ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۰۲-۹۶       » نظرات : 0

نگاه نافذ آرتین روی چهره‌اش بود. برای اینکه کمکش کند گفت: «تا زمانی که برای آدمها شناخته‌شده نیستی، همه دوست دارن بدونن کی هستی! در چشم‌های تو خیره می‌شن و فکر می‌کنی دنبال تو می‌گردن، ولی هرکس اون چیزی رو در تو و نگاه تو می‌بینه که می‌خواد ببینه. هرکس دنبال فرد دلخواه خودش تو وجود آدم‌ها تقلا می‌کنه… یک دوست، یک قهرمان، یک عاشق، یک همبازی، یک همراه، یک نقطه‌ضعف… به تو نگاه می‌کنن ولی تو رو نمی‌بینن. در تو، آرزوهای خودشون و حسرت های زندگیشون رو جست‌وجو می‌کنن، ولی این‌ها مهم نیست. مهم اینه که تو وقتی به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟

رمان باردیگر تو

رمان باردیگر تو

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۸-۹۴       » نظرات : 0

قدم میزنم سالهای بعد از شما را…، قدم میزنم جای پاهایتان را…،قدم میزنم روزهای داغ تفتیده را…، قدم میزنم خاکریز پر یادتان را…، قدم میزنم تپه¬های دعا را، که با دستان لرزان، چشم گریان درخواهش و التهاب شهادت پرازنور کردید…
قدم میزنم سایه¬های سیاهی که در نیمه شب پشت سنگر، پر از آرزوی شهادت، سجده میزد به خاکی که از خون همسنگرش غرق خون بود. قدم میزنم فکر و افکارتان را…!
قدم میزنم عمق باورهای¬یان را، که به سخره گرفت هیبت مرگ را. قدم میزنم جای جای نگاهتان را…، افق های دیدتان ، در سنگرهای کوچک خاکی…!
قدم میزنم وسعت اندیشه¬هاتان را، در نخلستان نخل های سربریده، گذرگاه¬های مین گذاری شده، قدم میزنم خنده¬هاتان، گریه¬هاتان در گذرگاهی از سیم خاردارها، میدانی از مین ها…
قدم میزنم لباس¬های خاکی¬تان در زیر رگبار گلوله ها را… قدم میزنم پوتین های یک رنگ و یک دست سیاهی را که گه گاهی صلواتی واکس می شدند.
قدم میزنم لحظه لحظه های زخمی شدن را و لبخندهای زیر لبی که همسنگرت را هراسی نباشد.
قدم میزنم قدمگاه¬های پر از خاک و خون را، که از یاد پرواز و معراج¬تان غرق نور است. قدم میزنم روزهای برادر”شهادتت مبارک” را در سالهایی دور…!
سالهایی که یادتان دارد کمرنگ میشود در هیاهوی زندگی، در گستره ای از امواج، در عصر ارتباط ها، ارتباط ما با شما …!!!
قدم میزنم من هنوز!!! قدم میزنم روزهای بعد تو را در هیاهوی این شهر، قدم میزنم مردمی را که بعد از شما آمدند، قدم میزنم فکر و افکار بعد از شما را، قدم میزنم روشنفکران منتقد جنگ را…!!! قدم میزنم فیلمها، یادها و گام های بعد از شما را… .
قدم میزنم کوچه های بعد از شما را…!
کوچه ها! آری؛ کوچه ها که بعد از شما وفادارانه نامتان را یدک می کشند… قدم میزنم … قدم میزنم، و در انتهای یک کوچه بن بست روی دیوار قدیمی، با خط سرخ نوشتند: “شهیدان زنده اند الله اکبر”.
می ایستم و تکیه می دهم به دیوار مقابلش و گواهی می دهم: هر چند وسعت حضورتان در حافظه آدمیان نگنجد. هر قدرهم که آدمها بخواهند فراموشتان کنند، حافظه این شهر و این کوچه ها به یادشان خواهد آورد. حافظه تاریخ این دیار… حافظه هر روز که بدون شما می گذرد، شما را به خاطر خواهد داشت. قلم ها به این گواهی می دهند. قلم هایی که هنوز از نگارشتان خسته نمی شوند. هنوز وسعت ایستادگی و شجاعتتان از قلم های ما سرازیر است. هرچند ناتوانند از بیان آنچه بودید و آنچه کردید. به یادتان هستم و میدانم چراغ های روشن سرزمینم هنوز مدیون شمایند. یاد ونامتان جاوید.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۶-۹۲       » نظرات : 37

2---Copy

.

فقط تو را می خواهم

از بین همه این آدمها

فقط تو را انتخاب کردم

تو را که دل سربه زیرم را هوایی کردی

دلم می خواست دستت را بگیرم

و تو را از این سرزمین ببرم

به جایی ببرم که…

دست هیچ کدام از این آدمهای نامهربان به تو نرسد

من! برای قصه زندگیم فقط تو را می خواهم

تو را! که نگاهت چشمانم را نوازش می کند

می خواهم دست در دست تو تا انتهای زندگی بروم

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۳۰-۹۲       » نظرات : 5

images.

من ازاظهار نظرهای دلم فهمیدم،

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

یادت هست ! نوشته بودی همیشه خواب دختری از قبیله آب و آینه می بینی.

همیشه تصویر لرزانی از او در پس پرده یک پنجره چوبی باران خورده

تو را به خود می خواند و بارش آن همه باران نیز او را از شیشه های پنجره پاک نمی کند

و تو آن سوی درختان باغ پدر بزرگ در سکوت به آن تصویر و راز مه آلود نگاهش می اندیشی

در لابه لای تمام رویاهایت تنها خطوط پاک چهره اوست که لبخند را به لبهایت هدیه میکند

حالا ! به دور از تمام قافیه های غرور و گلایه، من مینویسم. این ها که نوشتم همه حقیقت محض است

مثل نگاه تو که فتوا میدهد به عشق . . .

.

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۵-۰۳-۹۱       » نظرات : 98

ویندوز سون سرویس پک یک

.

تندیس به چاپ دوم رسید.چاپ اول :۳۰دی ماه ۹۱ …چاپ دوم: اول اسفند ۹۱

تندیس: قصه کسی است که وقتی مقابل آینه می ایستید به شما لبخند می زند.اما شما هنوز او را نمی شناسید. اگر هنوز کسی را که درون آینه خیره به شما می نگرد، برایتان آشنا نیست، تندیس را بخوانید…

تندیس: قصه آدمیانیست که خود را فراموش کرده اند وسنگ وجودشان آنقدر تراش نخورده که برایشان اشنا باشد!

 این کتاب را از انتشارات پاسارگاد تهیه فرمایید

آدرس: تهران میدان جمهوری-به طرف بهارستان جنب قرض الحسنه عسکریه- کوچه نفر پلاک۱۲       

برای تهیه وسفارش با شمارهای زیرتماس بگیرید.

 ۰۲۱۶۶۹۲۰۸۸۹ … ۰۲۱۶۶۹۲۱۰۳۸

 ۰۹۱۲۵۰۸۲۹۱۱ … ۰۹۱۴۱۵۹۴۱۲۰

buy_1000Pich_0_90580

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

چند روز پیش یه نازنین کتابی به دستم داد از جبرا ن خلیل جبران که خیلی قشنگ بود من اصولا کتابهای جبران رو خیلی دوست دارم .
برای همین خواستم یه قسمتی از نوشته هاشو که در مورد عشق هست وبی نهایت زیباست براتون بزارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
“هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید.
هر چند راهش سخت وناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید.گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید.گر چه ممکن است صدایش رویا یتان را پراکنده سازد.همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد.به صلیبتان می کشد.
همانگونه که شما رو می پروراند.شاخ وبرگتان را هرس می کند.همانگونه که قامتتان بالا می رودونازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند.
به زمین فرو می رود وریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
عشق،شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.می کوبدتان تا برهنه تان کند.سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان سازد.آسیابتان می کند تا سپید شوید.ورزتان می دهد تانرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تابرای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.
عشق واژه ای است از جنس نور،که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود.
حتی عاقلترین مردمان نیز زیربار عشق خم می شوند.
عشق رازی مقدس است برای کسانی که عاشقند وبرای همیشه بی کلام می ماند وبرای آنان که عشق نمی روزند شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود مگر به وقت جدایی.
عشق واقعی آنقدر بزرگ است که قدرتش ذهن اناسان را از دنیای کمیت واندازه جدا می سازد.
محصول عشق بعد از غیبت یار وتلخی صبر وتیر گی یاس درو می شود.
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت درازمدت وباهم بودنی مجدانه است.عشق ثمره خویشاوندی روحی است واگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد در طول سالیان وحتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.
وخطاب به عشق می گوید:
:ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده وگرسنگی وتشنگی ام را تا وقار وافتخار بالا برده.مگذار توان واستقامتم از نانی تناول کند یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه،گرسنه بمانم.بگذار از تشنگی بسوزم.بگذار بمیرم وهلاک شوم پیش از آنکه دستی بر آورم واز پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای.یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نکرده ای.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 19

 

 

تو از من دوری دخترم.اما تصویر تو اینجا روی قلب من است.انجا روی میز هم هست.اما تو کجایی.انجا درپاریس،افسونگر به روی صحنه ها.این را می دانم .گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.ودر ان ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایشی پر نور وپر شکوه نقش”شاهدخت ایرانی”است که اسیر تاتارها شده است.شاهزاده باش وبمان ستاره باش وبدرخش اما اگر قهقهه تحسین امیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت اورده اندترا فر صتی داد در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان وبه صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم .من چارلی چاپلین هستم.وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت می نشستم وقصه ها می گفتم.آن روزها به چهره ات خیره می شدم وآینده تو را می دیدم.رویای امروز تو را، دختری می دیدم پری روی، فرشته ای که بر اسمان می رقصید وصدای تماشاگران را می شنیدم که می گفتند :
این دختر را می شناسی؟این دختر همان دلقک پیره!اسمش یادته؟
آری من همان دلقک پیری بیش نیستم.من با ان شلوار گشاد وپاره پاره رقصیدم تو در جامه حریر شاهزاده گان می رقصی.این رقص ها بیشتر از ان کف زدنهای تماشاگران تورا به اسمان خواهد برد
برو!آنجا هم برو!اما گاهی نیز به زمین بیا وزندگی مردمان را تماشا کن.زندگی ان رقاصان دروه گرد کوچه های تاریک را که با شکمهای گرسنه می رقصند وبا پاهایی که از بینوایی می لرزد.
من یکی از اینها بودم. من دران شبهای دورقصه های زیادی برایت گفتم.اما قصه خودم را هرگز نگفتم.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند ومی رقصید وصدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام . واز اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. اما سکه صدقه رهگذر آن را می خشکاند را احساس کرده ام.با این همه هنوز زنده ام واز زنده گان بیش از انکه بمیرند نباید حرف زد.
داستان من به کار تو نمی اید از تو حرف بزنیم.
به دنبال نام تو نام من است.چاپلین.من با همین نام چهل سال بیشتر مردم زمین را خندانده ام وبیشتر از انکه انان بخندند خود گریسته ام.دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص وموسیقی نیست
هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می ایی ان تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن.به اتوبوس یا مترو شهر را بگردومردم را تماشا کن.زنان بیوه وکودکان یتیم را نگاه کن.دست کم روزی یک بار با خود بگو “من یکی از اینان هستم”
آری تو یکی از انان هستی نه بیشتر.هنر بیشتر از انکه دوبال پرواز به ادم بدهد.اغلب دوپای اورا می شکند.
وقتی به انجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن وبه حومه پاریس برو.من انجا را خوب می شناسم انجا از قر نها پیش گهواره کولیان بوده است.در انجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.
زیباتر از تو ،مغرور تر از تو.انجا از نور کور کننده نورافکن های شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقا صان کولی تنها نور ماه است.نگاه کن ایا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دختر من!همیشه کسی هست که برتر از تو باشد.همیشه وهر لحظه به خاطر بند بازانی که روی ریسمان نازک راه می رفتند نگران بودم.اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
شاید شبی در خشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان تو خواهد بود.شاید روزی چهره ریبایی تورا فریب دهد.آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود.
دل به زر وزیور نبد.زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که بر گردن همه می درخشد.اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردب بستی با او یک دل باش.
کار تو بسی دشوار است این را می دان.
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند.به خاط هنر می توان عریان روی صحنه رفت وپوشیده تر وپاکیزه تر بازگشت.اما هیچ چیز وهیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ان باشد.
برهنگی بیماری عصر ماست ومن پیرمردم وشاید حرفهای خنده اور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری.
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود.می دانم که پدران وفرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
با اندیشه من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی اید.با این همه بیش از انکه اشکهای من این نامه را تر کند .می خواهم یک امید به خود بدهم .
امشب شب نوئل است.”شب معجزه”امیدوارم تا آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا انجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم.تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی.