ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۰۲-۹۶       » نظرات : 0

نگاه نافذ آرتین روی چهره‌اش بود. برای اینکه کمکش کند گفت: «تا زمانی که برای آدمها شناخته‌شده نیستی، همه دوست دارن بدونن کی هستی! در چشم‌های تو خیره می‌شن و فکر می‌کنی دنبال تو می‌گردن، ولی هرکس اون چیزی رو در تو و نگاه تو می‌بینه که می‌خواد ببینه. هرکس دنبال فرد دلخواه خودش تو وجود آدم‌ها تقلا می‌کنه… یک دوست، یک قهرمان، یک عاشق، یک همبازی، یک همراه، یک نقطه‌ضعف… به تو نگاه می‌کنن ولی تو رو نمی‌بینن. در تو، آرزوهای خودشون و حسرت های زندگیشون رو جست‌وجو می‌کنن، ولی این‌ها مهم نیست. مهم اینه که تو وقتی به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟

رمان باردیگر تو

رمان باردیگر تو

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۶-۹۲       » نظرات : 37

2---Copy

.

فقط تو را می خواهم

از بین همه این آدمها

فقط تو را انتخاب کردم

تو را که دل سربه زیرم را هوایی کردی

دلم می خواست دستت را بگیرم

و تو را از این سرزمین ببرم

به جایی ببرم که…

دست هیچ کدام از این آدمهای نامهربان به تو نرسد

من! برای قصه زندگیم فقط تو را می خواهم

تو را! که نگاهت چشمانم را نوازش می کند

می خواهم دست در دست تو تا انتهای زندگی بروم

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۳۰-۹۲       » نظرات : 5

images.

من ازاظهار نظرهای دلم فهمیدم،

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

یادت هست ! نوشته بودی همیشه خواب دختری از قبیله آب و آینه می بینی.

همیشه تصویر لرزانی از او در پس پرده یک پنجره چوبی باران خورده

تو را به خود می خواند و بارش آن همه باران نیز او را از شیشه های پنجره پاک نمی کند

و تو آن سوی درختان باغ پدر بزرگ در سکوت به آن تصویر و راز مه آلود نگاهش می اندیشی

در لابه لای تمام رویاهایت تنها خطوط پاک چهره اوست که لبخند را به لبهایت هدیه میکند

حالا ! به دور از تمام قافیه های غرور و گلایه، من مینویسم. این ها که نوشتم همه حقیقت محض است

مثل نگاه تو که فتوا میدهد به عشق . . .

.

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۱-۰۴-۹۱       » نظرات : 22

نمی دانم چرا؟اما می نویسم وبعد فکر می کنم چرا؟ونگاه می کنم!

کسی درون من است ویا شاید من در درون کسی!او می گوید بنویس، ومن قلم می گیرم بدست ومی لغزم برتارهای کاغذ ومی نویسم!من فعلم! فاعل کس دیگریست!به هرچه تکیه می کنم فرو می ریزد.نمی دانم چرا!!!

می اندیشم شاید تکیه گاه واقعی را نیافته ام ودر این جستجوی پردردسر و حادثه ساز دردآور مثل غریقی به هر تکه چوبی چنگ میزنم.هر روزنه کوچکی را راه نجات می یابم اما دریغ!

ادعایم خداشناسیست.اما تا به ساحل امنی می رسم خدا را فراموش می کنم.هنوز باور نکرده ام خالقم را.هنوز طاقت آن را که در آینه بنگرم ونقش اصلی خود را ببینم ندارم.هنوز طاقت ندارم تصویرم را در چشم آفریدگارم بنگرم.تنها کسی که تصویر اصلی مرا با خود دارد و می تواند نشانم بدهد

می ترسم! می ترسم اندازه آن تصویر نباشم.می ترسم تصویر واقعی ام را خراب کرده باشم.می ترسم در شان آن تصویر که خدا از من کشید و فرشتگان را  واداشت تا برآن سجده کنند نباشم.می ترسم آن احسن الخالقین را پست کرده باشم.وحشت ویرانی بدست خویش آزارم می دهد.پریشان واسیرم می کند.چه هولناک است تمام زندگیت طعمه خاک شود.بی اندیشه اینکه بیندیشی چرا وچگونه امده ای!!!

شریعتی می گوید:خدا انسان را افرید وزمین ودریا وکوه وجاده ها وصحراها را،تا بنوازد بنده ای را که در عدم آفرید و عاشقش شد!دنیا را برای او رنگ زد ومعطر کرد.رویاند تا انسان را به جشن بزرگ زندگی دعوت نمود! گیاهان روییدن اغاز کردند و سایبانی بر سرش شدند.جنگل ودریا پر نعمت شد.وخدا به تماشای زمین نشست و انسان هرچه اراده کرد خلق نمود. وانسان هر روز مغرورتر ومغرورتر تصویر خدا را فراموش کرد وخود را غرق در امکانات ونعمتهای زمین کرد.

سالها می گذرد وخدا هنوز ما را تماشا می کند با تمام این جنایتها و انسان کشی ها ونابودیها،کشتار بیگناهان و ویران کردن زمینها و فریاد مظلومانه انسانها…او هنوز با دیدن تمام عصیان آدمی هیچ نمی گوید.هنوز عصیان وآشوب زمین را می نگرد.هنوز با خلقت خویش مهربان است. با دیدن تمام آن تصاویر رقت انگیز و تمام نسل کشی ها وخونریزیها وجنایتها و کشتارها هنوز صبورانه به زمین می نگرد. وچشم براه بنده ایست که باز گردد و تصویر خویش را در او بنگرد.ببیند وبشناسد او را.

او هنوز بربام آسمان ایستاده است ونگران مخلوقی است که از خود وخالق خود هیچ نمی داند.او هنوز منتظر بنده ایست که از دغدغه زمین اندکی بیاساید وسر برگرداند واو را بنگرد.هرچه می خواهند بر آورده می کند اما این موجود عصیانگر هنوز سیراب نشده است.هنوز حریصانه در جسجوی بیشتر زمین است است برای اینکه بیشتر داشته باشد هم نوعانش را به نابودی می کشاند.وغافل که نمیشود زمین وداشته هایش را صاحب شد.

خدا هنوز منتظر است.امشب این سحرگاه سر بردارید واو را بخوانید وببنید که چه با شوق وتماشا شما را می نگرد.سر بردارید اورا از روی عشق بخوانید نه از روی نیاز!سحرگاه اگر گوشهاتان به نوایی از ملکوت هوشیار شد در هر حالتی او را بخوانید و دعا کنید که در این عصر آشوب  و وحشت بتوانیم حق را پیدا کنیم و تا از زمین و اسارت آدمیانی که  ازآدمی فقط شکل ظاهرش را دارا هستند نجات یابیم.دعا کنید تا به عزت زنده باشیم تن به ذلتها ندهیم.دعا کنید در مصیبتها صبور باشیم وعصیان نکنیم!

ملکوت خدا هنوز جوینده ای می خواهد تا درهای اجابتش گشوده شود.پس بیایید خالقمان را در یابیم.تا کنون به هرچه تکیه کرده ایم و هرچه را خوانده ایم  فرو ریختته است.بیایید از خواندن او که فرمول بودنمان را می داند فرار نکنیم. دنیا به نیک خواهی ما محتاج است.بارها شنیده ایم خدا به برکت دعای شخصی، اشخاصی از مصیبت نجات بخشیده است.تمام زخم زمین از دوری مخلوقی از آفریدگار خویش است.دردهای زمین را نه! رنجهای خودمان را درحضور خدا التیام بخشیم.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۸-۹۱       » نظرات : 51

دو سه روز پیش یکی ازم پرسید:واسه چی نماز می خونی؟بی آنکه بیندیشم پاسخ دادم:برای اینکه خیلی ضعیفم!

واو دوباره پرسید از کجا فهمیدی نماز خوندن قویت می کنه؟بهش یه جواب ساده وکمی شوخ دادم.گفتم از موبایلم!چون هر وقت ضعیف میشه منو مجبور می کنه وصلش کنم به منبع قدرت، تا نیروی کافی برای قابل استفاده بودن رو پیدا کننه.

نماز می خونم چون فهمیدم منم ضعیفم اگه به منبعی برای نیرو گرفتن وصل نباشم از این یه مشت پوست واستخوان ویه مغز فراموشکار هیچ کاری بر نمیاد که اگه هم بیاد یا به خودم صدمه می زنه یا به دیگری.

فهمیدم به تنهایی نمی تونم از پس این زندگی و این من بلند پرواز و عاصی بر بیام.نماز می خونم چون فهمیدم باید روزی پنج مرتبه خودم روبه یک قدرت برتر بسپارم تا ازم محافظت کنه.در واقع روزی پنج نوبت رو به سوی یه نیروی  قدرتمند می کنم وازش می خوام منو در برابر هر قدرت زیان آوری ازم حمایت کند.غرور مجروح شده ام را التیام بخشد.براده های حیات آدمی به یک مغناطیس قوی  برای جمع آوری ومحافظت نیازمند است.تمام پریشانی یک روح را فقط سازنده آن می داند.

نماز می خوانم نه برای اینکه او به تشکر وسپاس من چشم دوخته باشد.نه! نماز می خوانم چون من به او محتاجم.محتاج اینکه مرا دریابد.وبه خودم وانگذارد. که می دانم سقوطم حتمی است.به یادم آورد که هنوز آدمم. وچهره انسانی ام را نشانم بدهد تا منحرف نشوم.وفراموشم نشود.هر آچه بر آدمی می گذرد بی او بدون یاری او حتی اگر در قله افتخار هم ایستاده باشی دوامی نخواهد آورد.بدون او همواره محکوم به تنهایی وزنجیر و غربت و وحشیگری وشکنجه و بی رحمی وجنایت هستیم. بی او تنهاییم!!! او بدون ما کم ندارد.ما بدون او هیچ نداریم.ما اگر بدانیم وبخواهیم صفا وصداقت واستقلال واستغنا و رهایی مطلق را فقط در وجود خدا می توانیم بیابیم.

حالا! نماز می خوانم چون دیدم هر موجود ضعیفی در این دنیا خودش رو به یه ابزار قدرتمند مجهز کرده تا بتونه در مقابل ابر قدرتها  ایمن بمونه.هر آدم عاقلی برای ادامه حیات وزندگی درست به حمایت یک قدرت برتر نیاز داره.یه عده این قدرت رو در پول، خانه، ثروت، … وامکانات رو زمین می بینن.اما من دیدم ثروتمندایی رو که حتی قادر نبودن با تموم ثروتشون در مقابل یه حادثه ناگوار ایمن بمونن دیدم آدمایی رو که با زور وقدرت بدنی که داشتند در برابر یه ویروس کوچک ناتوان بودند.وبا تموم یال وکوپالشون با یک بیماری از بین رفتند وبی آنکه نام نشانی ازشان بماند.در زندگی آدمی همیشه مالکیت وخودپرستی و مال پرستی و زیاده خواهی. فقر وخیانت، لذت پرستی وهوسبازی وظلم وزور فساد او را که جانشین  وامانتدار خدا در زمین است درحد مبارزه برای زنده بودن حقیر می کند.پس چه چیز از انسان ماندن آدمی دفاع می کند؟ تا ما در حد بودن حیوانات سقوط نکنیم؟!

با کمی تامل می بینیم کسانی رو که خود را به خالقشان سپردند چگونه هنوز از پس قرنها وسالها در بلندای زندگی زنده تر از همیشه ایستاده اند.کسانی که دریافته بودند بودن با معبود خواندن وگوش دادن به او آنها را از تمام دغدغه ها ونیازهای زمین بی نیاز می کند.دیدم و دیدم وتا به این جا رسیدم که موجود ضعیف وناتوانی مثل من برای اینکه تا آخر رد پای خوبی از خود در جهان به جا بگذارم وزندگی ام  ارزش این همه سختی و رنج بردن را داشته باشد به یک حامی قدرتمند بی زوال نیازمندم. و چه کسی بهتر وبالاتر از کسی که منو ساخته و خودش فرمولم رو می دونه.

نماز می خونم چون می دونم در هر لحظه از زندگیم در معرض چه خطرها وچه اسیبهایی قرار دارم. اگر حمایت او نباشد من هر لحظه در معرض سقوطم در معرض شکستن، فریب خوردن، آزار دادن،  بی نام نشانی نابود شدن…پس دست از دشمنی با خودم بر میدارم خودم  رو علاقه هام  رو به خالقی می سپارم که خود می داند چگونه وچطور از آنها حفاظت کند.

نماز می خونم تا خودم رو به آن توانای قادر بسپارم تا دستم رو بگیره ومنو در سایه خود از شر هر قدرتی که توانایی مبارزه با آن را ندارم حفظ کند.اینکه می گویند با خدا باش وپادشاهی کن حقیقتی انکار نا پذیر است کسانی که با خدا هستند هیچ قدرتی توانایی مبارزه ومقابله با آنها را ندارد.آنها هر چه اراده کنند همان می شود.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 18

 

یه روزی وقتی به دلیل حادثه ای ترس را تا عمق سولهای وجودم حس کردم! وزمانی که خواهرم را از دست دادم و غم با تمام توانای اش بر سرم آور شد! وهنگامی که دردی جانگاه تمام جسمم را تا حد مرگ در خود فشرد! فهمیدم هیچ چیز نمی تواند مرا از زیستن محروم کند مگر خود مرگ!
تمام آنچه که روزگاری فکر می کردم روبه رو شدن با آن مرا خواهد کشت اتفاق افتاد.اما من هنوز زنده ام.وبه این می اندیشم.زندگی چقدر زیبا بود من آنقدر درگیر خود ودغدغه زیستن بودم که نفهمیدم چرا هستم.واقعا هستیم که برای بقا خود با انواع حادثه ها دست وپنجه نرم کنیم ودر آخرخسته ودرمانده چشم ببندیم وتمام!!!!!!!
حالا که ترس هایم را کنار نهاده ام وغم را رها نموده ام دردهارا تحمل می کنم.می بینم زندگی آمیخته ای این تمام اینهاست.هنوز می ترسم و هنوز غمگین می شوم وهنوز درد می کشم.اما می دانم انسان یعنی همین.پس عاصی نیستم ناراحت ومعترض نیستم.خوشحالم که هستم وزندگی را لمس می کنم.ترسهایش را،غمها ودردهایش را…..در آن لحظات از عمق وجودم خدا را درکنار خودم ونگاه اطمینان بخش اورا حس می کنم.

حال دریافته ام اگر اینها نباشند!چطور می شود زیست؟اگه غم نباشه وتو آن لحظه های ناب اندوه را حس نکنی،چطور می توانی شادی را با تمام وجود در آغوش بکشی واز خندیدن لذت ببری؟اگر چشمات در عمق تاریکی شب به سکوت ناب تنهایی خیره نشه.چطور می تونی در روزشنایی روز از حضور جانبخش کسی در کنارت لذت ببری؟اگر از تنش های پر حسرت وپر از اضطراب حادثه ها ودشواری ها رد نشوی.چگونه می توانی لحظه های خلسه وار آرامش را لمس کنی؟
اکنون همه اندیشه ام این است.زندگی چقدر مرا دوست دارد.که نمی گذارد مرداب شوم.من چه نا آگاهانه از زندگی گریخته و با مشکلاتش جنگیده ام.و تمام تلاشم این بوده که ساکن شوم.او چه اندیشمندانه در پی ام روان است ومرا به زیستن فرا می خواند.اکنون به تمام مشکلاتم لبخند می زنم از عمق وجودم ممنونشان هستم که وجود دارند.مرا به لمس زندگی ترغیب می کنند.از تمام آنچه مرا به چالش کشید. مرا به تکاپو انداخت.مرا لرزاند و ویران کرد تا بدانم هستم.راستش حالا احساس می کنم خواب بودم زندگی خودرا به هر دری زده وهر کاری که توانسته انجام داده تا بیدارم کند.مبادا در آتش غفلت ها بسوزم!حالا بیدارم.میبینم که زندگی هیچ آن چیزی نیست که به من آموخته اند.به من یاد داده اند زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده وستانده. چه قماری؟!!!جمع کن تا زنده باشی!اما راستی چطور می شود همیشه زنده بود.در دنیایی که تنها صاحبخانه اش مرگ است.اکنون بیدارم در پی این سوال چرا هستم؟خور وخواب وخشم وشهوت؟!نه وقتی به امپراطوری دنیا می نگرم تازه می فهمم خدا چه لذتی می برد از خلق دنیایش.می خوام دستان او شوم.باشدازطریق من اراده اش عملی گردد.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 8

 

 

زندگی حضور می خواهد
آیا تا به حال به این اندیشیده ای که چه نوع زندگی می تواند تورا راضی نگه دارد؟زندگی با ثروت وتجملات؟زندگی هیجانی؟زندگی با امنیت وآسایش؟امکانات وموقعیت خوب اجتماعی؟
کدام زندگی دلخواه توست؟اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیست؟ این همه بیتابی وبی قراری برای رسیدن به کدام زندگیست؟
کاش در جایی از زندگی،در مسیری که تند وبی وقفه می دویم لحظه ای بایستیم واز خود بپرسیم:به کجا؟من چه می خواهم؟برای چه اینگونه آشفته رهسپارم؟هر جا ودر هر طبقه ای باشی زندگی فقط از تو حضور می خواهد!
حضور تو،حضور اندیشه هایت،حضور قلبت.اینگونه است که به شادی خواهی زیست.نه ثروت،نه امکانات،نه امنیت ونه اسایش، نه مقام وعنوان،هیچ کدام آدمی را راضی نمی سازد.دیدی قهرمانان چندی پس از پیروزی چگونه بی تاب وافسرده می شوند؟همواره اندیشیده اند با رسیدن به قهرمانی خوشبخت خواهند بود اما بعد ها در می یابند آنچه خواسته اند نه قهرمانی ونه پیروزی بوده .در این میان چیزی گم شده!جای خالی چیزی که هیچ وقت پر نمی شود همیشه آشفته شان می سازد وآن حضور در آن لحضاتی است که با اندیشه پیروزی وقهرمانی با دلهره وتشویش سپری شده است.
زیستن در میان طبقات مختلف اجتماعی به من می آموزد که هیچ چیزی آدمی را راضی وخشنود نمی سازد مگر اینکه آگاه باشد از زندگی چه می خواهد؟وجایگاه خود را بشناسد!زندگی سرشار از بودن است به شرطی که آدمی دریابد ارزنده ترین بخش بودنش نه فقط مهم بودن بلکه مفید بودن او برای جامعه انسانیست.پیمودن راه های تعیین شده وهموار شاید امن وراحت باشد اما ما را از لمس شگفتی های زندگی محروم می سازد.تکرار تجربه ها وآموخته های دیگران فقط ما ار زنده نگه می دارد.اینکه تمام تلاشت این باشد که جایگاه کسی را که از تو بالاتر است تصاحب کنی تو را از زیستن زندگی که به نام تو رقم زده اند محروم می کند.قالب بندی کردن زندگی در حکم نابودی آنست.تلاش برای رسیدن به جایگاهی که دیگران به آن رسیده اند!کوشش برای بدست آوردن آنچه دیگرآن دارند مارا از زیستن زندگی خود ویافتن جایگاه خود دور می سازد.زندگی جاودانه ها را بنگریم!!!!!!

اگر هنوز از آنچه هستی رضایت نداری شاید به دلیل باشد که در جایگاه درست خود نایستاده ای؟شاید هنوز در فکر تصاحب چیزی هستی که به تو تعلق ندارد!شاید در اندیشه رسیدن به جایی هستی که مقصد تو نیست.قبل از اینکه حرکت را شروع کنی به این بایندیش:چه کاری قرار است انجام دهی وچه اثری قرار است از خود بر جای بگذاری؟
آنان که در صفحات زندگی جاودانه شده اندودر هر زمانی تحسین مارا بر می انگیزند.همواره در این اندیشه بوده اند:اگر بهترین هارابه زندگی ارائه ندهی نمی توانی توقع بهترینها را از زندگی داشته باشی.آنان ساده زیسته اند وحضور خود را در زندگی پاس داشته اند.
بودن، فرصت های زیادی در اختیار آدمی قرار می دهد تا جایگاه خود را بازیابد اگر از آن فرصت سوءاستفاده شود.رسیدن به مقصد سخت خواهد بود.با گذشت زمان آنچه حقیقی نیست رنگ می بازد.وحقیقت با صلابت ومحکم بر جای خود استوار می ماند.دوروغ تحقیر می شود ونادرستی محکوم به شکست است.آدمی هنوز زاده می شود بزرگ می شود،به ناممکن ها دست می یاید اما هنوز زیستن نمی داند!!!