ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

چند روز پیش یه نازنین کتابی به دستم داد از جبرا ن خلیل جبران که خیلی قشنگ بود من اصولا کتابهای جبران رو خیلی دوست دارم .
برای همین خواستم یه قسمتی از نوشته هاشو که در مورد عشق هست وبی نهایت زیباست براتون بزارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
“هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید.
هر چند راهش سخت وناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید.گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید.گر چه ممکن است صدایش رویا یتان را پراکنده سازد.همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد.به صلیبتان می کشد.
همانگونه که شما رو می پروراند.شاخ وبرگتان را هرس می کند.همانگونه که قامتتان بالا می رودونازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند.
به زمین فرو می رود وریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
عشق،شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.می کوبدتان تا برهنه تان کند.سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان سازد.آسیابتان می کند تا سپید شوید.ورزتان می دهد تانرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تابرای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.
عشق واژه ای است از جنس نور،که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود.
حتی عاقلترین مردمان نیز زیربار عشق خم می شوند.
عشق رازی مقدس است برای کسانی که عاشقند وبرای همیشه بی کلام می ماند وبرای آنان که عشق نمی روزند شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود مگر به وقت جدایی.
عشق واقعی آنقدر بزرگ است که قدرتش ذهن اناسان را از دنیای کمیت واندازه جدا می سازد.
محصول عشق بعد از غیبت یار وتلخی صبر وتیر گی یاس درو می شود.
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت درازمدت وباهم بودنی مجدانه است.عشق ثمره خویشاوندی روحی است واگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد در طول سالیان وحتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.
وخطاب به عشق می گوید:
:ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده وگرسنگی وتشنگی ام را تا وقار وافتخار بالا برده.مگذار توان واستقامتم از نانی تناول کند یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنه،گرسنه بمانم.بگذار از تشنگی بسوزم.بگذار بمیرم وهلاک شوم پیش از آنکه دستی بر آورم واز پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای.یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نکرده ای.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 19

 

 

تو از من دوری دخترم.اما تصویر تو اینجا روی قلب من است.انجا روی میز هم هست.اما تو کجایی.انجا درپاریس،افسونگر به روی صحنه ها.این را می دانم .گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.ودر ان ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایشی پر نور وپر شکوه نقش”شاهدخت ایرانی”است که اسیر تاتارها شده است.شاهزاده باش وبمان ستاره باش وبدرخش اما اگر قهقهه تحسین امیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت اورده اندترا فر صتی داد در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان وبه صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم .من چارلی چاپلین هستم.وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت می نشستم وقصه ها می گفتم.آن روزها به چهره ات خیره می شدم وآینده تو را می دیدم.رویای امروز تو را، دختری می دیدم پری روی، فرشته ای که بر اسمان می رقصید وصدای تماشاگران را می شنیدم که می گفتند :
این دختر را می شناسی؟این دختر همان دلقک پیره!اسمش یادته؟
آری من همان دلقک پیری بیش نیستم.من با ان شلوار گشاد وپاره پاره رقصیدم تو در جامه حریر شاهزاده گان می رقصی.این رقص ها بیشتر از ان کف زدنهای تماشاگران تورا به اسمان خواهد برد
برو!آنجا هم برو!اما گاهی نیز به زمین بیا وزندگی مردمان را تماشا کن.زندگی ان رقاصان دروه گرد کوچه های تاریک را که با شکمهای گرسنه می رقصند وبا پاهایی که از بینوایی می لرزد.
من یکی از اینها بودم. من دران شبهای دورقصه های زیادی برایت گفتم.اما قصه خودم را هرگز نگفتم.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند ومی رقصید وصدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام . واز اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. اما سکه صدقه رهگذر آن را می خشکاند را احساس کرده ام.با این همه هنوز زنده ام واز زنده گان بیش از انکه بمیرند نباید حرف زد.
داستان من به کار تو نمی اید از تو حرف بزنیم.
به دنبال نام تو نام من است.چاپلین.من با همین نام چهل سال بیشتر مردم زمین را خندانده ام وبیشتر از انکه انان بخندند خود گریسته ام.دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص وموسیقی نیست
هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می ایی ان تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن.به اتوبوس یا مترو شهر را بگردومردم را تماشا کن.زنان بیوه وکودکان یتیم را نگاه کن.دست کم روزی یک بار با خود بگو “من یکی از اینان هستم”
آری تو یکی از انان هستی نه بیشتر.هنر بیشتر از انکه دوبال پرواز به ادم بدهد.اغلب دوپای اورا می شکند.
وقتی به انجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن وبه حومه پاریس برو.من انجا را خوب می شناسم انجا از قر نها پیش گهواره کولیان بوده است.در انجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.
زیباتر از تو ،مغرور تر از تو.انجا از نور کور کننده نورافکن های شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقا صان کولی تنها نور ماه است.نگاه کن ایا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دختر من!همیشه کسی هست که برتر از تو باشد.همیشه وهر لحظه به خاطر بند بازانی که روی ریسمان نازک راه می رفتند نگران بودم.اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
شاید شبی در خشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان تو خواهد بود.شاید روزی چهره ریبایی تورا فریب دهد.آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود.
دل به زر وزیور نبد.زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که بر گردن همه می درخشد.اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردب بستی با او یک دل باش.
کار تو بسی دشوار است این را می دان.
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند.به خاط هنر می توان عریان روی صحنه رفت وپوشیده تر وپاکیزه تر بازگشت.اما هیچ چیز وهیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ان باشد.
برهنگی بیماری عصر ماست ومن پیرمردم وشاید حرفهای خنده اور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری.
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود.می دانم که پدران وفرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
با اندیشه من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی اید.با این همه بیش از انکه اشکهای من این نامه را تر کند .می خواهم یک امید به خود بدهم .
امشب شب نوئل است.”شب معجزه”امیدوارم تا آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا انجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم.تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 1

 

-بیایید بخشنده باشیم.اما نه به شخص.به خدا ببخشیم.فردرامانندصندوق پستی بدانید،وقتی نامه ای را پست می کنید مهم نیست که صندوق کهنه است یا نو.فقط نامه را درآن می اندازید ومطمعن هستید که نامه به مقصد خواهد رسید.مقصد ما خداست.با چنین اعتقادی ببخشیدوبدهید،آنگاه زندگیتان متبرک خواهد شد.
-دنیا هیچ عیبی ندارد.عیبی که می بینیم ناشی از نگرش معیوب ماست.
-نفرت را نفرت از بین نمی برد.بلکه عشق است که ان را نابود می سازد.
-رها کنید همه چیزرا رها کنیدوبه خدا بسپارید اگر ناامید وافسرده،دلسردوآزرده وغمگین هستید.اگر می بینید که علیرغم تلاشتان موفق نشده اید رها کنید همه را.بگذارید که خدا هدایتتان کند وهمه امور زندگی تان را به عهده بگیردمعجزه در این است.
-مرقیه زیارتی درونی است.رها کردن بیرون وپرداختن به درون.
-تو ان چیزی خواهی شد که به ان می اندیشی وعمل می کنی.
-دعا چون نیروی جاذبه واقعی است.
“جی پی واسوانی”

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 5

 

-ما هر کس وهر چیزی راکه جنبه های فراموش شده وجودمان را انعکاس می دهدرا به خود جلب می کنیم.اگر از تکبر شما می رنجم به این دلیل است که تکبر وجود خودرا نمی پذیرم.
-به یا داشته باشید هنگامی که بر رفتار ناپسند کسی متمرکز می شوید به این دلیل است که خودتان ان ویژکی رادارید
-اگر طالب عشق بیشتری هستیدبه خود عشق بورزید.اگر خواهان پذیرفته شدن هستید خودرا بپذیرید.
-ترس انسان را به حفظ موقعیت کنونی ترغیب می کند درحالی که عشق مارا تشویق می کند به راهمان ادامه دهیم.
-ایاآرزوهایتان آنقدر مهم هستند که شما را وادار کنند تاشجاعانه با ترسهای خود روبه رو شوید.ایا به اندازه کافی خواستار برآورده شدن آرزوهایتان هستید؟انتخاب با شماست.
-ترجیح می دهید به کاری که دوست ندارید ادامه دهید.یا خطر ایجا د کار و کسبی را که دوست داریدرا می پذیرید؟
-رسالت ما بی عیب ونقص بودن نیست.رسالت ما یکپارچه بودن است.
“دبی فورد”

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 3

-عشق رها می کندآنچه را که نیاز خوانده می شود.
-عشق یعنی اینکه اگر اطرافیانت برخلاف میل تو انتخابی کردند محبت خودراازانهادریغ نکنی.
-بگذاردنیای بیرون تو همانی که هست باشد.جهان درون خودرامطابق با میل خود بیافرین.
-نخست باید مرکز خودرا پیدا کنیم.آنجا که حقیقت درونی واصالت من وما جادارد.
-پاسخ کس دیگری را به جای پاسخ خود نپذیر همواره برای ان کسی که هستی ارزش قائل شو.
-رویدادهای زندگی سبب می شود به یاد بیاوری چه کسی هستی.
-ایا باید از خدا بترسی که بد نباشی؟
-وقتی انچه روی می دهد رابه هررویداددیگری ترجیح دادی به استادی رسیده ای.
-راز زندگی ان نیست که هر چه می خواهید را داسته باشید.بلکه ان است که انچه را دارید را بخواهید.
-برای انجام هیچ کاری راه درست وجود ندارد.تنها راه همان است که تو انتخاب می کنی .راه خودرا راه درست کن.
-تمام اندیشه های بزرگ در اغاز اهانت خوانده می شوند.
-گوش فرادادن به خود تورا از گوش فرا دادن به تمام چیزهای دیگر باز می دارد.
-با دیگران همانی کن که دوست داری با تو بکنند.
-سعی نکن مشل کسی را حا کنی فقط شنونده خوبی باش.
-هنگامی که گمان می کنی تنها هستی به خدا رو کن.
-رضامندی نسبت به چیزی به معنای تایید ان نیست.به معنای ان است که چه با ان موافق باشید چه مخالف ان را با اغوش با پذیرا شوید.
-حتی تاریکترین لحظه ها موهبت خداوند است.
-هر انچه می رود باز می گردد.
-هیچ گاه به پشت سرت نگاه نکن.
-افرادی که برخلاف میل تو کار هایی انجام داده اند در زندگی هیچ اسیبی به تو نرسانده اند..
“نیل دونالدوالش”

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 0

 

 

تمام عمر با احساس یک گرسنگی عظیم یا یک تشنگی ژرف برای بدست آوردن چیزی می زیستم که نمی دانستم چیست؟
عشق؟!
عشق حقیقی بدان مفهوم است که تمامی آنچه راداری به محبوب ببخشی چنان که هیچ چیز برای خودت باقی نماند.
عشق کششی است که عناصر وارکان جهان را به هم پیوند میدهد.
طبایع جز کشش کاری ندارند/حکیمان این کشش راعشق خوانند/گر اندیشه کنی از راه بینش/به عشق است ایستاده آفرینش.
در رخ لیلی نمودم خویش را /سوختم مجنون خام اندیش را/می گریستم در دلش با درد دوست /اوگمان می کرد اشک چشم اوست!
من همان عشقم که در فرهاد بود/اونمی دانست وخود راذ می ستود/من همی کندم نه تیشه کوه را/عشق شیرین می کند اندوه را.
عشق:کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر وبزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا.
عشق شیریست قوی پنجه وبی باک که گوید/هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه من.
عشق قانونی است که تمامی قانونهای دیگر رادرخود خلاصه می کند.وفرمانی است در توجیه تمام فرمانهای دیگر.
بیستون راعشق کند و شهرتش فرهاد برد.
عشق را از ماهی ها بیاموزید که چه بی پایان آب را پرازبوسه های بی پاسح می کنند.
اگر بر تمام اسرار وتمام دانش ها آگاه باشم.اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوهها را جابه جا کنم و عشق نداشته باشم. هیچم. اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم واگر بدن خودرابه آتش بسپارم واما عشق نداشته باشم هیچ حاصلی در دستم نیست.
پیوند عشق حقیقی به مرگ گسسته نمی شود چه رسد به دوری.
هرچه را گفتند آخری دراد به غیر از حرف عشق/این همه گفتند واخر نیست این افسانه را.
بگذار تا شیطنت عشق چشمانت را به عرایانی خود بگشاید حتی اگر معنای ان به جز رنج وبدبختی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر ارامش ان تحمل نکن.
عشق بهانه آغاز بود وانسان محکوم این واژه جرمش دوست داشتن.
روح پدرم شاد که می گفت به استاد/فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ.
عشق بالی است که خداوند به انسان داده است تا با آن به سوی او پرواز کند.
عشق بازیچه نیست بال پرواز به اوج است.
عشق آن شعله ایست که چون برافروخت /هر چه جز معشوق باقی همه را سوخت.
عشق چیزی است که تو را زنده نگه می دارد.حتی پس از مرگ.عشق چگونگی زنده ماندن است.
هر که را درعشق چشمی باز شد پای کوبان امد جانباز شد.
عشق چون اید برد هوش ودل فرزانه را/دزددانا می کشد اول چراغ خانه را /انچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد/در میان خانه گم کردیم صاحبخانه را
عشق راستین از خویشتن فارغ است.واز هر چه ترس رهاو شادمانی اش در بخشیدن است نه ستاندن. نیرومند ترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم/
ای عشق معنای انتظار یک لحظه نیست/دیوانه شدن یه خاطرت کافی نیست/یک لحظه بایست یک جمله بگو/تکلیف دلی که عاشق اش کردی چیست؟
رودها با جاری شدن،سبزه ها با سبز شدن،کوهها با برافراشته ببودن وانسان با عشق معنا پیدا می کنند.
عشق یعنی به انسان ها اجازه دهیم آنگونه که دوست دارند در زندگی ما حضور داشته باشند.
زنهار که به جز عشق شغل دگری نگیرید.
عقل تا تدبیر واندیشه کند عشق رفته باشد تا هفتم سما/عقل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عشق تا کوه صفا.
چون بال به بال عشق بستی /تا هست جعان همیشه هستی.
عرضه کردم دوجهان بر دل کار افتاده/بهجز از عشق تو باقی همه فانی دانست.
چون به عشق بر خوردم به راز پرستش پیوستم.
در جهخان هر کار خوب وماندی است /ردپای عشق در ان دیدنیست.
بسیار دیده ام که یکی را دوکرد تیغ.این تیغ عشق بین که دو تا را یکی کند.
هوهوی من ز هی هی طوفانی عشق است/هوهوی من از معرکه گردانی عشق است/از خاک سیه دانه آدم چو برامد /تقدیر نمودند که قربانی عشق است.
هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد/هر که جانش زمحبت اثری یافت نمرد.
…وعشق صدای فاصله هاست…صدای فاصله هایی که غرق ابهامند…
وعشق…!فقط عشق مر رساند به امکان یک پرنده شدن…

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 6

زندگی بعضی ها پس از مرگشان آغاز می شود.
انسان نباید از خود بپرسد حقیقت سودمند است یا فاجعه!
من مجموعه آن چیزهایی هستم که نمی داند به کجا می رود.
مفاهیم خوب وببد را کنار بگذارید.نیکی با جدول ارزشها تعیین نمی شود زیرا جدول ارزشهابربنیادامیال وغریزه های انسانی که پیراسته وتلطیف شده است.قانون مطلق اخلاق دردرون ماست که هرلحظه این آزادی را به ما میدهد که به سوی نیکی برویم.
اخلاق دینی اخلاق بردگان است دین دستورات ثابت و مسلمی دارد که خدشه بردار نیست وباید موبه مواجرا شود…این اخلاق بردگان است بردگان آن چیزی را می پسندند که دیگران بپسندند.
آنچه انسان را بزرگتر ونیرومند ترمی کندپسندیده است.اخلاق بر بنیاد اراده وقدرت استوار است.
زرتشت نخستین کسی بود که مفهوم آزادی را کشف کرد وبرای انسان حق گزینش قائل شد.
زندگی تنها آن معانی را داراست که مابدان می بخشیم.معنایی که عمل مادرآن می آفریند وما نتیجه آن را هم نه دردنیای دیگر ونه در روز دیگر که در همین دنیا وهمین حالا خواهیم دید.پس این امر ما موظف می سازد که در قبال اعمال خود متعهد وجدی باشیم.
انچه که هست جهانی یک پارچه ویگانه است نه بهتر ونه بدترازجهان دیگر.
تنها چیزی که همه انسانها می خواهندقدرت است وهر چیزی که خواسته می شود به خاطر قدرت است.اگر چیزی بیش از دیگری خواسته می شو.د به خاطر قدرت بیشتری است که از خود نشان داده است.انسان همچون شتر هر باری را که بر دوشش می نهند می کشد.واین بار چیزی جز ارزشهای کهن نیست.
انسان نباید نیمی از ارزشهای خود را به خاطرپیروزی نیمی دیگر تباه کند.اودر گسترش یکپارچه هر دو جنبه وجودش آفریده شده است.
ادمی باید بهای سنگینی برای جاودانگی بپردازد…بارها وبارها باید درعین زنده بودن بمیرد.
نباید گول خورد روحهای بزرگ شک گرا هستند.زرتشت شک گرا بود.
چرا دروغ؟می خواهند بسازند یا نابود کنند؟
تنها دردهای بزرگ آزادکننده روح هستند.
اگر می خواهی برای رسیدن به آسایش جان ولذت بکوشی.در این صورت باور کن .اگر می خواهی بنده حقیقت باشی در این صورت بپرس.
هر کس که تلاش کند خودش باشد بی مصیبت نخواهد زیست.
  • » دسته بندی ها: خارجی , سخنان , نویسندگان