ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۰۲-۹۶       » نظرات : 0

نگاه نافذ آرتین روی چهره‌اش بود. برای اینکه کمکش کند گفت: «تا زمانی که برای آدمها شناخته‌شده نیستی، همه دوست دارن بدونن کی هستی! در چشم‌های تو خیره می‌شن و فکر می‌کنی دنبال تو می‌گردن، ولی هرکس اون چیزی رو در تو و نگاه تو می‌بینه که می‌خواد ببینه. هرکس دنبال فرد دلخواه خودش تو وجود آدم‌ها تقلا می‌کنه… یک دوست، یک قهرمان، یک عاشق، یک همبازی، یک همراه، یک نقطه‌ضعف… به تو نگاه می‌کنن ولی تو رو نمی‌بینن. در تو، آرزوهای خودشون و حسرت های زندگیشون رو جست‌وجو می‌کنن، ولی این‌ها مهم نیست. مهم اینه که تو وقتی به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟

رمان باردیگر تو

رمان باردیگر تو

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۲۷-۹۱       » نظرات : 37

 

ایستاده ام در سر زمین تاریخ، در برایرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد.و من با نگاهی ملتهب از شرم و عشق می نگرم.آنقدر که هیجان و اشتیاق چشمه چشمانم را می خشکاند و موج اشکی که در چشمانم می لرزد کنار می رود و من در رهگذر تاریخ این سر زمین به یک صحرا می رسم.

صحرایی با آسمان به رنگ شرم و خورشیدی کبود در هوایی آتش گون که تا افق گسترده شده است.گام به گام همسفر رودی می شوم که از بغض و شرم چهره اش تیره و غبار آلود است.تمام بودنم در خود می شکند و خرد می شود به یاد مردی که در این صحرا تنهای تنها تمامی رنج بشریت را به دوش داشت! از موج خون در این صحرا قامت کشید وهمچنان در رهگذر تاریخ ایستاده است و تاریخ انسان را در سرگذشت زندگی مظلومین حکایت می کند…!

حسین(ع): کسی که سخاوتمندانه خودرا قربانی کرد تا یک اصل ویک معنی زنده بمانند و آن”شهادت”است.

حسین(ع): آخرین نگهبان پایگاهی بود که مقاومتش از بین رفته و اصحاب مبارزش کشته شده اند، و بقیه در خلوت امن فراغت، عبادت را به درد سر حق و باطل ترجیح داده اند، و اصحاب نام آور رسول خدا در اطراف کاخ سبز معاویه سر در آخور بیت المال کرده و نسل جوان و نسل دوم نهضت پیامبر در کوشش خود یا با شمشیر یا با پول یا مقام و یا تزویر همه آرام گرفته و یا خفه و ساکت شده اند.اکنون سرنوشت یک ملت، سرنوشت یک ایمان،یک فکر، یک جامعه، یک عقیده، یک نسل، چشم به راه اوست.

حسن(ع):  اما هنوز ایستاده است با دستهای خالی! در برابر قدرتی که هم افکار را در دست دارد، هم دین را، هم قدرت را، هم زور،هم تیغ و هم تبلیغات و هم بیت المال، و وراثت پیامبر را دردست گرفته!  حسین (ع) هیچ در دست ندارد! چکار باید بکند؟ می تواند به گوشه خلوت عبادت بخزد و چون بهشت برایش تضمین شده خاموش بماند؟مسئله این است که جنایت بر سرنوشت مردم حاکم است وحسین(ع) به عنوان امام این ملت مسئول است کاری بکند.

در عصری که اندیشه ها فلج است.شخصیت ها فروخته شده اند و پارسایان گوشه گیرند و جوانان مایوس و یا فروخته و یا منحرفند.اگر حسین(ع) خاموش بماند، هر چه ارزش و اعتبار است بر باد رفته و هرچه پیام که محمد(ص) اورد و اسلام ارزانی داشت و با جهاد و رنج فراهم شد دگرگون شده و زیر گام های قدرت و فریب در اختیار سکوت و خفقان تسلیم خواهد شد.

حسین(ع): باید بجنگد اما نمی تواند که نیروی جنگیدن ندارد.تنها و بی سلاح در برابر نیرومندترین امپراطوری وحشی جهان که در زیباترین و فریبنده ترین جامه تقدس و تقوی و توحید بر اریکه سلطنت تکیه زده است.چکار باید بکند؟

او تنهاست، اما انسان تنها هم در این مکتب مسئول است! زیرا مسولیت از آگاهی می آید نه از قدرت و امکان.مسئولیت در برابر از بین رفتن حقیقت، حق مردم، نابود شدن ارزشهاف از بین رفتن پیام و وسیله شدن عزیزترین فرهنگ و ایمان مردم به دست پلید ترین انسانها…! باز گرسنگی، باز بردگی، شلاق ها، قتل عام ها، شکنجه ها، مرگهای پنهانی و مرموز، تبعیدها، در زنجیر کشیدن ها، لذت پرستی ها، تبعیض ها، زراندوزیها، انسان فروشی ها، ایمان فروشی ها، تفاخر نژادی، و اشرافیت جدید،جاهلیت جدید، شرک جدید…!

مسئولیت مقاومت و مبارزه با این همه خیانت به اندیشه ها و جنایت ها به انسان و پاسداری از اسلام بر دوش یک تن است! یک تنها! در پایگاه حقیقت وعدالت خواهی! این مرد تنها چه کند؟باید بجنگد! اما نمی تواند! شگفتا که این “بایستن” و “نتوانستن” نیز او را از این مسئولیت معاف نمی کند.این مسئولیت بر دوش آگاهی و انسانی اوست. زاده حسین بودن است نه توانا بودن.”او در تنهایی و عجز و بی سلاح و بی همراه نیز حسن است”.پس چه کند؟ باز باید بجنگد؟

همه عاقلان و نصیحت گران شرع و عرف و مصلحت اندیشان یک صدا می گویند:نه!

و حسین(ع) می خواهد بگوید: آری! تمام فلسفه رستاخیز حسن همین است.آری!

با دست خالی جلوی تیر وتیغ رفتن وظیفه شرعی نیست.همه دانشمندان و روشنگران فتوایشان این است:نه!در این میان تنها یک مرد و آن هم یک مرد تنها فتوا می دهد:آری! یعنی که در عجز مطلق و ضعف مطلق هم یک انسان آزاد اگر ایمان دارد در برابر سیاهی و سکوت و ظلم و جور باز هم مسئولیت جهاد دارد.فتوای حسین این است: آری! انسان زنده مسئول است، نه انسان توانا.

 ادامه مطلب را بخوانید …

(بیشتر…)

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۹-۹۱       » نظرات : 39

تا حالا خودت رو دست خدا سپردی؟ اگه سپردی که می دونی چه شگفت انگیزه دستای او…….و اگر نه!که بزار برات بگم اگه بتونی از اختیاری که مغرورانه بدان پایبندی دست بشویی وخود را دو دستی تقدیم او کنی چه اعجاب انگیز تو را می سازد، انگونه که جاودانه های زمان را ساخته است.وتو هنوز از پس قرنها حضورش را حس می کنی.

به جهان می نگری!چند میلیارد آدم از ازل تا کنون آمده و رفته اند؟اما چه کسانی هنوز هم زنده اند؟!ما  ما کجای تاریخ جای خواهیم گرفت؟ما که مدام در پی امروز وفردای خودیم!

دیدی حشره های مصرف کننده ای که نه ما بلکه هیچ کس نمی داند چه فوایدی برای دنیا دارند!اما هستند. در گوشه وکنار زندگی روزمره مان می بینیمشان .ما خیلی هامان همچون آن حشرات در حاشیه زندگی در خود می لولیم،از اینکه جهان بر وقف مرادمان نیست گله وشکایت داریم.عاصی  وافسرده از همه چیز بیزار وگریزانیم. بی انکه از خود بپرسیم به زندگی چه داده ایم که می خواهیم از او بگیریم.اصلا چرا هستیم وچکاری باید بکنیم.انقدر غرق خودیم و مغرورانه از زندگی طلبکار، که  یک روز قبل از آنکه با خبر شویم مرگ بر در می زند و باید برویم…بعضی از ما واقعا می میریم چون هیچ ثمری نه برای خود ونه برای دنیا نداشته ایم. دنیا هیچ اسمی از ما نمی برد. چون هیچ کجا یادی  و نشانی از حضور ما به خود ندیده است.ما همچون ملخ در این مزرعه زیبا جهیده وزیان آور بوده ایم.

ای کاش یک وقت، یک شب در خلوت خود این سوال را از خود بپرسیم:چرا هستیم؟؟؟نیازی به گشتن به دنبال جواب نیست.اگر سکوت را یاد گرفته باشی که جواب را خواهی شنید وگرنه در رهگذار عمر به تو خواهند گفت:که فقط برای رنج بردن وحسرت خوردن زاده نشده ای که این بسی حقیر و ظالمانه است. از پروردگاری عاشق چنین عملی بدور است.

ما عادت کرده ایم که همه کارها را خود به دست و اراده خود انجام دهیم. گاهی سرگرمی های تلخ و  شیرین زندگی یادمان می برد که یک حامی بزرگ قدرتمند داریم که لحظه ای از ما غافل نمی شود.شاید ما یادمان برود اما او هرگز فراموش نمی کند حتی رشد روزانه ناخن هایمان را….

انقدر از زندگی وآدمها بی اعتمادی دیده ایم که به خالق هستی هم بی اعتمادیم. اما بیایید یک بار …یک بار با تمام وجود او را بخوانیم وخود را به او واگذاریم. نگوییم نمی شنود شاید اشکال از گوشها وچشمهای ما باشد.دقیق ببینیم ضرر نمی کنیم. می دونید ما آدمیم اما هر حرفی را سرسری از کسی نمی پذیریم وقتی می گوید می خواهیم اثبات کند یا دلیلی بیاورد.خالق ما تنها زمانی می تواند خود را در ما به ظهور برساند که از اختیاری که از او  گرفته ایم دست بشوییم وخود را تسلیم او کنیم.قوانین نا نوشته خداوند تغییر نا پذیرند آنها را بشناسیم ابر انسان زمینیم و  همیشه زنده تاریخ…همچون حشرات در حاشیه هستی لولیدن شایسته هیچ انسانی نیست.

تسلیم شدن سخت است. دست شستن از کارهایی که یادمان داده اند دو دستی بدانها بچسبیم وتمام هم و غممان به سر انجام رساندن آن باشد گاهی غیر ممکن است .اما می دانید خدا همیشه در غیر ممکن ها حضور می یابد. تجربه کن حیران می مانی وان گاه خود به خود سر تسلیم فرو خواهی آورد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

سلام:
می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم.
امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی!
سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم.
تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم.
ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم.
نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم.
نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست.
ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم.
وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم.
ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟
اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است.
تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

آنچه انسان را به سوی خوشبختی سوق می دهد،چهارچوب های متعادل ساز بیرونی نیست.بلکه شیوه نگرش وتفکرانسان از تعادل بخشی به اشیاء ومفاهیم ادراک شده است.
تا به حال توجه کرده ای،گاهی سوالی سمج مدتها در ذهن ات پرسه می زند وهر اتفاق کوچکی آن را برایت پر رنگتر می سازد.به طوری که خواب نیمه شبهایت را پریشان می کند.مثل ریسمان دور سرت می پیچد واتاق فکرت را از کار می اندازد.
وتو آشفته از این پرسه زدنهای بیهوده ،نه تنها به جواب نمی رسی،بلکه سوالهای بیشتری ذهن ات را احاطه می کند.وقتی به اندازه کافی ذهن ات را درگیر کرد.
یک حادثه به ظاهر بی معنی پرده ای را از جلوی چشمانت کنار می زند وتو آنقدر ساده وروان به جواب می رسی که ذهن ات قدرت تفکر را از دست می دهد.فقط تماشا می کنی!هیچ کلمه ای برای توصیف مشادهده هایت نمی یابی.
مدتها بود که سوالی این چنین ذهن ام رادرگیر کرده بود.نه خودم که که خیلی ها این سوال اویزان ذهن شان شده بود:چرا آدمی بایدمدام در حال تنش باشد وهر لحظه را با ترس ونا امنی سپری سازد؟؟؟
می خواستم به طریق خودم به این سوال جواب دهم.آدمهای زیادی را می دیدم که از زندگی شکایت دارند واز بودن خود ناراضی ونا خشنودند.برای یافتن پاسخ مدام اندیشه ام را می کاویدم واز دالانی به دالان دیگر، در هزار توی اندیشه ام همه چیز مهر سوال خورده بود.
تا اینکه یک روز برای برنامه ای به همراه دوستانم به یک روستا سفر کردیم وصحنه ای که آنجا دیدم چشمانم را به خیلی از واقعیتها گشود.بدون اینکه بخواهم به مکانی پا گذاشتم که چند زن روستایی در حال پختن نان محلی بودند.
تماشای زنی که مشغول در آوردن آرد از کیسه بر سرسفره سفید وبزرگی صحنه شگفت انگیزی بود که مرا به درگاه هستی برد.کارگاه زندگی،هیچ ساختاری آسان وراحت نیست.این تفکر مرا یاد خودم انداخت.
مثل خمیری که زیر دست زن نانواگرد می شد و ورز می گرفت وپهن میشد.خود را زیر دستان قدرتمند زندگی درحال کوبیده شدن دیدم.آرد با دستان توانای زن الک شد وپاک گشت وداخل تشت بزرگی قرار گرفت وبا آب نمک مخلوط شد.وجودمن همراه آرد در کارگاه هستی با مشکلات واتفاقات زندگی آمیخته شد.
زن بی خبر از اندیشه من، خمیر را می کوبید و ورز می داد وتن من زیردستان قوی پنجه زندگی درد می گرفت وفشرده می شد.چشمان مشتاق من هر حرکت دست او را با کنجکاوی می نگریست که چگونه با مهارت تمام خمیررا چونه چونه گرد نمود ودر کنار هم ردیف کرد.نگاهم به چونه ها بود.حالا به ظاهر کار تمام شده بود وهمه چیز آرام گرفته .چونه ها کنارهم ردیف خوابیده بودند.
اما زن نانوا فکر دیگری داشت.تیر وتخته را زیر دستش محکم کردتا آنها را برای پختن آدماده کند.شاید اگر چونه ها روح داشتند ومی دانستند که از این به بعد چه در انتظارشان هست از ریر دست زن فرار می کردند.
اما انسان نمی داند در گذر از لحظه ها،زندگی چه در آستین دارد.
چونه ها یکی یکی زیر دست فرز وچابک زن پهن وپهن تر به نازکی پوست پیاز گردید.هر بار خمیر زیر دست زن به دور تیر حلقه میشد وروی تخته پهن می گردید من صدای ناله ام را زیر دستان توانای زندگی می شنیدم.
اما نمی داستم چرا؟؟؟چرا اینگونه مشت می خورم ودور خود می چرخم.؟؟؟
وقتی خمیر به اندازه کافی پهن شد وشکل دلخواه زن را به خود گرفت.تازه اول جلز ولز آن روی تابه داغ شده بر روی آتش شعله ور بود.آخرین مرحله ازپخت نان وسخت ترین مرحله آزمون آدمی در کوره زندگی…
نگاهم به نان در حال پخت بود وفکرم به وجود خودم که چگونه این دردها را بی خبر از آنچه در حال وقوع است تحمل می کنم.برای چه این همه درد ورنج را تحمل می کنم؟؟؟دیدگانم دوخته به آتش گداخته بود که بوی نان پخته وبرشته مشامم را نوازش کرد ودهانم را آب انداخت.تازه دروازه های ذهنم باز شد وفکرم مثل فرفره می چرخید وتند وتند جواب سوالهایم رادر برابر دیدگان به تصویر می کشید.
حالا می دیدم که بیهوده نیستم.لذت بودنم چنان تصاویر ناب وقشنگی جلوی دیدگانم ترسیم می کرد که تمام لحظه های تلخ ودرد آور زندگیم رنگ باخته بودند.
حالا که زیبا وآراسته به فضائل انسانی بالاتر از همه چیز ایستاده بودم.وخدا اشرف مخلوقاتم نام نهاده بود.با خلق من به خود احسنت می گفت.حالا همه چیز رنگ دیگر داشت.حالا خدا ناظر من بود.تمام لحظه هایم با قدرت او وبا اراده او سپری می شد.پس چرا باید نگران می شدم؟من در ملکوت خدا بودم.او خود مواظب همه چیز بود.پس این همه ترس وناامنی چگونه در من ریشه کرده است!کجای زندگی دست خدارا رها کردم؟کجا یادم رفته که زندگی از آن اوست ومن فقط نماینده اویم؟؟؟
تکه ای نان گرم وخوشبو را روی زبانم نهادم ونفسم را حبس کردم تا لذت بودنم را در ان لحظه ناب به خاطر بسپارم.تا یادم بماند اگر چرایی بودنم را بدانم با چگونگی بدونم با لذت کنار خواهم آمد.
آن دستی که بذررا در دل خاک قرار دادوبعد آن را از خرمن چید وبرکت سفره مردمانش کرد،می دانست چکار می کند.
شاید اگر من هم چون برچسب به اشیاء وحادثه ها نچسبم واز کاهی کوهی نسازم.اندیشه ام را فرصتی باشد تابفهمد که هراتفاقی چیزی را به ما می آموزدکه از راه دیگرآموختن اش میسر نیست.
شایدآنچه را می خواهم نداشته باشم ولی خداوند تمام آنچه را نیاز دارم به من عطا می کند.دوستی می گفت”به وقت مشکلات گاهی باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.”
حالا می دانم که امنیت وخوشبختی از آن کسی است که نگاه او به حوادث برتر از آن باشد که حوادث بر او غلبه کند.آنچه انسان را ناامن وعاصی می کند، نه اشیاء وحوادث وپدیده های ترسناک که بینش واندیشه های ناامن وناتوان اوست که توان کافی برای معنا دار کردن آنها را ندارد.
یاد مان باشد آن نی که روحمان را تسکین می دهد، همان چوبی است که درونش را با کارد خراشیده اند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
می ایستم روبه مر کز عالم هستی، آرام واستوار پا بر زمین، ایستاده بر خاک.که ریشه وجودم در آن است.وتمام وجودم را متوجه خالقی لایتناهی می کنم .من اشرف مخلوقات پیش نماز می شوم وکل هستی پشت سرم به تقدیس خالقمان زبان می گشاییم.هماهنگ می شوم با کل موجودات زمین، هم آوا با آنچه خلق شده،رو به عالم امکان وشروع می کنم ستایش خالقی را که از عدم به وجودم آوردو مرا خلیفه خود در زمین قرار داد.زمزمه می کنم نام او را در اخلاصی بی ریا:

“بسم الله الرحمن الرحیم”به نام خودش، می خوانمش وصفاتش را زیر لب زمزمه می کنم.سپاس تورا پروردگار مهربانی که بخشنده وصاحب اختیار من وروزگارم هست.پس من تورا ستایش می کنم برای پیشبرد تمام زندگی ام که تو از آن آگاهی،از تو یاری می خواهم،ومی دانم راهی که تو نشانم بدهی راه اصلی زندگی ومسیر خشنودی ام خواهد شد.راه مرا از غافلان جدا کن.تویی که تنها خالق دنیایی،ازهمه بی نیازی وهمه به تو نیازمند، تویی که کسی مثل تو نیست.
دست روی زانو میگذارم در برابرش خم می شوم.به احترام آنچه می بینم از خالقی بی همتا،در درگاه پاک ومطهراش سر خم می کنم.
تو با عظمت وبزرگی ومن به قدرت لایزالت اعتراف می کنم.
اکنون به خاک می اقتم وسر بر زمین می گذارم.سجود معبود ، زیباترین جلوه عشق در برابر معشوق فدا شدن است.اما من با سجده اوج می گیرم تا بی نهایت اخلاص بالا می روم وسرشار از همه انرژی های موجود در عالم به زمین باز می گردم.هیچ مرزی نیست.می دانم که از اویم به او باز می گردم.با آوای زمین هماهنگ می شوم.با عظمت وشکوه زمینی که هر چه در آن اکنون همراه من به ستایش خالق خود مشغولند.همه از اوییم ونام اورا نجوا می کنیم.
پاک ومنزه است پروردگار ما وما مقام بلند اورا می ستاییم.
زمزمه هامان با عالم کائنات یکی می شودوقدرت عشق او را برایمان هدیه می آورد.
می ایستم ودستان پر از نیازم را به درگاهش دراز می کنم:بزرگ من، خدای من،مرا همواره در ملکوت خود نگاه دار ونیکی ها را برما ارانی کن.واز آنچه مرا از تو دور می سازد مصعونم بدار.ترس هایم را از بین ببر ویاری ام کن .به جای اینکه جوینده عیب ها باشم یابنده عشق قرارم ده.

وباز هم آوا با کل مخلوقاتش اعتراف می کنیم که کسی جز اوشایسته پرستش نیست.اوست که یگانه آقریدگار ماست وکسی جز او برما حاکم نیست.پس به قدرت واراده او پیش می رویم ولحظه لحظه زندگی رابا عشق لمس می کنیم.
پروردگارا،تو بزرگ وپاکی، ستایش مخصوص توست.معبود ماتویی وما تو را می ستاییم.

دیگر چیزی مارا هراسان نمی کند.چیزی وجودمان را نمی آلاید.وهیچ قدرتی توان تسلط بر مارا ندارد چرا که اوست ما را راه میبرد.اگر او زندگی مارا نوشته پس هیچ اتفاقی بیهوده نیست، وتسلیم میشویم در برابر خواسته واراده او.ومی خواهیم که قدرت تسلیم شدن در برابر خواسته اش را به ما ارزانی کند.
مرغ باغ ملکوتم نی ام عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

چند روز پیش یه نازنین کتابی به دستم داد از جبرا ن خلیل جبران که خیلی قشنگ بود من اصولا کتابهای جبران رو خیلی دوست دارم .
برای همین خواستم یه قسمتی از نوشته هاشو که در مورد عشق هست وبی نهایت زیباست براتون بزارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
“هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید.
هر چند راهش سخت وناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید.گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید.گر چه ممکن است صدایش رویا یتان را پراکنده سازد.همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد.به صلیبتان می کشد.
همانگونه که شما رو می پروراند.شاخ وبرگتان را هرس می کند.همانگونه که قامتتان بالا می رودونازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند.
به زمین فرو می رود وریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
عشق،شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.می کوبدتان تا برهنه تان کند.سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان سازد.آسیابتان می کند تا سپید شوید.ورزتان می دهد تانرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تابرای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.
عشق واژه ای است از جنس نور،که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود.
حتی عاقلترین مردمان نیز زیربار عشق خم می شوند.
عشق رازی مقدس است برای کسانی که عاشقند وبرای همیشه بی کلام می ماند وبرای آنان که عشق نمی روزند شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود مگر به وقت جدایی.
عشق واقعی آنقدر بزرگ است که قدرتش ذهن اناسان را از دنیای کمیت واندازه جدا می سازد.
محصول عشق بعد از غیبت یار وتلخی صبر وتیر گی یاس درو می شود.
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت درازمدت وباهم بودنی مجدانه است.عشق ثمره خویشاوندی روحی است واگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد در طول سالیان وحتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.
وخطاب به عشق می گوید:
:ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده وگرسنگی وتشنگی ام را تا وقار وافتخار بالا برده.مگذار توان واستقامتم از نانی تناول کند یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه،گرسنه بمانم.بگذار از تشنگی بسوزم.بگذار بمیرم وهلاک شوم پیش از آنکه دستی بر آورم واز پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای.یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نکرده ای.