ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۶-۹۲       » نظرات : 37

2---Copy

.

فقط تو را می خواهم

از بین همه این آدمها

فقط تو را انتخاب کردم

تو را که دل سربه زیرم را هوایی کردی

دلم می خواست دستت را بگیرم

و تو را از این سرزمین ببرم

به جایی ببرم که…

دست هیچ کدام از این آدمهای نامهربان به تو نرسد

من! برای قصه زندگیم فقط تو را می خواهم

تو را! که نگاهت چشمانم را نوازش می کند

می خواهم دست در دست تو تا انتهای زندگی بروم

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۳۰-۹۲       » نظرات : 5

images.

من ازاظهار نظرهای دلم فهمیدم،

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

یادت هست ! نوشته بودی همیشه خواب دختری از قبیله آب و آینه می بینی.

همیشه تصویر لرزانی از او در پس پرده یک پنجره چوبی باران خورده

تو را به خود می خواند و بارش آن همه باران نیز او را از شیشه های پنجره پاک نمی کند

و تو آن سوی درختان باغ پدر بزرگ در سکوت به آن تصویر و راز مه آلود نگاهش می اندیشی

در لابه لای تمام رویاهایت تنها خطوط پاک چهره اوست که لبخند را به لبهایت هدیه میکند

حالا ! به دور از تمام قافیه های غرور و گلایه، من مینویسم. این ها که نوشتم همه حقیقت محض است

مثل نگاه تو که فتوا میدهد به عشق . . .

.

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۱-۰۴-۹۱       » نظرات : 22

نمی دانم چرا؟اما می نویسم وبعد فکر می کنم چرا؟ونگاه می کنم!

کسی درون من است ویا شاید من در درون کسی!او می گوید بنویس، ومن قلم می گیرم بدست ومی لغزم برتارهای کاغذ ومی نویسم!من فعلم! فاعل کس دیگریست!به هرچه تکیه می کنم فرو می ریزد.نمی دانم چرا!!!

می اندیشم شاید تکیه گاه واقعی را نیافته ام ودر این جستجوی پردردسر و حادثه ساز دردآور مثل غریقی به هر تکه چوبی چنگ میزنم.هر روزنه کوچکی را راه نجات می یابم اما دریغ!

ادعایم خداشناسیست.اما تا به ساحل امنی می رسم خدا را فراموش می کنم.هنوز باور نکرده ام خالقم را.هنوز طاقت آن را که در آینه بنگرم ونقش اصلی خود را ببینم ندارم.هنوز طاقت ندارم تصویرم را در چشم آفریدگارم بنگرم.تنها کسی که تصویر اصلی مرا با خود دارد و می تواند نشانم بدهد

می ترسم! می ترسم اندازه آن تصویر نباشم.می ترسم تصویر واقعی ام را خراب کرده باشم.می ترسم در شان آن تصویر که خدا از من کشید و فرشتگان را  واداشت تا برآن سجده کنند نباشم.می ترسم آن احسن الخالقین را پست کرده باشم.وحشت ویرانی بدست خویش آزارم می دهد.پریشان واسیرم می کند.چه هولناک است تمام زندگیت طعمه خاک شود.بی اندیشه اینکه بیندیشی چرا وچگونه امده ای!!!

شریعتی می گوید:خدا انسان را افرید وزمین ودریا وکوه وجاده ها وصحراها را،تا بنوازد بنده ای را که در عدم آفرید و عاشقش شد!دنیا را برای او رنگ زد ومعطر کرد.رویاند تا انسان را به جشن بزرگ زندگی دعوت نمود! گیاهان روییدن اغاز کردند و سایبانی بر سرش شدند.جنگل ودریا پر نعمت شد.وخدا به تماشای زمین نشست و انسان هرچه اراده کرد خلق نمود. وانسان هر روز مغرورتر ومغرورتر تصویر خدا را فراموش کرد وخود را غرق در امکانات ونعمتهای زمین کرد.

سالها می گذرد وخدا هنوز ما را تماشا می کند با تمام این جنایتها و انسان کشی ها ونابودیها،کشتار بیگناهان و ویران کردن زمینها و فریاد مظلومانه انسانها…او هنوز با دیدن تمام عصیان آدمی هیچ نمی گوید.هنوز عصیان وآشوب زمین را می نگرد.هنوز با خلقت خویش مهربان است. با دیدن تمام آن تصاویر رقت انگیز و تمام نسل کشی ها وخونریزیها وجنایتها و کشتارها هنوز صبورانه به زمین می نگرد. وچشم براه بنده ایست که باز گردد و تصویر خویش را در او بنگرد.ببیند وبشناسد او را.

او هنوز بربام آسمان ایستاده است ونگران مخلوقی است که از خود وخالق خود هیچ نمی داند.او هنوز منتظر بنده ایست که از دغدغه زمین اندکی بیاساید وسر برگرداند واو را بنگرد.هرچه می خواهند بر آورده می کند اما این موجود عصیانگر هنوز سیراب نشده است.هنوز حریصانه در جسجوی بیشتر زمین است است برای اینکه بیشتر داشته باشد هم نوعانش را به نابودی می کشاند.وغافل که نمیشود زمین وداشته هایش را صاحب شد.

خدا هنوز منتظر است.امشب این سحرگاه سر بردارید واو را بخوانید وببنید که چه با شوق وتماشا شما را می نگرد.سر بردارید اورا از روی عشق بخوانید نه از روی نیاز!سحرگاه اگر گوشهاتان به نوایی از ملکوت هوشیار شد در هر حالتی او را بخوانید و دعا کنید که در این عصر آشوب  و وحشت بتوانیم حق را پیدا کنیم و تا از زمین و اسارت آدمیانی که  ازآدمی فقط شکل ظاهرش را دارا هستند نجات یابیم.دعا کنید تا به عزت زنده باشیم تن به ذلتها ندهیم.دعا کنید در مصیبتها صبور باشیم وعصیان نکنیم!

ملکوت خدا هنوز جوینده ای می خواهد تا درهای اجابتش گشوده شود.پس بیایید خالقمان را در یابیم.تا کنون به هرچه تکیه کرده ایم و هرچه را خوانده ایم  فرو ریختته است.بیایید از خواندن او که فرمول بودنمان را می داند فرار نکنیم. دنیا به نیک خواهی ما محتاج است.بارها شنیده ایم خدا به برکت دعای شخصی، اشخاصی از مصیبت نجات بخشیده است.تمام زخم زمین از دوری مخلوقی از آفریدگار خویش است.دردهای زمین را نه! رنجهای خودمان را درحضور خدا التیام بخشیم.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۲۷-۹۱       » نظرات : 37

 

ایستاده ام در سر زمین تاریخ، در برایرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد.و من با نگاهی ملتهب از شرم و عشق می نگرم.آنقدر که هیجان و اشتیاق چشمه چشمانم را می خشکاند و موج اشکی که در چشمانم می لرزد کنار می رود و من در رهگذر تاریخ این سر زمین به یک صحرا می رسم.

صحرایی با آسمان به رنگ شرم و خورشیدی کبود در هوایی آتش گون که تا افق گسترده شده است.گام به گام همسفر رودی می شوم که از بغض و شرم چهره اش تیره و غبار آلود است.تمام بودنم در خود می شکند و خرد می شود به یاد مردی که در این صحرا تنهای تنها تمامی رنج بشریت را به دوش داشت! از موج خون در این صحرا قامت کشید وهمچنان در رهگذر تاریخ ایستاده است و تاریخ انسان را در سرگذشت زندگی مظلومین حکایت می کند…!

حسین(ع): کسی که سخاوتمندانه خودرا قربانی کرد تا یک اصل ویک معنی زنده بمانند و آن”شهادت”است.

حسین(ع): آخرین نگهبان پایگاهی بود که مقاومتش از بین رفته و اصحاب مبارزش کشته شده اند، و بقیه در خلوت امن فراغت، عبادت را به درد سر حق و باطل ترجیح داده اند، و اصحاب نام آور رسول خدا در اطراف کاخ سبز معاویه سر در آخور بیت المال کرده و نسل جوان و نسل دوم نهضت پیامبر در کوشش خود یا با شمشیر یا با پول یا مقام و یا تزویر همه آرام گرفته و یا خفه و ساکت شده اند.اکنون سرنوشت یک ملت، سرنوشت یک ایمان،یک فکر، یک جامعه، یک عقیده، یک نسل، چشم به راه اوست.

حسن(ع):  اما هنوز ایستاده است با دستهای خالی! در برابر قدرتی که هم افکار را در دست دارد، هم دین را، هم قدرت را، هم زور،هم تیغ و هم تبلیغات و هم بیت المال، و وراثت پیامبر را دردست گرفته!  حسین (ع) هیچ در دست ندارد! چکار باید بکند؟ می تواند به گوشه خلوت عبادت بخزد و چون بهشت برایش تضمین شده خاموش بماند؟مسئله این است که جنایت بر سرنوشت مردم حاکم است وحسین(ع) به عنوان امام این ملت مسئول است کاری بکند.

در عصری که اندیشه ها فلج است.شخصیت ها فروخته شده اند و پارسایان گوشه گیرند و جوانان مایوس و یا فروخته و یا منحرفند.اگر حسین(ع) خاموش بماند، هر چه ارزش و اعتبار است بر باد رفته و هرچه پیام که محمد(ص) اورد و اسلام ارزانی داشت و با جهاد و رنج فراهم شد دگرگون شده و زیر گام های قدرت و فریب در اختیار سکوت و خفقان تسلیم خواهد شد.

حسین(ع): باید بجنگد اما نمی تواند که نیروی جنگیدن ندارد.تنها و بی سلاح در برابر نیرومندترین امپراطوری وحشی جهان که در زیباترین و فریبنده ترین جامه تقدس و تقوی و توحید بر اریکه سلطنت تکیه زده است.چکار باید بکند؟

او تنهاست، اما انسان تنها هم در این مکتب مسئول است! زیرا مسولیت از آگاهی می آید نه از قدرت و امکان.مسئولیت در برابر از بین رفتن حقیقت، حق مردم، نابود شدن ارزشهاف از بین رفتن پیام و وسیله شدن عزیزترین فرهنگ و ایمان مردم به دست پلید ترین انسانها…! باز گرسنگی، باز بردگی، شلاق ها، قتل عام ها، شکنجه ها، مرگهای پنهانی و مرموز، تبعیدها، در زنجیر کشیدن ها، لذت پرستی ها، تبعیض ها، زراندوزیها، انسان فروشی ها، ایمان فروشی ها، تفاخر نژادی، و اشرافیت جدید،جاهلیت جدید، شرک جدید…!

مسئولیت مقاومت و مبارزه با این همه خیانت به اندیشه ها و جنایت ها به انسان و پاسداری از اسلام بر دوش یک تن است! یک تنها! در پایگاه حقیقت وعدالت خواهی! این مرد تنها چه کند؟باید بجنگد! اما نمی تواند! شگفتا که این “بایستن” و “نتوانستن” نیز او را از این مسئولیت معاف نمی کند.این مسئولیت بر دوش آگاهی و انسانی اوست. زاده حسین بودن است نه توانا بودن.”او در تنهایی و عجز و بی سلاح و بی همراه نیز حسن است”.پس چه کند؟ باز باید بجنگد؟

همه عاقلان و نصیحت گران شرع و عرف و مصلحت اندیشان یک صدا می گویند:نه!

و حسین(ع) می خواهد بگوید: آری! تمام فلسفه رستاخیز حسن همین است.آری!

با دست خالی جلوی تیر وتیغ رفتن وظیفه شرعی نیست.همه دانشمندان و روشنگران فتوایشان این است:نه!در این میان تنها یک مرد و آن هم یک مرد تنها فتوا می دهد:آری! یعنی که در عجز مطلق و ضعف مطلق هم یک انسان آزاد اگر ایمان دارد در برابر سیاهی و سکوت و ظلم و جور باز هم مسئولیت جهاد دارد.فتوای حسین این است: آری! انسان زنده مسئول است، نه انسان توانا.

 ادامه مطلب را بخوانید …

(بیشتر…)

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۵-۰۳-۹۱       » نظرات : 98

ویندوز سون سرویس پک یک

.

تندیس به چاپ دوم رسید.چاپ اول :۳۰دی ماه ۹۱ …چاپ دوم: اول اسفند ۹۱

تندیس: قصه کسی است که وقتی مقابل آینه می ایستید به شما لبخند می زند.اما شما هنوز او را نمی شناسید. اگر هنوز کسی را که درون آینه خیره به شما می نگرد، برایتان آشنا نیست، تندیس را بخوانید…

تندیس: قصه آدمیانیست که خود را فراموش کرده اند وسنگ وجودشان آنقدر تراش نخورده که برایشان اشنا باشد!

 این کتاب را از انتشارات پاسارگاد تهیه فرمایید

آدرس: تهران میدان جمهوری-به طرف بهارستان جنب قرض الحسنه عسکریه- کوچه نفر پلاک۱۲       

برای تهیه وسفارش با شمارهای زیرتماس بگیرید.

 ۰۲۱۶۶۹۲۰۸۸۹ … ۰۲۱۶۶۹۲۱۰۳۸

 ۰۹۱۲۵۰۸۲۹۱۱ … ۰۹۱۴۱۵۹۴۱۲۰

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 18

 

یه روزی وقتی به دلیل حادثه ای ترس را تا عمق سولهای وجودم حس کردم! وزمانی که خواهرم را از دست دادم و غم با تمام توانای اش بر سرم آور شد! وهنگامی که دردی جانگاه تمام جسمم را تا حد مرگ در خود فشرد! فهمیدم هیچ چیز نمی تواند مرا از زیستن محروم کند مگر خود مرگ!
تمام آنچه که روزگاری فکر می کردم روبه رو شدن با آن مرا خواهد کشت اتفاق افتاد.اما من هنوز زنده ام.وبه این می اندیشم.زندگی چقدر زیبا بود من آنقدر درگیر خود ودغدغه زیستن بودم که نفهمیدم چرا هستم.واقعا هستیم که برای بقا خود با انواع حادثه ها دست وپنجه نرم کنیم ودر آخرخسته ودرمانده چشم ببندیم وتمام!!!!!!!
حالا که ترس هایم را کنار نهاده ام وغم را رها نموده ام دردهارا تحمل می کنم.می بینم زندگی آمیخته ای این تمام اینهاست.هنوز می ترسم و هنوز غمگین می شوم وهنوز درد می کشم.اما می دانم انسان یعنی همین.پس عاصی نیستم ناراحت ومعترض نیستم.خوشحالم که هستم وزندگی را لمس می کنم.ترسهایش را،غمها ودردهایش را…..در آن لحظات از عمق وجودم خدا را درکنار خودم ونگاه اطمینان بخش اورا حس می کنم.

حال دریافته ام اگر اینها نباشند!چطور می شود زیست؟اگه غم نباشه وتو آن لحظه های ناب اندوه را حس نکنی،چطور می توانی شادی را با تمام وجود در آغوش بکشی واز خندیدن لذت ببری؟اگر چشمات در عمق تاریکی شب به سکوت ناب تنهایی خیره نشه.چطور می تونی در روزشنایی روز از حضور جانبخش کسی در کنارت لذت ببری؟اگر از تنش های پر حسرت وپر از اضطراب حادثه ها ودشواری ها رد نشوی.چگونه می توانی لحظه های خلسه وار آرامش را لمس کنی؟
اکنون همه اندیشه ام این است.زندگی چقدر مرا دوست دارد.که نمی گذارد مرداب شوم.من چه نا آگاهانه از زندگی گریخته و با مشکلاتش جنگیده ام.و تمام تلاشم این بوده که ساکن شوم.او چه اندیشمندانه در پی ام روان است ومرا به زیستن فرا می خواند.اکنون به تمام مشکلاتم لبخند می زنم از عمق وجودم ممنونشان هستم که وجود دارند.مرا به لمس زندگی ترغیب می کنند.از تمام آنچه مرا به چالش کشید. مرا به تکاپو انداخت.مرا لرزاند و ویران کرد تا بدانم هستم.راستش حالا احساس می کنم خواب بودم زندگی خودرا به هر دری زده وهر کاری که توانسته انجام داده تا بیدارم کند.مبادا در آتش غفلت ها بسوزم!حالا بیدارم.میبینم که زندگی هیچ آن چیزی نیست که به من آموخته اند.به من یاد داده اند زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده وستانده. چه قماری؟!!!جمع کن تا زنده باشی!اما راستی چطور می شود همیشه زنده بود.در دنیایی که تنها صاحبخانه اش مرگ است.اکنون بیدارم در پی این سوال چرا هستم؟خور وخواب وخشم وشهوت؟!نه وقتی به امپراطوری دنیا می نگرم تازه می فهمم خدا چه لذتی می برد از خلق دنیایش.می خوام دستان او شوم.باشدازطریق من اراده اش عملی گردد.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

 

در زمانی نه چندان دوراز شر شیطان به خدا پناهنده می شدم.از شر نگاهای شوم.از ترس حسودان.بد گویان.بدخواهان…!
در زمانی نه چندان دور دشمن من.کسانی بودند که برخلاف میلم عمل می کردند.فکر می کردم در صدد اسیب رساندن به من هستند.در زمانی نه چندان دور. از دست آدمیان که به خیالم دشمنم بودند و مرا رنج می دادند. به خدا پناه می بردم.
برای حفاظت از خود ارتباط هایم را قطع می کردم.تنهایی را به رنج کشیدن وآزرده شدن ترجیح می دادم.
در زمانی نه چندان دور:در حصاری محکم از غرور وبی اعتنایی خود را از شر دنیا وآدمیان حفظ می کردم. در زمانی نه چندان دور حیال می کردم آنچه مرا رنج می دهد همانا دیگران وکارها وافکار آنان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اکنون:که در پیله تنهایی می اندیشم.از انچه بر من عیان میشود بینهایت هراس دارم.اندیشه من؟!
آنکه دشمن ام بود،آنکه امنیتم را به خطر می انداخت،آنکه زخمی ام می کرد.آنکه رنجم می داد،آنکه مرا اسیب می رساند همانا خود من بود!!!!!
هیچ کس جز خود من آنقدر قدرت نداشت که عذابم بدهد. هیچ کس آنقدر توانا نبود که شاهد رنج بردنم باشد. جز خود من.
من! منی که تنها دارایش غرور سخت وسنگین اشرافیت بود.اشرف مخلوقات!!!!!!!؟؟؟؟؟
حال دیگر از کسی نمی ترسم. من از خودم می ترسم.از فرشته.از نگاهش. از افکارش.از کارها وحرفهایش…من از دست او ست که به خدا پناه می برم.از حرفها وافکار او…که تا حرف میزند!اتفاق می افتد.تا فکر می کند می بیند. من از او می ترسم. چون حرفها وافکارش خیلی زود جامه عمل می پوشند.حال از حرف زدن هراس دارم .می ترسم اتفاق بیفتد.از اندیشیدن هراس دارم مبادا به حقیقت بپوندد..
ذهن من گاهی چون اسب چموش افسار گسیخته به هر جا می تازد.ومن عاجز از رام کردن او، تنها شاهد تاخت وتاز افکاری می شوم که فقط مرا آزار می دهند.وهیچ سودی به حالم ندارند.حال از خودم گریزانم.اما به کجا؟؟؟مسئول اول وآخر تمام تلخی های زندگی ام خودم هستم.چه کسیب را مقصر بدانم.چه کسی از من به من نزدیکتر است؟چه کسی غیر ازخود من اختیار مرا دارد؟؟این موجود خاکی وخودخواه که فکر می کند اختیاردار زمین است.غافل که در روزی نه چندان دور زمین اورا خواهد بلعید.باید به فکر چاره باشم.باید خودم را به خدا بسپارم.باید خودم را به او واگذار کنم.وتمام او شوم تامن از میان بر خیزد.تا من هستم رها نخواهم بود از رنج بردن. او نخواهد کذاشت از بودنم لذت ببرم.بادی از دست من رها شوم.