ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

می خواهم امروز با تو حرف بزنم.امروز دل به دریا زده ام که حرف دلم را با تو در میان بگذارم.خیلی وقتها دلم برایت تنگ می شود.خیلی وقتهاآرزو می کنم کاش می توانستم رو به رویت بنشینم وحرف دلم را بزنم.
امروز می خواهم ازخودم بگویم واز تو.خیلی وقتها در سکوت با تو حرف زده ام خیلی وقتهادر سکوت تماشایت کرده ام
گاهی به احساتت شک می کردم وگاهی به رفتارت .بسیاری وقتها به عقلت!
تا به حال اندیشیده ای آنچه را که فکر می کنی یعنی در آینه ذهنت می بینی را زندگی می کنی.
تو گاهی وقتها فراموش می کنی چطور فکر کنی یا چه بخواهی. به چی نگاه کنی .حتی از چی لذت ببری.ومن سر در گریبان فقط تماشایت کرده ام.
امروز دیدن تمامی وجودت روح عریان وزیبایت مرا به اینجا کشاند که لب به سخن بگشایم واز تو بگویم واز خودم.
از جوانی بگویم که فقط یک اسم نیست.جوانی مکانی است که تو می توانی همه چیز را همان گونه که می خواهی بسازی.
اما تو چه بی خیال از لحظه هامی گذری.وچه بی خبر روی روزهای جوانی پا می گذاری.چه با عجله از این سرزمین فاصله می گیری!
باور کن می دانم چه می خواهی.مدتهاست که تو را می بینم سر در گم وپریشانی.می دانم چرا در عصری که همه بر آنند تا نظم بر قرار کنند تو مامور شده ای بی نظمی ایجاد کنی.
می فهمم چرا روی مدار نا هنجاری ها قدم می زنی!می دانم چرا نگاهت مدام هراسان نیمه خالی لیوان است.
می دانم چرا بی قراری.چرا در نگاه دیگران عاصی وهنجار شکن نام گرفته ای.و اینکه چرا از هر چه نام نظم وقانون گرفته فرار می کنی.بدون آنکه آموزشت بدهند ،پرتابت کرده اند در عصر موجها تو همه چیز را با چرخاندن یک دکمه بدست می آوری.اما طریقه درست مصرفش را نمی دانی!
پس مجبوری خودت راهی بیابی.باور کن کسی در این عصر پر مشغله به فکر تو نیست.هیچ کس هم نمی خواهد بداند در فکر واندیشه تو چه می گذرد.
اما من!!!اینجا نیامده ام که با تو مرثیه سوختن وساختن را زمزمه کنم.
نه!من چراغی با خود آورده ام،چراغی که با آن روشنی افق زندگی مان را جشن بگیریم.
پس بیا قبل از اینکه دیگران اندیشه مان را بسازند خود اندیشه خودرا سامان دهیم.
بیا قبل از اینکه از این سرزمین کوچ کنیم.خود را بیابیم.بودن را تجربه کنیم بدون اینکه نگران امروز وفردای خود باشیم.
بیا قبل از اینکه دیگران بودن را برای مان معنی کنند خود معنی بودنمان را فریاد کنیم.قبل از انکه زندگی مان تعریفی از تجربه دیگران باشد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

آنچه را که اینک خواهم نوشت واگویه ای با خویش بدانی ا درد دلی با این قلم وکاغذ.این بار این قلم وکاغذ وآنچه را خواهد نوشت را دلتنگی هایم رقم خواهد زد.در این چند روز که از خانواده ام دور بودم فرصتی داشتم تا در میان مردم بگردم وبا مردمانی که اسیر این شهر ماشینی اند بیشتر آشنا شوم.
نمی دانم این بار از کجا شروع کنم از کدام کستره بی کران.تو این دنیای ماشین زده ما همه چیز هست.فریب ونیرنگ وهدفهای پست زمینی، وسیله را توجیه می کند
در بازی هفت رنگ زندگی هیچ کس به آرمانی بر تر از خاک نمی اندیشد.بسیاری در زیر نام ها وعنوانها ونشانها پنهان شده اند
ادم ها اعدادو ارقامی طبقه بندی شده به حساب مب آیند که هر وقت لازم شد به حرکت در می آیند وهمه محاسبات دنیا را بهم می ریزند.
طبقات زیرین جا معه ما چه فشاری را متحمل می شود کسی نمی داند
آنها ریشه های آفت زده اجتماع متمدت ما هستند.تمدنی که روز به روز زیر چکمه های بی رحم تورم فرو می پاشد.
ومن نمی دانم در این شرایط اگر بخواهم خودم باشم ونگذارم محیط وشرایط ومناسبات جامعه روی احساسم تاثیر بگذارد.و روح وروان وزندگی وشخصیتم را دستکاری کند چه کاری از دستم بر می آید
تمام انچه میبینم شخصیت واندیشه ام را نشانه گرفته است.روابط آزاد ، انتخاب آزاد.تنبلی آزاد.خلاصه از هر چیزی که مهر ازاد بر آن زده می شود می توان از آن استفاده کرد.ومن شرقی که آزادی برایم معنای سعادت وخوشبختی را دارد.چگونه بایددر این همه چیز آزاد فرو روم وباز خودم باشم؟؟؟
چگونه باید خودم را برعلیه این همه چیز آزاد واکسینه کنم؟مناسبات دنیای آزاد برای هیچ کس جای خالی نمی گذارد.او در هر حوزه ای بهترین ها را ارئه می دهد.
در این دنیای آزاد مرزها بر داشته شده اند.هیچ حریم خصوصی وجود ندارد.که بتوانی خودت را از شرایط حاکم بر جامعه دور نگه داری.مگر اینکه خودت تعریف درستی از آنچه هستی بدست اورده باشی.
انسان امروز ارزشها وعلایق اش آشکارا وپنهان مورد تهدید است.همه دچیز بر ما تحمیل می شود.نظمی که باید بپذیریم،فر هنگی که ناگزیریم به ان احترام بگذاریم
عصر ارمانها وشعارهای بزرگ اخلاقی گذشته است.حالا دوران سلطه پول است.
زندگی نو، ارزش نو،انسان نو،نظم نو،با همین کلمات دهن پر کن تمام موجودیت ما را زیر سوال می برند
انگار همه دنیا به این نتیجه رسیده اند که یک صدا می گویند تمام انسانهایی که تا
ند دهه قبل تاریخ بشر را ساخته اند اشتباه کرده اند

یعنی ان همه تلاش وایثار به خاطر تغییر چهره جهان، ان همه رنج ومبارزهبرای صلح وپایداری وعدالت وسعادت بیهوده بوده است.وبشریت در گذشته به خطا رفته است.وما باید با کرنش در مقابل همه مظاهر نو.واستفاده جنون آمیز اززباله هایی که خدایان زور وسرمایه غرب بیست وچهار ساعته تو لید می کنند خطا های گذشته گان را جبران کنیم.بدون اینکه فلسفه ومعنی استفاده از این ابزار هارا بدانیم.
واینگونه از هویت خود خالی می شویم وبا تشکیل هویتی جدید از خود واقعی مان هم دور می افتیم.اگر بخواهی آدمی باشی که جامعه می خواهدومثل آن حرف بزنی ولباس بپوشی، فکر کنی وراه بروی.دیگر چیزی از خودت باقی نمی ماند
می شوی یک آدم ماشین زده ویک رباط کوکی.واین دیگر تو نیستی.
بر سر ما چه امده؟بشر امروز چه چیزی را گم کرده که اینقدر جنون آمیز در ورطه خودباختگی فرو می رود؟این همه سرگردانی وپریشانی انسان امروز را به کجا هدایت می کند.بی هدف وبی اینده!!!!
این نسل که همه چیز دارد الا خودش،چگونه می تواند از این دنیای پر از تجمل به سلامت بگذرد؟
آنان که با زور وتازیانه می خواهند بشریت را به بهشت برانند وجز خود هیچ کس را تایید نمی کنند، چگونه می توانند به انسان سردرگم امروز کمک کنند؟
آنان که در مورد کناهان دیگران قضاوت می کنند.هر چند خود نیز این گناهان را انجام دهند وفکر می کنند در مورد همه چیز ،همه چیز را می دانند
وما را به خاطر اشتباهاتی که خود نیز مرتکب می شوند به اتش جهنم تهدید می کنند.اما نمی خواهند بدانند جایی که پول وتب وارگی کالا پیشاپیش وجود موجودات را مشروط می کند، هویت انسان چه اهمیت دارد؟
اصلا در جایی انسان شروع به انسان شدن می کند که نان برایش مسئله ثانویه باشد
واین برای من که در گذر پر شتاب لحظه ها از کنار ادمیان گرفتار شهرم می گذرم سوالی بی جواب می ماند:
سهم آنان که تمام بودنشان گوشه ای کثیف وحقیرانه از کنار خیابان است از زندگی چه چیزی می توناند باشد؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

نمی دانم چرا انسانها از کودک بودن زود خسته می شوند!وعجله دارند زودتر بزرگ شوند.وسالیان دراز رادرحسرت دوران کودکی سر می کنند
یا اینکه سلامتی شان را برای بدست آوردن پول از دست می دهندوبعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی خود را بدست اورند
واینکه طوری زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد وطوری میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
ای کاش در این گذر برق اسا از لحظه ها یادمان نرود که باارزش ترین ها اشیایی نیستند که داریم بلکه اشخاصی هستند که زندگیمان را زیبا کرده اند.
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد
یادمان باشد که برای ایجاد زخم در دلها تنها چند ثانیه زمان لازم است،اما برای التیام آن سالها وقت نیاز وشاید هیچ زمانی نرسد که زخم قلبی التیام یابد
دوستان واقعی کسانی هستند که همه چیز را درمورد تو می دانندوبا این حال دوستت دارند
انسان ها فراموش می کنند چه گفتیم وچه کردیم.اما فراموش نمی کنند چه احساسی را در آنها ایجاد کردیم.
یادمان باشد هر جا زخمی زدیم گذشت زمان ناخوداگاه زخمی عمیق تر را برایمان به ارمغان خواهد آورد
چرا که همه می دانیم جهان ما مزرعه ای بیش نیست.آنچه می گویی وانجام می دهی مثل بذری است که در زمین کاشته می شود.پس بیندیش:
زندگی را چگونه زندگی می کنی؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 34

 

 

نادانی گناه است وبرای همین است که تو در زندگی تنبیه می شوی.
نا آگاهی همواره عذاب آور است وگاهی نشاط آور.
توانایی در رسیدن به اگاهی را به تو ارزانی داشته اند.اطاعت کورکورانه گناه است.بزرگترین گناه وظلم به خود این است که تو شعورت را نادیده بگیری وبه انچه دیگران می گویند بدون اندیشه عمل کنی.تو را برای تجربه ای جدید وراهی تازه آورده اند نه پیمودن راهی که کس دیگری هموار کرده است.
به شعورت تکیه کن آنچه می گوید درست است .زندگی بد بختی نیست.نا آگاهی است که در تو بد بختی وحقارت را به رخ می کشد.زندگی حقیر نیست این تویی که حقارت را خلق کرده ای.
زندگی همان چیزهای کوچکی است که سهراب گفت:شستن بال کبوتر در اب…شستن ظرف در اشپزخانه…قدم زدن در باران…پیمودن راهی در تنهایی…آبیاری با غچه ای که دوستش داری…سلامی به غریبه…ونگاهی اشنا…
ببین یک نگاه ساده چقدر می تواند متفاوت باشد که از چیزا هایی که تو تکرار مکررات می خوانی لحظاتی زیبا برای زیستن می افریند.
پس چرا ما همواره نگاه دیگران را تایید می کنیم واز اینکه خودمان از نگاه وفکر خود استفاده کرده از این ساحل امن وآرام جدا شده وبدانیم زندگی زیبایی های شگفت انگیزی دارد که اگر تجربه اش کنیم هر گز از اینگه خلق شده ایم شاکی نخواهیم بود.
زندگی ملول وافسرده خیلی ها به این دلیل است که جرائت ندارند منطقه امن فکری خودرا رها کنند به چیزهایی بیاندیشند که تایید شده وتعریف شده نیستند.نا دانی ونا آگاهی برایشان حکم امنیت وآرامش را دارد.واگر هم کسی بخواهد تلنگری به ذهن شان بزند زود اشفته می شوند و اعتراض می کنند.
زندگی همواره برایشان زندان وجهنم و وادی غذاب است.واین بزرگترین گناهی است که می توان مرتکب شدزندگی جشن بزرگی است که مارابه ان دعوت کرده اند به قول اندیشمندی جشن رقابت هزارن اسپرم که یکی از ان میان پیروز شده است وآن ما هستیم.
پس چرا به دلایل واهی وافکاری پوچ وبی پایه زندگی را به کام خود ودیگران تلخ می کنیم.
فقط کافی است اندیشه ای را که باعث آزارمان می شود رادر فیلتر باز نگری قرار دهیم.ریشه واساس ان را بیابیم ودلیل به وجود آمدنش را بازبینی کنیم.اینگونه خیلی از آندیشه هایی که باعث رنج ما می شود خود به خود از بین می رود.
اگر می خواهی از جشنی که به ان دعوت شدی لذت ببری نباید هیچ چیز تعریف شده ای را بپذیری.باید خودت نگاه کنی وآنقدر ببینی تا تعریف خودت شکل بگیرد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 1

 

 

می اندیشی که فرار کنی.از خانه!از شهر!از کشور! اما چگونه می توانی از خود فرار کنی؟می توانی از هر آنچه که می بینی دور باشی اما هر جا را که بنگری خودت را آنجا خواهی یافت.
از خود به کجا می توانی بگریزی؟؟؟
پس بمان،با این زندگی که در تو جاریست، که درتو نفس می کشد ودر تو زنده است.به خود نزدیک شو، به زندگی وببین از تو چه می خواهد.از او دور شده ای شاید که تو را رنج می دهد.
به او باز گرد وتماشا کن که چه زیبا در تو می بالد ورشد می کند .با او هماوا شو تا ببالی وشکوفا شوی.تمنا های عبث وبیهوده را دور بریز تا خودت را ببینی.نه در آیینه ونه بیرون از خود.
چهره ات را از درون بنگر.چه شگفتی ها در خود خواهی دید که تو را ذوق زده خواهد کرد.هر گز به آنچه می بینی قانع نشو.پرواز کن بالاتر.بالاتر تا خودت را آنجا ببینی.چه با عظمت خلق شده ای.اصیل وسرشار از طراوت وشادابی.
هر گزدر انتظار یافتن چیزی نباش…هر چه پیش آید خوش آید.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 0

 

 

تا به حال اندیشیده ای که زندگی به تو همین گونه که هستی نیازمند است وگرنه کس دیگری بود نه تو.تا به حال اندیشیده ای شاید در این وجود به تو نیاز دارد نه آنگونه که آرزو داری باشی.پس خودت باش بی هیچ قید وشرطی.بی هیچ بند واسارتی.چرا که زندگی تو را به کارگاه هستی سفارش داده است.
اگر نبودی جایت بسی خالی بود.شاید قسمتی از جهان ناقص تو را اینگونه خواسته است.پس خودرا دریاب.
تو به دنیا آمدی مثل کتابی نانوشته.باید سر نوشتت را خودت بنویسی.همانگونه که هستی.نه با پیروی کورکورانه وتقلید از دیگران.
شاید از خودت فاصله گرفته باشی.یا آنقدر در خودت غرق شدی که نمی توانی خود را بیابی.برای دیدن به فاصله نیازمندیم اما نه آنقدر دور که دیدن محال شود.که تما م تلخی زندگی بشر حاصل دوری از خویشتن خویش است.
یادمان باشد در این جهان به هر چیز که غره شویم ما را از رسیدن به خویش باز می دارد.باید ببینی ولذت ببری وبگذری.
دانش ،ثروت،زیبایی، قدرت،مقام وعنوانها همه سد های راه باز گشت تو به اصل خویش اند.واگر تو خود را انباری بسازی برای انباشتن این عناوین.گمراه خواهی شد.چنان گمراه که جز تلخی وحسرت اندوخته ای نخواهی داشت.ورنج خواهی برد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 19

 

 

تو از من دوری دخترم.اما تصویر تو اینجا روی قلب من است.انجا روی میز هم هست.اما تو کجایی.انجا درپاریس،افسونگر به روی صحنه ها.این را می دانم .گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.ودر ان ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایشی پر نور وپر شکوه نقش”شاهدخت ایرانی”است که اسیر تاتارها شده است.شاهزاده باش وبمان ستاره باش وبدرخش اما اگر قهقهه تحسین امیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت اورده اندترا فر صتی داد در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان وبه صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم .من چارلی چاپلین هستم.وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت می نشستم وقصه ها می گفتم.آن روزها به چهره ات خیره می شدم وآینده تو را می دیدم.رویای امروز تو را، دختری می دیدم پری روی، فرشته ای که بر اسمان می رقصید وصدای تماشاگران را می شنیدم که می گفتند :
این دختر را می شناسی؟این دختر همان دلقک پیره!اسمش یادته؟
آری من همان دلقک پیری بیش نیستم.من با ان شلوار گشاد وپاره پاره رقصیدم تو در جامه حریر شاهزاده گان می رقصی.این رقص ها بیشتر از ان کف زدنهای تماشاگران تورا به اسمان خواهد برد
برو!آنجا هم برو!اما گاهی نیز به زمین بیا وزندگی مردمان را تماشا کن.زندگی ان رقاصان دروه گرد کوچه های تاریک را که با شکمهای گرسنه می رقصند وبا پاهایی که از بینوایی می لرزد.
من یکی از اینها بودم. من دران شبهای دورقصه های زیادی برایت گفتم.اما قصه خودم را هرگز نگفتم.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند ومی رقصید وصدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام . واز اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. اما سکه صدقه رهگذر آن را می خشکاند را احساس کرده ام.با این همه هنوز زنده ام واز زنده گان بیش از انکه بمیرند نباید حرف زد.
داستان من به کار تو نمی اید از تو حرف بزنیم.
به دنبال نام تو نام من است.چاپلین.من با همین نام چهل سال بیشتر مردم زمین را خندانده ام وبیشتر از انکه انان بخندند خود گریسته ام.دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی.تنها رقص وموسیقی نیست
هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می ایی ان تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن.به اتوبوس یا مترو شهر را بگردومردم را تماشا کن.زنان بیوه وکودکان یتیم را نگاه کن.دست کم روزی یک بار با خود بگو “من یکی از اینان هستم”
آری تو یکی از انان هستی نه بیشتر.هنر بیشتر از انکه دوبال پرواز به ادم بدهد.اغلب دوپای اورا می شکند.
وقتی به انجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن وبه حومه پاریس برو.من انجا را خوب می شناسم انجا از قر نها پیش گهواره کولیان بوده است.در انجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید.
زیباتر از تو ،مغرور تر از تو.انجا از نور کور کننده نورافکن های شانزه لیزه خبری نیست.نور افکن رقا صان کولی تنها نور ماه است.نگاه کن ایا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دختر من!همیشه کسی هست که برتر از تو باشد.همیشه وهر لحظه به خاطر بند بازانی که روی ریسمان نازک راه می رفتند نگران بودم.اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
شاید شبی در خشش گرانبها ترین الماس این جهان تورا فریب دهد.آن شب این الماس ریسمان تو خواهد بود.شاید روزی چهره ریبایی تورا فریب دهد.آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود.
دل به زر وزیور نبد.زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که بر گردن همه می درخشد.اما روزی اگر دل به آفتاب چهره مردب بستی با او یک دل باش.
کار تو بسی دشوار است این را می دان.
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند.به خاط هنر می توان عریان روی صحنه رفت وپوشیده تر وپاکیزه تر بازگشت.اما هیچ چیز وهیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ان باشد.
برهنگی بیماری عصر ماست ومن پیرمردم وشاید حرفهای خنده اور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری.
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود.می دانم که پدران وفرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
با اندیشه من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی اید.با این همه بیش از انکه اشکهای من این نامه را تر کند .می خواهم یک امید به خود بدهم .
امشب شب نوئل است.”شب معجزه”امیدوارم تا آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی.من فرشته نبودم اما تا انجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم.تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی.