ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۰۲-۹۶       » نظرات : 0

نگاه نافذ آرتین روی چهره‌اش بود. برای اینکه کمکش کند گفت: «تا زمانی که برای آدمها شناخته‌شده نیستی، همه دوست دارن بدونن کی هستی! در چشم‌های تو خیره می‌شن و فکر می‌کنی دنبال تو می‌گردن، ولی هرکس اون چیزی رو در تو و نگاه تو می‌بینه که می‌خواد ببینه. هرکس دنبال فرد دلخواه خودش تو وجود آدم‌ها تقلا می‌کنه… یک دوست، یک قهرمان، یک عاشق، یک همبازی، یک همراه، یک نقطه‌ضعف… به تو نگاه می‌کنن ولی تو رو نمی‌بینن. در تو، آرزوهای خودشون و حسرت های زندگیشون رو جست‌وجو می‌کنن، ولی این‌ها مهم نیست. مهم اینه که تو وقتی به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟

رمان باردیگر تو

رمان باردیگر تو

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۳۰-۹۲       » نظرات : 5

images.

من ازاظهار نظرهای دلم فهمیدم،

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

یادت هست ! نوشته بودی همیشه خواب دختری از قبیله آب و آینه می بینی.

همیشه تصویر لرزانی از او در پس پرده یک پنجره چوبی باران خورده

تو را به خود می خواند و بارش آن همه باران نیز او را از شیشه های پنجره پاک نمی کند

و تو آن سوی درختان باغ پدر بزرگ در سکوت به آن تصویر و راز مه آلود نگاهش می اندیشی

در لابه لای تمام رویاهایت تنها خطوط پاک چهره اوست که لبخند را به لبهایت هدیه میکند

حالا ! به دور از تمام قافیه های غرور و گلایه، من مینویسم. این ها که نوشتم همه حقیقت محض است

مثل نگاه تو که فتوا میدهد به عشق . . .

.

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۱-۰۴-۹۱       » نظرات : 22

نمی دانم چرا؟اما می نویسم وبعد فکر می کنم چرا؟ونگاه می کنم!

کسی درون من است ویا شاید من در درون کسی!او می گوید بنویس، ومن قلم می گیرم بدست ومی لغزم برتارهای کاغذ ومی نویسم!من فعلم! فاعل کس دیگریست!به هرچه تکیه می کنم فرو می ریزد.نمی دانم چرا!!!

می اندیشم شاید تکیه گاه واقعی را نیافته ام ودر این جستجوی پردردسر و حادثه ساز دردآور مثل غریقی به هر تکه چوبی چنگ میزنم.هر روزنه کوچکی را راه نجات می یابم اما دریغ!

ادعایم خداشناسیست.اما تا به ساحل امنی می رسم خدا را فراموش می کنم.هنوز باور نکرده ام خالقم را.هنوز طاقت آن را که در آینه بنگرم ونقش اصلی خود را ببینم ندارم.هنوز طاقت ندارم تصویرم را در چشم آفریدگارم بنگرم.تنها کسی که تصویر اصلی مرا با خود دارد و می تواند نشانم بدهد

می ترسم! می ترسم اندازه آن تصویر نباشم.می ترسم تصویر واقعی ام را خراب کرده باشم.می ترسم در شان آن تصویر که خدا از من کشید و فرشتگان را  واداشت تا برآن سجده کنند نباشم.می ترسم آن احسن الخالقین را پست کرده باشم.وحشت ویرانی بدست خویش آزارم می دهد.پریشان واسیرم می کند.چه هولناک است تمام زندگیت طعمه خاک شود.بی اندیشه اینکه بیندیشی چرا وچگونه امده ای!!!

شریعتی می گوید:خدا انسان را افرید وزمین ودریا وکوه وجاده ها وصحراها را،تا بنوازد بنده ای را که در عدم آفرید و عاشقش شد!دنیا را برای او رنگ زد ومعطر کرد.رویاند تا انسان را به جشن بزرگ زندگی دعوت نمود! گیاهان روییدن اغاز کردند و سایبانی بر سرش شدند.جنگل ودریا پر نعمت شد.وخدا به تماشای زمین نشست و انسان هرچه اراده کرد خلق نمود. وانسان هر روز مغرورتر ومغرورتر تصویر خدا را فراموش کرد وخود را غرق در امکانات ونعمتهای زمین کرد.

سالها می گذرد وخدا هنوز ما را تماشا می کند با تمام این جنایتها و انسان کشی ها ونابودیها،کشتار بیگناهان و ویران کردن زمینها و فریاد مظلومانه انسانها…او هنوز با دیدن تمام عصیان آدمی هیچ نمی گوید.هنوز عصیان وآشوب زمین را می نگرد.هنوز با خلقت خویش مهربان است. با دیدن تمام آن تصاویر رقت انگیز و تمام نسل کشی ها وخونریزیها وجنایتها و کشتارها هنوز صبورانه به زمین می نگرد. وچشم براه بنده ایست که باز گردد و تصویر خویش را در او بنگرد.ببیند وبشناسد او را.

او هنوز بربام آسمان ایستاده است ونگران مخلوقی است که از خود وخالق خود هیچ نمی داند.او هنوز منتظر بنده ایست که از دغدغه زمین اندکی بیاساید وسر برگرداند واو را بنگرد.هرچه می خواهند بر آورده می کند اما این موجود عصیانگر هنوز سیراب نشده است.هنوز حریصانه در جسجوی بیشتر زمین است است برای اینکه بیشتر داشته باشد هم نوعانش را به نابودی می کشاند.وغافل که نمیشود زمین وداشته هایش را صاحب شد.

خدا هنوز منتظر است.امشب این سحرگاه سر بردارید واو را بخوانید وببنید که چه با شوق وتماشا شما را می نگرد.سر بردارید اورا از روی عشق بخوانید نه از روی نیاز!سحرگاه اگر گوشهاتان به نوایی از ملکوت هوشیار شد در هر حالتی او را بخوانید و دعا کنید که در این عصر آشوب  و وحشت بتوانیم حق را پیدا کنیم و تا از زمین و اسارت آدمیانی که  ازآدمی فقط شکل ظاهرش را دارا هستند نجات یابیم.دعا کنید تا به عزت زنده باشیم تن به ذلتها ندهیم.دعا کنید در مصیبتها صبور باشیم وعصیان نکنیم!

ملکوت خدا هنوز جوینده ای می خواهد تا درهای اجابتش گشوده شود.پس بیایید خالقمان را در یابیم.تا کنون به هرچه تکیه کرده ایم و هرچه را خوانده ایم  فرو ریختته است.بیایید از خواندن او که فرمول بودنمان را می داند فرار نکنیم. دنیا به نیک خواهی ما محتاج است.بارها شنیده ایم خدا به برکت دعای شخصی، اشخاصی از مصیبت نجات بخشیده است.تمام زخم زمین از دوری مخلوقی از آفریدگار خویش است.دردهای زمین را نه! رنجهای خودمان را درحضور خدا التیام بخشیم.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 18

 

یه روزی وقتی به دلیل حادثه ای ترس را تا عمق سولهای وجودم حس کردم! وزمانی که خواهرم را از دست دادم و غم با تمام توانای اش بر سرم آور شد! وهنگامی که دردی جانگاه تمام جسمم را تا حد مرگ در خود فشرد! فهمیدم هیچ چیز نمی تواند مرا از زیستن محروم کند مگر خود مرگ!
تمام آنچه که روزگاری فکر می کردم روبه رو شدن با آن مرا خواهد کشت اتفاق افتاد.اما من هنوز زنده ام.وبه این می اندیشم.زندگی چقدر زیبا بود من آنقدر درگیر خود ودغدغه زیستن بودم که نفهمیدم چرا هستم.واقعا هستیم که برای بقا خود با انواع حادثه ها دست وپنجه نرم کنیم ودر آخرخسته ودرمانده چشم ببندیم وتمام!!!!!!!
حالا که ترس هایم را کنار نهاده ام وغم را رها نموده ام دردهارا تحمل می کنم.می بینم زندگی آمیخته ای این تمام اینهاست.هنوز می ترسم و هنوز غمگین می شوم وهنوز درد می کشم.اما می دانم انسان یعنی همین.پس عاصی نیستم ناراحت ومعترض نیستم.خوشحالم که هستم وزندگی را لمس می کنم.ترسهایش را،غمها ودردهایش را…..در آن لحظات از عمق وجودم خدا را درکنار خودم ونگاه اطمینان بخش اورا حس می کنم.

حال دریافته ام اگر اینها نباشند!چطور می شود زیست؟اگه غم نباشه وتو آن لحظه های ناب اندوه را حس نکنی،چطور می توانی شادی را با تمام وجود در آغوش بکشی واز خندیدن لذت ببری؟اگر چشمات در عمق تاریکی شب به سکوت ناب تنهایی خیره نشه.چطور می تونی در روزشنایی روز از حضور جانبخش کسی در کنارت لذت ببری؟اگر از تنش های پر حسرت وپر از اضطراب حادثه ها ودشواری ها رد نشوی.چگونه می توانی لحظه های خلسه وار آرامش را لمس کنی؟
اکنون همه اندیشه ام این است.زندگی چقدر مرا دوست دارد.که نمی گذارد مرداب شوم.من چه نا آگاهانه از زندگی گریخته و با مشکلاتش جنگیده ام.و تمام تلاشم این بوده که ساکن شوم.او چه اندیشمندانه در پی ام روان است ومرا به زیستن فرا می خواند.اکنون به تمام مشکلاتم لبخند می زنم از عمق وجودم ممنونشان هستم که وجود دارند.مرا به لمس زندگی ترغیب می کنند.از تمام آنچه مرا به چالش کشید. مرا به تکاپو انداخت.مرا لرزاند و ویران کرد تا بدانم هستم.راستش حالا احساس می کنم خواب بودم زندگی خودرا به هر دری زده وهر کاری که توانسته انجام داده تا بیدارم کند.مبادا در آتش غفلت ها بسوزم!حالا بیدارم.میبینم که زندگی هیچ آن چیزی نیست که به من آموخته اند.به من یاد داده اند زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده وستانده. چه قماری؟!!!جمع کن تا زنده باشی!اما راستی چطور می شود همیشه زنده بود.در دنیایی که تنها صاحبخانه اش مرگ است.اکنون بیدارم در پی این سوال چرا هستم؟خور وخواب وخشم وشهوت؟!نه وقتی به امپراطوری دنیا می نگرم تازه می فهمم خدا چه لذتی می برد از خلق دنیایش.می خوام دستان او شوم.باشدازطریق من اراده اش عملی گردد.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 8

 

 

زندگی حضور می خواهد
آیا تا به حال به این اندیشیده ای که چه نوع زندگی می تواند تورا راضی نگه دارد؟زندگی با ثروت وتجملات؟زندگی هیجانی؟زندگی با امنیت وآسایش؟امکانات وموقعیت خوب اجتماعی؟
کدام زندگی دلخواه توست؟اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیست؟ این همه بیتابی وبی قراری برای رسیدن به کدام زندگیست؟
کاش در جایی از زندگی،در مسیری که تند وبی وقفه می دویم لحظه ای بایستیم واز خود بپرسیم:به کجا؟من چه می خواهم؟برای چه اینگونه آشفته رهسپارم؟هر جا ودر هر طبقه ای باشی زندگی فقط از تو حضور می خواهد!
حضور تو،حضور اندیشه هایت،حضور قلبت.اینگونه است که به شادی خواهی زیست.نه ثروت،نه امکانات،نه امنیت ونه اسایش، نه مقام وعنوان،هیچ کدام آدمی را راضی نمی سازد.دیدی قهرمانان چندی پس از پیروزی چگونه بی تاب وافسرده می شوند؟همواره اندیشیده اند با رسیدن به قهرمانی خوشبخت خواهند بود اما بعد ها در می یابند آنچه خواسته اند نه قهرمانی ونه پیروزی بوده .در این میان چیزی گم شده!جای خالی چیزی که هیچ وقت پر نمی شود همیشه آشفته شان می سازد وآن حضور در آن لحضاتی است که با اندیشه پیروزی وقهرمانی با دلهره وتشویش سپری شده است.
زیستن در میان طبقات مختلف اجتماعی به من می آموزد که هیچ چیزی آدمی را راضی وخشنود نمی سازد مگر اینکه آگاه باشد از زندگی چه می خواهد؟وجایگاه خود را بشناسد!زندگی سرشار از بودن است به شرطی که آدمی دریابد ارزنده ترین بخش بودنش نه فقط مهم بودن بلکه مفید بودن او برای جامعه انسانیست.پیمودن راه های تعیین شده وهموار شاید امن وراحت باشد اما ما را از لمس شگفتی های زندگی محروم می سازد.تکرار تجربه ها وآموخته های دیگران فقط ما ار زنده نگه می دارد.اینکه تمام تلاشت این باشد که جایگاه کسی را که از تو بالاتر است تصاحب کنی تو را از زیستن زندگی که به نام تو رقم زده اند محروم می کند.قالب بندی کردن زندگی در حکم نابودی آنست.تلاش برای رسیدن به جایگاهی که دیگران به آن رسیده اند!کوشش برای بدست آوردن آنچه دیگرآن دارند مارا از زیستن زندگی خود ویافتن جایگاه خود دور می سازد.زندگی جاودانه ها را بنگریم!!!!!!

اگر هنوز از آنچه هستی رضایت نداری شاید به دلیل باشد که در جایگاه درست خود نایستاده ای؟شاید هنوز در فکر تصاحب چیزی هستی که به تو تعلق ندارد!شاید در اندیشه رسیدن به جایی هستی که مقصد تو نیست.قبل از اینکه حرکت را شروع کنی به این بایندیش:چه کاری قرار است انجام دهی وچه اثری قرار است از خود بر جای بگذاری؟
آنان که در صفحات زندگی جاودانه شده اندودر هر زمانی تحسین مارا بر می انگیزند.همواره در این اندیشه بوده اند:اگر بهترین هارابه زندگی ارائه ندهی نمی توانی توقع بهترینها را از زندگی داشته باشی.آنان ساده زیسته اند وحضور خود را در زندگی پاس داشته اند.
بودن، فرصت های زیادی در اختیار آدمی قرار می دهد تا جایگاه خود را بازیابد اگر از آن فرصت سوءاستفاده شود.رسیدن به مقصد سخت خواهد بود.با گذشت زمان آنچه حقیقی نیست رنگ می بازد.وحقیقت با صلابت ومحکم بر جای خود استوار می ماند.دوروغ تحقیر می شود ونادرستی محکوم به شکست است.آدمی هنوز زاده می شود بزرگ می شود،به ناممکن ها دست می یاید اما هنوز زیستن نمی داند!!!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

سلام:
می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم.
امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی!
سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم.
تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم.
ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم.
نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم.
نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست.
ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم.
وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم.
ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟
اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است.
تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

 

چند سال از آغاز من می گذرد؟ در محاصره چهار دیواری ام!دلم برای آغوش کسی تنگ است!دلم هوای عطر جانبخش کسی را دارد که وجودش گرما بخش بودنم شده است.
وقتی به آنچه در ارزویش هستی دست می یابی.دیگر برایت آن زیبایی گذشته را ندارد.دیگر آن چیزی نیست که روزگاری همه چیزت را برای رسیدن به آن زیر پا گذاشته بودی!آنچه را که روزی در قله کوه می دیدی،اکنون برای رها کردنش دست وپا می زنی!
ودوباره در آرزوی جدید، راهی جدید،هدفی جدید،گذشته برایت کسالت بار و آزار دهنده شده است.چرا؟انسان همواره به دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست؟!گاهی در کتابها، گاهی در خانه،ماشین،دوست،پول، مدرک…،اماهیچ کجا نیست،آدمیان زیادی را دیده ام که همه چیز داشته اند.ثروت،صورت،مقام،…اما هنوز دلگیر وناراضی اند!!!
همواره در معرض ترس وتهدید.مبادا دستاوردهایشان از دست برود.همیشه در حصار تردید وهراس.زندانبان هم یک جور زندانیست.
روزگاری آرزو داشتم آرامش داشته باشم.نهایت خواستن ها.وقتی به آنچه می خواستم رسیدم زندگی مرداب شد.بدون هیاهو وبدون در گیری.بدون کشمکش.من فقط نظاره گر بودم.ناظر وبدون ایجاد تنشی در وجودم .از زندگی دور شده بودم.دور و در غار وجودم ،ساکت ودر خلوت نشسته وناظر بودم.سکون زیبا نیست.خیلی زود دلسردت می کند.گاهی دردسر داشتن خوب است.گاهی مشکلات نعمت اند.گاهی گرفتاری معجزه است.چون به تو یادآوری می کند هستی..زنده ای وجریان داری.اکنون وسط مشکلاتم در عمق زندگی. وآنقدر شاد وخوشحال که با خوشبختی همسایه شدم.گاهی از او دور می شوم چون دوست دارم دلم برایش تنگ شود.
دلتگی حس زیبایی است،به ادم حس بودن می دهد.احساس داشتن.مهم این است که بدانی تو برای شاد زیستن به چیزی نیاز نداری.می توانی باشی.در هر موقعیت ومکانی.تنها بودن تو مهم است.چرایی بودنت را بیابی.چگونگی بودنت مسئله سختی نخواهد بود.بگذار زندگی، این رود خروشان به راه خود برود.تو راه خودت را برو اگر زیادی به آن وابسته باشی خیلی زود از آنچه به دست آوردی دلزده خواهی شد.افسرده ومغموم.زندگی هر آنچه می دهد می ستاند.برای همین است اکثر مردمان غمگین اندو ناراحت.هراس از دست دادن همیشه تو را درحصار نگه می دارد.ببین لذت ببر،واز شکست نهراس. زندگی همین است ترکیبی زیبا از زشتی ها وزیبایی ها، روشنایی ها وتاریکی ها.شکست وپیروزیها.
تنها چیزی که اکنون دارم دلی در سینه است.همین،با آن نگاه می کنم.می شنوم.رها می کنم.نگه می دارم.عاشق می شوم .دوست می دارم.اشک می ریزم.می خندم.زندگی می کنم.ضربان قلب من ضربان زندگی است.
باید بروم رفتن آغاز زیستن است.اما مجبور نیستم با کسی رقابت کنم.یا از کسی بهتر باشم.نیازی به احترام بیرونی یا تایید شدن ندارم.من هستم واین به اندازه کافی شگفت انگیز وزیبا هست اگر درگیر وحاشیه ها نشوم.سبک زندگی می کنم.چون برگ بر روی اب.نه چون سنگ که غرق شوم در زندگی نه چون خاشاک که با هر موج فروروم وبرون آیم.
پگاه دورود گران از جاده روبه رو می رسند،رسیدگی خوشه هایم به رویا دیده اند!!!