ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 1

 

 

مرگ را باور خود گردانیدوبدانید که مرگ مثل ارامش کوهستان است.
کاش میشد چشام ببینن…طرح اندام تو داره زنده میشه جون میگیره…پا توی اتاق میزاره…کاش می شد صدای پاهات بپیچه تو گوش خونه…کاش می شد اما نمیشه…نمیشه بیایی دوباره…کاش میشد اما نمیشه ..این مرام روزگاره!!!!رفتن ات همیشگی بود …دیگه برگشتن نداره!!!
گاهی وقتا زندگی جوری غافلگیرت میکنه که حتی نمی تونی انچه رو اتفاق افتاده تو ذهنت جا بدی.حتی گذشت روزها وهفته هاهم یاری ات نمی کنند.
تو می مانی واتفاقی که به ویرانی ات کشانده است.جنگی نابرابر وغافلگیرانه.چه باید کرد؟؟؟؟
چه باید کرد وقتی،اززمانی که زاده شدی همزادت فکر بردنت رادر سر می پروراند.
رفتن خواهرم مرا به ویرانی کشاند.انگونه که دیگر هیچ میلی به ادامه حیاط نداشتم.بارها راهی بیمارستان شدم.وبا امپولهای ارامبخش ونصیحتهای اطرافیان که این حادثه فقط برای تو نیست واین شتر در خانه همه می خوابد.حتی ذره ای از اندوهم کاسته نشد.
اتاق خواهرم بسته مانده بود ومن جرات وارد شدن به اتاق اورا در غیاب او نداشتم.تا اینکه نشانه ای مرا به انجا هدایت کرد.
درست روی میز تحریرش این کتاب را دیدم.”زندگی پس از مرگ”خواهر ١۶ ساله من اخرین کتابی که در دست داشت این بود؟
شاید برای یافتن سوالات این کتاب به ان سو سفر کرد.اندوه بی او بودن دوباره بارانیم کرد.وبا چشمانی پوشیده ازاشک کتاب را ورق زدم.
“بیشتر ما از مرگ می ترسیم.در واقع ترس ازمرگ ترس از ناشناخته هاست.در فضای دیوانه وار وپر خروش زندگی امروزی تنها مرگ حقیقت دارد.
مرگ مانند غروب خورشید است.وقتی که خورشید در اینجا غروب میکند در جایی دیگر طلوع دارد.در واقع خورشید هیچ گاه غروب نمی کند.
انچه در این دنیا مرگ تلقی میشود.در دنیایی دیگر تولد است.زیرا زندگی نهایتی ندارد.
انسان در فرایند مرگ مانند ماری است که پوست می اندازد.قالب فیزیکی خودرا ترک می کند ودر قالب جدید به زندگی ادامه می دهد.ومی تواند دوستان واقوام خود را ببیند.واز دیدن سوگواری انان دردمند میشود.
هر چه بیشتر گریه وزاری کنیم بیشتر موجب تاخیر انان در پیشروی دران سو می شویم نباید به انها بچسبیم .بلکه باید رهایشان کنیم تادر سفر خود به سوی خدا پیش روند وبا دعا وخدمتی که در حق انها می کنیم سفرشان را متبرک گردانیم.
باید به یاد داشته باشیم که در مشیت الهی هیچ چیز برای ما اتفاق نمی افتد مگر برای خیر ما وهیچ چیز دیر یا زودتر از موعد مقرربرای ما روی نمی دهد.بلکه هر چیز در زمان درست خود اتفاق می افتد.
ساعت الهی کند نیست وما با گذشت زمان تازه متوجه می شویم آنچه برما نازل شده بخشی از رحمت وبرکت الهی بوده است.
پس بیایید قبل از انکه حادثه ها مارا متوجه اطافمان کنند خود متوجه باشیم که ،که هستیم وچه می کنیم.
بهترین هایمان را در راه خدا ودر راه کمک به دیگران بدهیم.
بار کسانی را که می بینید با سنگینی به دوش دارند را سبک کنید.بیشتر بارها فیزیکی نیستند بلکه قلب بسیاری از انسانها به دلیل نگرانی واضطراب گرانبار است.
همیشه اماده کمک باشید.به یاد داشته باشید زندگی وتمام نعمت هایش به عنوان امانت به شما داده شده است.تا ان را درراه خدمت به خدا صرف کنید.درزندگی دیگران همچون برکتی باشید تا زندگی تان بی مرگ شود.
زندگی هدیه خدا برای هدفی خاص است.نگذارید وسوسه ها وخواسته ها واحساسات شوریده شما را گرفتار کند.
وقتی که از تو بپرسند با زندگی ات چه کردی؟چه پاسخی خواهی داد؟
زندگی به نخی بسته است وبسیار نامطمعن است.هیچ کس نمی داند مرگ چه زمانی اورا احضار خواهد کرد.پس اجازه ندهید وابستگی هایتان شمارا از یاد خدا غافل کند.
می گویند بسیاری از تجاربی را که امروزه پشت سر می گذاریم یعنی فلاکتها دومصیبتها و دردهای جسمانی تصادفات وبحران های مالی همه را خود ما زمانی ک در عالم ملکوت اقامت داشتیم انتخاب کردیم.یعنی تشخیص دادیم تمام اینها برای تکامل روحمان ضرورت دارد.وبا امدن به این دنیا فراموش کردیم وهمواره سعی در گریز از انها داریم بنابراین اصل قانون زندگی “پذیرش” است.مرگ را باورکنید تا شمارا غافلگیر نکند.

به سراغ نا شناخته ها بروید ومرگ را بشناسید وبا ان دوست شوید.
عده ای مرگ را داسی می بینند که زندگانی رو درو می کند وعده ای دیگر ان را دری می بینند به سوی جهانی دیگر!!!
شما چطور؟؟؟
خواهرم با مرگ خود مرا با مرگ اشتی داد..انگونه که اکنون همواره چون سایه او را باخود میبینم.
فاطمه ام ساده ومعصوم رفت.گاهی می گویم خوش به حالش ولی اکثر اوقات دلتنگی ازارم میدهد.وچشمان بارانیم مدام در جستجوی او خانه را زیر و رو می کند.
با خواندن این کتاب که نشانه ای خواهرم بود ارام شدم.وحال که می دانم او کجاست وچه حال خوبی دارد.اورا به خدا می سپارم.به قول شاعری:

فاطمه اگه میگم:
خداحافظ نه اینکه رفتن ات ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی،بی تو با تو همینه اسم این دنیا……..!!!!!!!!!!!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 6

 

 

مدتهاست که با خود می اندیشم عشق را چگونه معنا کنم.تمام خلقت را دنیایی واحد می بینم.اما عشق خود دنیایی عظیم است.
چرا انسانها از درک ان عاجزند؟؟؟
قانون عشق!!!ایا می شود عشق را در قالبی گنجاند؟ نه!اگر تمام بودنمان را در قالبی بریزیم ان تنها عشق می تواند باشد.اما عشق را در قالبی نمی توان ریخت.کاش می توانستم ان را با تمام وسعتش جاری کنم در زندگی کسانی که در روزمره گی غرقند.
تنها زمانی که بودنمان را باور کنیم وتمام انسانها را عضوی از خود بدانیم وبه تمام پیکره هستی احترام بگذاریم وبدانیم که هر کسی که وارد زندگی ما می شود عضوی از پیکر ماست.ان زمان می شود گفت که عاشق هستیم.
دیگر از هیچ نمی ترسیم.ترس از دست دادن.نداشتن.بی اعتنایی.بی محبتی.چون دیگر نیازی به اینها نداریم.مطمعنیم که کسی نمی تواند به ما ضرری برساند.چون عضوها که بهم ضربه نمی زنند.
انوقت است که دنیارا بهتر میبینیم.خدارا…موقعیت هارا…وزندگی را…
ودر می یابیم که برای شناخت هر چیز اول باید نقطه مقابل ان را شناخت.وتجربه کرد.ان وقت دیگر کسی را محکوم نمی کنیم.چون هر اتفاقی نمایانگر بخشی از وجود ماست.که خدا خواسته باشد.پس بدون قضاوت یا محکوم کردن رویدادها فقط انها را تجربه کنیم.تا به بهترین انتخاب برسیم.
تغییر زمانی ممکن است که ما مسئولیت کارهای خودرا بپذیریم.اولین گام در تغییر هر چیز این نکته است که این اتفاق افریده دست ماست.با بد نامیدن ان ما خود را محکوم می کنیم.چون ما انها رابه وجود اورده ایم.ما از حوادث می گذریم وانتخاب می کنیم چه مفهومی برای ما دشته باشند.
هر کس خالق واقعیت خود است زندگی نمی تواند به طریق دیگری غیر از انچه که ما تصور می کنیم خودرا نشان دهد.
شرایط فقط وجود دارند نه خوب هستند نه بد.بنابر این قضاوت های ارزشی ماست که به انها معنی می دهد.وباعث رنج یا شادی ما می شود.همه چیز در جایی احساس می شود که خلاء ان موجود باشد.
اگر روح ادمی هبوط را تجربه نکند اوج را نمی شناسد.تمام عمر به ما قبولانده اند تمام چیزهایی که می خواهیم بد هستند.جنسیت .پول.شادی،قدرت،موسیقی،زندگی،دوست داشتن،وبه زودی خواهند گفت خندیدن هم بد است.وبعد نوبت عشق است.
باید یا بگیریم که اگر چیزی در آفرینش مارا اذیت می کند به ان احترام بگذاریم وآن را تغییر دهیم.نه اینکه به آن حمله کنیم.نابودش سازیم….
با محکوم کردن ان چیزی تغییر نمی کند.ما باید یاد بگیریم که افکارمان را کنترل کنیم.ما خیلی چیزها در اختیار داریم اما چون از وجودشان بی خبریم درست مانند این است که ان را نداریم.
اگر به هر چیزی به طور واقعی نگاه کنیم درون ان را می بینیم.واقعیت را به عنوان چیزی که خودت خلق کردی بپذیروبعد انتخاب کن .نگه دار یا رها کن.این گونه است که می فهمی کی هستی یا چه کسی می خواهی باشی؟؟؟
انسانها به هر چیزی توجه نشان دهند به ان جنبه واقعیت می بخشند.این قضاوتهای ماست که مارا از شادی دور می سازد.
برای تو چه فرق می کند دیگران چه می گویند.اگر خودت راه بهتری برای زیستن داری انتخاب کن.انچه را که می شنوی به کارببر.بسنج.ونگاه کن تا به حقیقت برسی.حقیقت امروز ادمها تاسف بار است.
ما فقط برای بقاء زندگی می کنیم برای بدست اوردن هر چیزی با زندگی می ستیزیم.واینگونه خودرا از شادی ها محروم می سازیم.ومدام رو بسوی چهره سخت وخشن زندگی راه می رویم.واز بودن گله می کنیم.در حالی که فقط کافی است سمت نگاه خود را عوض کنیم.پشت به خورشید ان را نفی می کنیم بدون اینکه بدانیم خورشید وجود دارد ونفی کردن ما چیزی از بودن او نمی کاهد.
از خداوند یک قاضی ساخته ایم برای حکمرانی در مورد کارهایمان.خزانه داری که در صورت لزوم برای رفع نیاز به او روی می آوریم.
ما خود را قربانی شرایط می داینم واز قدرت فکر غافلیم.این ماییم که در تکرار مکررات گرفتاریم وبه جرم انتخاب منفی خودرا مدام با تازیانه می زنیم.
کاش روزی برسد که بدانیم چه لباسی اندازه تن ماست وهر لباسی را در بازار وجودمان به نمایش نگذاریم.ذهن ما بازاریست که روزانه افکار بیشماری در ان به نمایش در می اید.شما خریدار کدام افکارید.زندگیتان به چه نیاز دارد.؟؟؟
به ما یاد داده اند که احساساتمان را نادیده بگیریم.ما نباید عصبانی شویم.نباید حسود باشیم.اگر هیجانزده وارد جایی شوید داد می زنند چه خبره؟اگر گریه کنیم یا بلند بخندیم.یا قهر کنیم ویا سوالی را فوری جواب دهیم کار غلطی انجام داده ایم.بچه خوبی نبوده ایم.واینگونه یاد گرفته ایم انچه نبودیم باشیم.نه انکه چگونه باشیم.
وقتی بزرگتر شدیم سر در گم وپریشانی به سراغمان می اید.چون از خود واقعی مان دور افتاده ایم.بخش مهمی از ما در گذشته جا مانده است.رها شده وسخت وخشک شده است.نادیده گرفته شده است.مسئله حل نشده صورت مسئله پاک شده است.
احساسات ما واقعیت ماست ما با نفی ان خودرااز لمس زندگی واقعی محروم می کنیم.
اگر بگویی ادم صبوری هستی چیزی برخلاف صبوری در زندگی ات پیش می آید.ترس از خدا ترس از زندگی را به ذنبال داردوترس از زندگی انسان را فلج می کند.ترس مثل مغناطیسی پدیده هارا به خود جذب می کند.ترس سلولهارا مورد حمله قرار می دهد سلا متی جسم را به خطر می اندازد.
اگر در زندگی به انچه دوست دارید نمی رسید به ان دلیل نیست که خدا نخواسته به دلیل این است که افکار،گفتارو کردار شما بر خلاف آرزوهایتان است.
اگر شکافی در زندگیتان وجود دا رد به این دلیل است که درنگاه خداوند به شما ونگاه شما به خودتان اختلاف وجود دارد.اگر بتوانیم خودرا از نگاه خدا ببینیم همیشه خوشحال وسلامت خواهیم زیست.
ما در بدو تولد رب النوع عشق هستیم.نتیجه منفی بافی ما این است که شناخت خودرابه عقب می اندازیم.
به ما فرصتی داده اند بالاترین وپایین ترین ایده ای که از همدیگر داریم را به تماشا بگذاریم .اگر کسی را دوست داریم در واقع بهترین پاره وجود خودرا در او می بینیم.
دنیا همانی است که باید باشد اما ما چه؟؟؟
اگر به کسی بگوییم دنیا را اینگونه که هست دوست ندارم.رفتارمان بچه گانه خواهد بود.اگر خودت را باور کنی می توانی ابراهیم شوی واز آتش بگذری. موسی شوی وبه دریا بزنی.مهم نیست که چه کسی هستی مسلمانی یا مسیحی یا یهودی.
هر که هستی ببین چه کاری تو را به خدا نزدیکتر می کند.چگونه می توانی اورا احساس کنی.دعا کن، ذکر بگو،به قبله رو کن،آواز بخوان،مرقبه کن.کتاب بخوان.خدا از هر راهی که تو انتخاب کنی به نظاره ات نشسته است.
در نسیمی که موهایت را نوازش می دهد.در خورشیدی که تورا گرم می کند در بارانی که بر گونه هایت می نشیند.او در ابتدای هر فکر وانتهای ان وجود دارد.در هر احساس تو در هر عمل تو جلوه گری می کند.ببین چه چیز تو را به او نزدیک می کند ان حقیقت توست.
ما یاد گرفته ایم داستانهای جامعه را به خاطر بسپاریم نه اینکه شخصا حقایق را کشف کنیم.
خدا در قلب انسانهاست نه در مذهب وحرفهای انها.همیشه تو در برابر رنج ها نشان می دهی کی هستی؟؟؟؟
هرگز خودرا نگران انچه می دانی یا نمی دانی نکن.نه به گذشته بیندیش نه به آینده.فقط بگذار دستان خداوند هر روز شگفتی های اکنون رابرایت به ارمغان بیاورد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

همیشه در اندیشه هایم حقیقت را گم می کنم.می دانم که اگر می دانستم واگر اندیشه هایم در راستای حقیقت بودند خیلی بیش از اینها می توانستم ارباب وجود خود باشم.
کارم شده قضاوت در باره خوبی وبدی ادمها.فکر کردن به جای انها.شده ام قاضی اتفاقها،رویدادها، وحوادث ومدام نگران امروزو فردای محال….!
وقتی دقیق می شوم به زندگی ادمها. همه چون جانور بارکشی شده ایم که مدام در حال جمع اوری چیز هایی هستیم که خود هم نمی دانیم کی وکجا می خواهیم از انها استفاده کنیم.
اگر فردایی در کار نباشدچه؟؟؟.هدف تمام زندگی ها شده.کسب ثروت، مشاغل سیاسی.افتخار اکادمیک.ومدرکهای کذایی…!
مابزرگ افریده شده ایم اما یاد نگرفته ایم بزرگ باشیم.همواره حقیرانه وکوچک می بینیم وعمل می کنیم.
انسانهای بزرگ همواره در انزوا به سر می برند چون همراهی با اندیشه های کوچک برایشان دشوار است.اینکه خودرا با روش های کم ارزش سازگار کنند وسخنی بگویند مورد پسند تو.انها فقط می توانند در مورد کوته نظری ادمها بیندیشند.
تا به حال اندشیده ای چرا شادی ها از ما گریزانند.تا به حال به حصاری که دور خود تنیده ای نگاه کرده ای؟
حصار اندیشه های محدود وفقیرانه.تا به حال به خود نگریسته ای که چگونه مانع پیشرفت وخوشی خود می شوی؟ایا تا کنون خودرا دربرابر بزکاران وگناهکاران گناهکار دیده ای؟داستان کسانی که بدند…اما از خوبی بودن به بدی افتاده اند.در معاملات زندیگی انان که زرنگ وسختند می جهند وبقیه در مرداب فرو می روند.در جامعه ای که گناهکارانش بی گناه ترین انسانها هستند.
تمدنی که بسیار به ان مغروریم در زیر سایه های سنگین تورم در حال فرو پاشی است.میلیون ها انسان در گرسنگی ودزدی وجنایت دست وپا می زنند.
ایا تا به حال شهامت این را پیدا کرده ای که با حقیقت روبه رو شوی؟
تو ازادی که تا اسمان بالا روی اما می دانی چگونه انسان ارباب خود می شود؟
تو قدرت نیرومند ساختن خودرا داری اما نه با توسل به انسانهای قدرتمند وتوجه بیش از حد به مادیات.ما هنوز یاد نگرفتیم که برای توانا شدن از وجود هیچ انسان ضعیفی سوء استفاده نکنیم.
انسانهای بزرگ با شناختن ضعف ها واندیشه ها و اعمالشان بزرگ می شوند نه با سوء استفاده از دیگران.
انچه را که دیگران توانایی گفتن اش را به تو ندارند را ببین.اینگونه شاید بشود تو خود را درمن ومن خود را در تو کشف کنم.
می دانی ما خود به دیگران قدرت حکومت به خودرا اعطا می کنیم.؟
می دانی امروز هدف اصلی انسان در زندگی گریز از خود است؟
اگر به خود اعتماد می کردیم اگر پشت گرم به بیدادوحیله وفریب نبودیم.هیچ نیرویی در دنیا توان درهم شکستن ما را نداشت. نمی دانم ان چیست که تحت سیطره خود مارابه بردگی می کشاند.می دانم هر کس مسئول زندگی خویش است
اما هنوز یاد نگرفته ام از ابزار هایی که در اختیار دارم هر گز برای ابراز عقایدم سوء استفاده نکنم.
اگر دیدگاهایم درست باشند خود جایی برای ابراز خواهند یافت.
باید یا بگیرم برای خوشبخت بودن در بالاترین سطح بودن نباید از دیگران پله بسازم تا عشق نابود شود.
اهداف والا با وسیله های پست به دست نمی اید.پستی وغیر انسانی بودن وسیله انسان را هم پست وغیر انسانی می کند وهدف را دست نیافتنی.
کاش یا بگیریم اعتمادمان را به شایستگی انسانها بسپاریم نه به عنوان وقدرت انها.ان وقت دیگر کسی مغلوب بدی نمی شود.
به درون خود سر بزنید ببنید چیست انکه شمارا به بردگی در این دنیا کشانده است.؟؟؟
مدام دویدن وعرق ریختن وهرگز نرسیدن هدف زندگی هیچ کسی نیست.نگاهتان به کجاست که این همه رنج را به زندگی خود هدیه داده اید؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

مدتهاست که به رابطه هایم فکر می کنم.به چیزهایی که بودنم را معنی میکند.
به تمام آنچه وجودم به بودنشان وابسته است.آنقدر این رابطه ها آزارم داده که به این بیندیشم، ای کاش می شد بدون وابستگی به آنچه وجود دارد، زندگی می کردم.
برای زنده ماندن نیاز نیست به کسی یا چیزی بچسبم.می خواهم یا دبگیرممثل یک آهن ربا باشم.جذب کنم.بگردانم.ودر صورت لزوم رها کنم.
اگر بتوانم به این حقیقت روشن برسم که از رابطه ها انتظارو توقع نداشته باشم.ان زمان تمام رابطه هایم سازنده خواهم بود.
اگر یاد بگیرم به رابطه ها احترام بگذارم وبه انها به صورت وسیله ای برای شکل بخشیدن به انچه هستم نگاه کنم هیچ رابطه ای به شکست نخواهد انجامید.
ما به رابطه ها به عنوان بخشی از وجود خود نگاه می کنیم نه به عنوان اینکه چگونه از ان برای شناخت خود بهره بگیریم..
رنجش از جایی شروع می شود که من انتخاب می کنم دیگران جایگزین تمام کمبودهای من باشند.این یعنی اینکه تو به تنهایی کامل نیستی واین بر خلاف قانون طبیعت است.
اگرکسی را مطابق با معیارهای خود در آوریم اورا از خود واقعی اش درو ساخته ایم.واینگونه خیلی از قابلیت های او را از او گرفته ایم.
انسانها مقدس اند وتو زمانی می توانی ازدر کنار کسی بودن لذت ببری که او را با تمام وسعتش بپذیری.
بدون اینکه بخواهی اورا به شکل دلخواه خود در اوری.یا خود به شکل دلخواه او در ایی.
هر کس دنیایی است به وسعت توانایی ها ونگاه وباورهایش.پس هر گز کسی را از دنیای خود محروم نکنیم.تا وارد دنیای خود کنیم که و سعت بودن هر کس به اندازه درک او از زندگی است

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

روح من می دانم که روزی درمن نخواهی گنجید.نه درزمین ونه در آسمان.ونه درکهکشان.وخداوند تو را خواهد خواست وپرواز خواهی کرد.می دانم که روزی این جسم را ترک خواهی گفت.اما نمی دانم ان لحظه که من نباشم چه رنگی خواهد بود.لحظه ای که نخواهد من او را همراهی کنم کدامین لحظه خواهد بود.
در گذر از لحظه ها مدام به این می اندیشم که کدامین لحظه از همراهی من سر باز خواهد زد.تا به این لحظه همواره طوری زیسته ام که هر زمان که فرشته مرگ امد اماده باشم.
از تو می خواهم که تا هستم همراهم باشی هوشیار و اگاه.تا مرا از وسوسه ها دور داری.می دانم که پاکی وپاک می مانی.کمکم کنم تا جسمم را هم از این دنیای رنگی برهانم.کمکم کن تا جذابیت های دورغین این دنیا را بشناسم تا در دام شان گرفتار نشوم.کمکم کن تا حقا یق را بدانم.ورها سازم خودم را از هر چه وهر کس که سدی به را ه رفتم هست.
می دانم که همواره انتخاب تو صحیح است تو نماینده خدایی در من پس حمایتم کن تا دریابم.بیاموزم وبفهمم.واگاهانه عمل کنم.
یاریم کن تا از وابستگی ها برهم.تا از ادمهایی که هنوز روحشان را نمی شناسند دلگیر نشوم.کمکم کن تا دیدی کسترده به زندگی داشته باشم تا کسی را به خاطر رفتار نااگاهانه اش سرزنش نکنم یا از او نرنجم.
روح من می دانی ارزو دارم در زمین بدون تعلق به خاک وانچه در ان هست زندگی کنم.نگذار علفهای هرز این خاک مرا احاطه کند.تو می دانی کجا هستم وکجا باید باشم.
پس یاریم کن.تا پرواز را بیاموزم.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

تو می دانی معنای زندگی در کجای ان نهفته است؟در رنج هایش یا شادیهایش.من مدتهاست که در گیر این سوالم.معنای زندگی چیست؟؟؟
می اندیشم ومی گردم ومی بینم.وان گاه می رسم به این سخن که معنایی در زندگی نیست.من هستم تا بتوانم معنایی برای ان خلق کنم.زندگی چیزی نیست که بتوان ان را کشف کرد یا اخترع.ان را فقط باید تجربه کرد.چیزی نیست که بتوان ان را پیدا کرد.چشمه ای ایست در درون انسانها که باید خود بجوشد.
رنج یا شادی،ترانه یا غزل،برکه یا دریا.
درخت با میوه هایش خودرا معرفی می کند وابر با بارانش وگل با رنگ وبویش…
این تنها راه است که راز شگفت انگیز زندگی را دریابم.می خوانم.می رقصم.فریاد می زنم.گریه میکنم.دوست می دارم.نگاه می کنم.زندگی کوتاه است.پس مقاومت در برابر ان محروم کردن خود از هستی است.
خودم را می بینم وکارها وکردارهایم را.ومی فهمم که پذیرش تنها راه رسیدن به آرامش است.زندگی سخت ساده است وتو هر چه بیشتر بدانی باز هم در می یابی که باید بیشتر بدانی.
پس ترس چرا؟محدود کردن چرا؟ با دست خالی آمده ایم با دست خالی خواهیم رفت.اگر بترسیم ومحدود باشیم هیچ معنایی برای زندگی خود نخواهیم یافت.انان که قانع اند به بودن انچه هستند.زندگی نمی کنند امرار معاش است زندگی شان.ترس از افتادن.لذت ایستادن را از ادم می گیرد .ترس رفتن تو را از شادی رسیدن محروم می کند.
زندگی فرصت کوتاهی است. ان را با دغدغه های بیهوده هدر ندهیم.نباید به دنبال معنای زندگی بگردیم باید خود معنای زندگی خود باشیم.اگر شادی قائم به دلیلی باشد پایدار نخواهد بود.
نگرانی برای ازدست دادنها مارا ترسو می کند وانگاه تمام دغدغه وتلاش ما این می شود که مواظب داشته هایمان باشیم وغافل از این که در تمام مدت طولانی نگهبانی از انچه مال مانیست فرصت زیستن را از دست می دهیم.ویا برعکس درتمام مدت درحال دویدن به دنبال چیز هایی هستیم که برای ما معنای خوشبختی شود.دلیلی برای زیستن باشد.اما تا می رسیم یک سراب بزرگ است.چون معنای واقعی زیستن را دران پیدا نکرده ایم.
تا کنون کسی را را دیدیم که نگران بر امدن خورشید باشد یا شب در هراس از طلو ع نکردن خورشید گریه کند. یا برای طلوع ان نذر ونیاز کند؟؟؟
نه!!!چون ما مطمعن هستیم که خورشید همواره در اسمان می درخشد وهر گز نورش را از زمین دریغ نمی کند.وهر گز برای بخشیدن نور از کسی بهایی نمی ستاند.
وسط روز رو به اسمان ایستاده ام وخورشید چه سخاوتمندانه نور گرمایش را نثارم می کند.ومن با تمام وجودم لبخند اورااز این مهربانی در می یابم.
می بینم که او از این بخشیدن خود غرق لذت است .ویاد می گیرم که عشق یعنی با سخاوت بخشیدن .واز شوق فردا غروب امروز را رها کردن.
وناگهان همه ترسهایم از زندگی رنگ می بازد.تمام کدورتها.ودلخوری هایم جای خود را به عشق می دهند. عشق بال پروازم می شود برای اوج گرفتن در اسمان زندگی.ومی بینم که اعتماد به خدا اولین گام برای رسیدن تمام خواسته هایم است.پس این می شود معنای زندگی ام
من باغبان باغ زندگی هستم وهر باشد عشق می کارم.عشق می کارم.زیرا که عشق نام دیگر روح است که خدا در انسان دمیده است.وهرگز از بین نخواهد رفت.مثل نوری که از خورشید می اید وبا خورشید می رود.
معنای زندگی تان را دریابید.
پول…ثروت.زیبایی..شهرت..قدرت…اینها هیچ کدام معنای زندگی نیستند.اینها ابزاری برای زیستن انند اگر نباشند زندگی مختل نمی شود…

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 1

 

 

زندگی آموزش فرصتهایی است برای انسانها،که آنهارابه تعالی می رساند.پس سکوت می کنم تا طبیعت راز خلقت رادرگوشم زمزمه نماید.
می روم همراه خضر وموسی می شوم درکناراوتا قوانین خلقت را بیاموزم .باشد که شاهکارهای آفرینش را دریابم.ودرپس ناملایمات مهربانی را ببینم.
یادم باشد درپرده رازیست که من از ان بی خبرم.واز درک ان عاجز.پس سکوت می کنم در ناهنجاریها وناهماهنگی ها وطوفانهای زندگی.تا پله ای شوند برای درک بهترم از زندگی وجهان اطرافم.
باید یاد بگیرم زود از کوره در نروم واعتراض نکنم.که چشمان من از دیدن انچه خضر نبی میبیند عاجز است.وذهنم از درک ان .
اگر مسئله ای رنجم می دهد باید بدانم که رازی در ان هست که من هنوز درنیافته ام.شاید این رنج کلیدی باشد برای گشایش ان راز.پس یادم باشد دنبال راه فرار نباشم.راهی پیدا کنم..راهها مال منند.
یادم باشد هر رنج بزرگی پاداش بزرگی دارد که مرا به حقیقت مطلق آشنا خواهد ساخت.باید جسمم را مهار کنم
یادم باشد از خطور اندیشه های ناپاک نهراسم.چرا که من پادشاه انتخابم.
یادم باشد از زندگی نگریزم.چرا که هرگز از انچه هستم گریزی نیست.من خود زندگی هستم.پس از که می نالم.ازکه می رنجم. ازکه شکوه می کنم ؟؟؟چرا زندگی در درون خود کشته ایم؟
مابرای زیستن به چه نیازمندیم.؟چرا فراموش کرده ایم ما مخلوق کسی هستیم که او را بالاتر از همه می نامیم.پس دلیل این همه ناشکری واعتراض.حق ناشناسی چیست.ما چه می خواهیم.؟؟؟
راستی چه می خواهیم؟؟؟به این پرسش جواب دهید.شما چه می خواهید؟؟؟
انقدر ادم ناامید وافسرده ودلگیر دیده ام که از زیستن گله دارند.که مدام شکایت وناله سر می دهند.
چرا؟؟؟چرا انچه را که می خواهیم خودمان به دنبالش نمی رویم.وقتی جرات وجسارت وقدرت رسیدن به خواسته هامان را نداریم.ابر وباد مه وخورشید وفلک را مقصر می دانیم غیر از خودمان!!!
زن تنهایی را دیم که اه ناله هایش تحمل یک لحظه اش را برای ادم دشوار می کرد.خوب وقتی من خودم نمیبینم چه رفتاری باعث شکست وناکامی ام می شود.انتظار معجزه از خدا دارم؟؟
رفتار واعمال وطرز تفکر انسانهاست که معجزه را به زندگی شان فرا می خواند.
کاش قبل از انگه شاهکارهای دنیا مطالعه کنیم یا به مدارک دانشگاهیمان بنازیم اول کمی خودمان را مطالعه می کردیم تا بدانیم چه هستیم چه می خواهیم؟؟؟
وقتی تنهایی.در تاریکی نشین تا کسی بیاد واز تنهایی نجاتت بده. جستجوکن شاید تنهای دیگری دنبال یک همدرد می گردد.
ما انسانها با قدرت خلق خداوندی به این دنیا پا نهاده ایم.پس کیست در درون ما که می گوید ضعیف و حقیر وبیچاره ایم وزندگی اجبار است…وباید کم باشیم.محدود باشیم کم بخواهیم وقانع باشیم.
یادمان باشد”از ماست که برماست”کسی مقصر نیست.اگر شادی اگر غمگین.انتخاب توست.اگر فقیر اگر پولدار.خودت اینگونه می خواهی!!!
اندکی تامل کن چه کسی غیر خودت می داند که چه می خواهی؟؟؟
خدا قدرت خواسته هایت را به خودت داده است از او شکوه نکن.به انچه هستی نظری بینداز…