلند اورا می ستاییم.
زمزمه هامان با عالم کائنات یکی می شودوقدرت عشق او را برایمان هدیه می آورد.
می ایستم ودستان پر از نیازم را به درگاهش دراز می کنم:بزرگ من، خدای من،مرا همواره در ملکوت خود نگاه دار ونیکی ها را برما ارانی کن.واز آنچه مرا از تو دور می سازد مصعونم بدار.ترس هایم را از بین ببر ویاری ام کن .به جای اینکه جوینده عیب ها باشم یابنده عشق قرارم ده.

وباز هم آوا با کل مخلوقاتش اعتراف می کنیم که کسی جز اوشایسته پرستش نیست.اوست که یگانه آقریدگار ماست وکسی جز او برما حاکم نیست.پس به قدرت واراده او پیش می رویم ولحظه لحظه زندگی رابا عشق لمس می کنیم.
پروردگارا،تو بزرگ وپاکی، ستایش مخصوص توست.معبود ماتویی وما تو را می ستاییم.

دیگر چیزی مارا هراسان نمی کند.چیزی وجودمان را نمی آلاید.وهیچ قدرتی توان تسلط بر مارا ندارد چرا که اوست ما را راه میبرد.اگر او زندگی مارا نوشته پس هیچ اتفاقی بیهوده نیست، وتسلیم میشویم در برابر خواسته واراده او.ومی خواهیم که قدرت تسلیم شدن در برابر خواسته اش را به ما ارزانی کند.
مرغ باغ ملکوتم نی ام عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

کی وکجا می شود دوباره اتشی گلستان شود؟؟؟چه کسی می تواند این بار ابراهیم شود برای خدا!با خود می اندیشم :آیاخدا برای ابراهیم خدا بود یا ابراهیم برای خدا ابراهیم؟؟؟
آنچه می یابم ایمان خالصانه بنده ای است به وجود معبودی که تمام وجودش را از او می داند.پس اگر این معبود اراده کرده در آتش بسود، چه باک.
کاش می توانستم ابراهیم باشم بر آتش زندگی.کاش می توانستم ابراهیم باشم برای خدا.اکنون که همواره در آتش ترس، دلهره،اضطراب، بیماری ورنج های بیشمار می سوزم.کاش می آموختم از ابراهیم، قبل از اینکه با تعجب به زندگی او بنگرم وانگشت تعجب بر دهان بگیرم وهزار سوال بپرسم واحساس پدرانه اش را زیر سوال ببرم.
می آموختم که تسلیم محض بودن در مقابل معشوق یعنی چه؟؟؟

حافظ چه زیبا گفته است”از تو به یک اشاره ،از ما به سر دویدن”.
یقین ابراهیم هنگامی که در دل آتش پرتاب می شد فقط این بود آنچه را خدا می خواهد من با جان ودل می پذیرم.چقدر زیباست این لحظه.راضی به رضای معشوق بودن.
چقدر، چند سال طول می کشد تا دریابی که تو تنها جسم نیستی.جسم ماموری است در خدمت روح.تا او ماموریتش را در دنیای خاکی انجام دهد.وابراهیم این را می دانست.عشق کوه را می شکافد وایمان دریا را واعتماد آتش را.
ابراهیم صدای خدارا می شنید چون از بند تعلقات آزاد بود
می خواهم ابراهیم شوم در اخلاص، در ایمان ، درباور ویقین.می خواهم تمرین کنم بودنم را. خودم را محک بزنم.شاید تاریخ دوباره تکرار شود.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

به زمین می نگرم به خاک، به درخت ،به گل،به آسمان،به اب ،به حشرات،به حیوانات،به طبیعت .این ها مقابل چشمان من هر روزدر حال تغییر وتحولند.یعنی بیهوده است این شکوه وعظمت بی کران خداوند یا پیامی است در آن که من باید در یابم.
آن پیامی که در آمدن وماندن ورفتن هست.چیست؟؟؟آنچه از عمق وجود این زندگی مرا می نگرد چیست؟؟؟آنچه از اعماق طبیعت مرا صدا می زند.وچیست؟؟؟
انگار باید سکوت کنم.باید از این دغدغه ها واین مشغله ها رها شوم شاید پیامی در راه باشد.
گلها زیبایند بدون اینکه تلاشی در این راه بکنند درختان پر بارند بدون رنجی.آنکه نگاهم را به این زیبایی می گشاید هدایتم می کند به سمتی که رها شوم.از بند بودن تعلق ها وآنچه بال وپرم را می بندد.
باید بیشتر با طبیعت دوستی کنم.چون پیام خدا راخوب به من می رساند.باید آنچه را که می بینم دقیق بنگرم.شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.تا کنون به ماهی در آب نگاه کرده اید.آن زمان که در اب شنا می کنند.آنها هر گز برای شنا کردن تقلا نمی کنندتلاش زیادی انجام نمی دهند.
برای حرکت در آب خودرا رها می کنند.وپرنده ها، پرواز آنها را دیده ای؟؟چه بی سروصدا وآرام هوا را می شکافند.وزیبا اوج می گیرند.
ما انسانها ، هر کاری را با سرو صدا وداد وفریاد انجام داده ایم.حتی گلها وگیاهان هم بدون هیچ تلاشی می رویند.با حداقل زحمت سر از خاک بیرون می آورند.وبه طرف آسمان قد می کشند.
اگر دقت کنی کل هستی آرام وبدون زحمت کار خود را انجام می دهد.آب از راحت ترین راه جاری می شود.حشره روی مناسب ترین گیاه می نشیند.
وتنها انسان برای رسیدن به هر خواسته ای خود را به در ودیوار می کوبد.با سخت گرفتن بی مورد زندگی سرعت همه چیز را بالا می برد عمر خود را کم می کندآنقدر تند از کنار زندگی رد می شویم که اگر قرار باشد بر گردیم به پشت سر نگاه کنیم هیچ چیز زیبایی را به یاد نمی آوریم جز سرعت سر سام آور خودمان .
زندگی مسابقه سر عت نیست که در به دست آوردن بهترین ها از هم سبقت بگیریم .زندگی دیدن وبه خاطر سپردن لحظه دهاست لحظه هایی که شاید خدا در انها حرفی برای ما داشته باشد.
هر چیز برای تکامل نیاز به زمان دارد.تخم پرنده بیست روز زیر پرنده مادر گرم می ماند تا موجود دیگری به دنیا بیاید.هسته در زیر زمین عجله ای برای زودتر رسیدن ندارد.
خداوند از بهترین ومناسب ترین مسیر همه چیز را در جای خود قرار می دهد.
پرنده به زور پرواز نمی کند.گل به زور نمی شکفد.ماهی به زور شنا نمی کند.چون همه به خداوند یقین دارند ومی دانند او همه جا حاضر وناظر وحافظ ماست.پس گاهی حتی اگر شده برای لحظه ای سکوت کن.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۱۷-۹۱       » نظرات : 39

سفر با تمام سختی هایش گاهی تو را انقدر به افریدگارت نزدیک می کند که تامدتها کلمه ای برای بیان انچه دیده ای نمی یابی. مثل اکنون من…

مدتها ست می خواهم در مورد دیده هایم بگویم اما هنوز هم کلمه ای درست برایش پیدا نکرده ام.

گاهی فکر می کنی خداوند آنچه را که باید برای بشر گفته است اما زمانی پایت به نقاطی از زمین می رسد که با خود بگویی “خدا هنوز هم ناگفته هایی دارد” آیه های ناگفته.

اما نه:اکنون در دنیای تو با ختم رسالت تو نمی توانی چنین تفکری داشته باشی. پس به خودت بر می گردی.ودر می یابی تو انقدر در هزار توی زندگی غرقی که این آیه ها را نخوانده ای.

شاید خداوند تمام حرفهایش را با بشر گفته باشد.اما!!!من بشر او احسن الخالقین او هنوز هم بسیاری از گفته هایش را نخوانده ام.شاید برای همچو منی بود که فرمود:”وفی الارض آ یات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون”در زمین آیاتی برای جویندگان یقین است.ودر وجود خود شما نیز ایاتی هست آیا نمی بینید؟

اینجا در همدان صدها متر در زیر زمین در غار علیصدر آیه هایی وجود دارد که هنوز معنی مفهوم اش را نمی دانم.چیست در این همه شگفتی؟که مرا به سکوت و التهاب کشانده.در این مکان عظمتی نهفته که مرا وتمام بینندها را به حیرت و شگفتی وا می دارد.سوال پشت سوال…شگفتی وعظمتی فراتر از حد تصور آدمی.باز به این نقطه می رسم که ذهن من آدمی محدودتر از آن است که این همه بزرگی را درک کند.نمی شود توضیح داد نمی شود تصویر کرد.باید دید. باید لمس کرد میدانی را که چهار میلیون سال قبل با فرو ریختن بزرگترین سنگها در زیر زمین به وجود آمد است.اکسیژن  نابی را که فرسنگها دورتر در زیر زمین استشمام می شود.باید دید بلورهای سفید وزلالی که اشکالی قابل لمس به وجود آورده اند.باید دید آب شفاف وزلالی را که مثل  اشک چشم درخشان و زمزمه وار در زیر پاهایت جریان  می یابد..باید دید راهرو هایی را که با تمام تنگی وتاریکی عظمت غیر قابل وصفی دارند.شکاف سنگها در بالای سرت ،رشته های بلند وطولانی که گاهی عمق اش را چشمانت در نمی یابد.

هماهنگی سنگ واهک در اشکالی زیبا وتوصیف ناپذیر تمام وجودت را به اغما می برد.در خلسه ای تفکر انگیز!می اندیشی، می اندیشی اما به چه؟

این عظمت فراتر از اندازه درک توست.دلت می خواهد روزها اینجا بنشینی وفقط زل بزنی به یه رشته انگور وار که از چکیدن بلورهای اب وآهک شکل گرفته .شاید بتوانی بفهمی چگونه؟اما نه! نمی شود.تو مجاز به فهمیدن خیلی چیزها نیستی. واین همان ایه های ناگفته اند…

اما چگونه می شود چشم بر آنچه که چشمانت می بینند ببندی وباز به زندگی روزمره ای بر گردی که تو را در هزار توی خود گم می کند. واجازه نمی هد به چیزی غیر امروز وفردای خود نیندیشی؟

برای دیدن عکسهای غار به ادامه مطلب بروید:

(بیشتر…)