ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

گفتم :نمی توانم.گفت:اگر تو نتوانی چه کسی خواهد توانست؟همه چیز مبهوت توانایی توست وتو سخن از ناتوانی می گویی؟؟؟!!!
گفتم:نمی توانم.گفت:تواناتر از تو نیافریده ام.نگاه کن،آنچه را می خواهی خودت خلق کن.دنیایی که خلق کرده ام همه از توانایی تو در حیرت است.
گفتم:نمی توانم.واو سکوت کرد.دنیا تکان خورد وهمه چیز در فرو ریخت.جهان تاریک شد وزمان فراموش.
ومن ایستادم در اوج تاریکی.یعنی سیاهی قویتر از من بود؟!همه چیزدر تصرف بی رحم ناکامی ونا مرادی ومن اسیر دست تاریکی. سیاهی مطلق همه جا را فرا گرفته بود!
باید رها می شدم.از نتوانستن ها. از اسارت این صدای بی رحمی که مدام می گفت “من نمی توانم”.
نگاهم در آسمان چرخید ومن خودرا دیدم آفریده به صورت خداوند…نه به ظاهر که به خلاقیت او…
اگر قراربود نتوانم نبودم.پس چون می توانم هستم.تنها حرکتی کافی بود وباوری که بودنم را ثابت کند.
ایستادم ونگاهم در فراسوی افق تصویری زیبا از انچه می خواستم را ترسیم کرد.وکلمات به کار افتادند. تمام آنچه می خواستم تازه در نگاهم جان گرفت.تازه فهمیدم همیشه به انچه نمی خواستم می اندیشیدم.نه به انچه می خواستم.
انگار خصلت ما ادما همینه همواره نگاهمون به نداشته ها ونخواسته هامونه.عادت کردیم بشینیم وحسرت نداشته هامون رو بخوریم.ودنیا را باعث وبانی ناکامی های خود بدانیم.
می خواستم خودم را پیدا کنم.کندوکاو وجستجو شروع شد.اشتباه شد.خستگی آمد وگاهی شکست می خواست ناامیدم کند.اما رود اگر راه افتاد فقط به دریا ختم می شود.
ومن وقتی نگاهم به دریا افتاد تمام وجودم از حیرت وشگفتی لرزید.
صدایی آمد:دیدی می توانی.ومن نگریستم به راه، به آنجا که رسیده بودم.
آری،من توانسته بودم..توانسته بودم دنیای که می خواستم را بسازم.وجهان همانی شد که می خواستم.
ایمان آوردم که می توانم.من افتادم تا ایستادن را بیاموزم.
ویاد بگیرم رنج هدیه خداوند برای پالایش روح من نیست. رنج حاصل تخلف از قانون زندگی است.قانون زندگی توانستن است.تو توانا خلق شده ای وحق نداری خودرا ناتوان ببینی…آنچه می خواهی قدرت خلق اش به دستانت داده اند تو دست را می بینی ولی از قدرتی که در این دستها نهفته غافلی.وتمام تلخی زندیگی به خاطر این غفلت کوچک اما مهم است.
پس نگاهت را دریاب…!!!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

دلم گرفته بود از دست خودم.از دست اشتباهاتی که مدام تکرا می کردم وهیچ درسی هم از انها نمی گرفتم.حرصم گرفته بود از این همه تجربه های تلخ وتکراری که تمام زندگی ام رو به چالش گرفته بودند.
تا کی اشتباه؟تا کی ندانم کاری؟تا کی دور خود چرخیدن ؟
از این همه تکرار خسته بودم .به هر طرف رو می کردم اشتباه بود وبه هر سمتی می چرخیدم شکست…
انگار راهی برای رفتن وجایی برای رسیدن نیست ومن فقط دور خود می چرخم وسر جای اول برمی گردم.در تکرار نامی به نام زندگی گرفتار خود شده ام.
تا کجا باید در حصار ترس وتردید ودلهره دست وپا بزنم.چرا نمی توانم درست زندگی کنم چرا به هر طرف می چرخم شکست می خورم؟
همانطور که درحصار باید ونبایدهای خود اسیر بودم و حسرت روزهای رفته ونگرانی روزهای آینده را با خود حمل می کردم از گارگاه سفالگری یک آشنا سر درآوردم.
او با گلدانی سفالی روبه رویم قرار گرفت وانگار که من از او سوالی کرده باشم گفت:
:آدم باید بچرخه.انقدرباید بچرخه تا مثل این گلدان شکل بگیره.انقدر باید این خاک را مشت بزنم وزیر رو کنم وبچرخانم تا چیزی را که می خواهم شکل بگیرد.
ومن ناگهان به یاد متنی افتادم که زمانی نمی دانم کجا خوانده بودم.
شیشه اگر طالب آیینه شدن است باید صیقل بخورد.شفاف شود.آهن اگر طالب شمشیر شدن است باید گداخته شود.وسنگ اگر آروزی تندیسی زیبا رادردل دارد باید تراش بخورد .صاف شود…
ومن!من فقط با لمس زندگی وتجربه ان صیقل می خورم وپالایش می شوم.از غبارهایی که ندانسته به روح خود پاشیده ام.
او راست می گفت.راهی برای رفتن وجایی برای رسیدن وکاری برای انجام دادن نیست.من همین جا باید انقدر بچرخم تا شکل دلخواهم را پیدا کنم.
این رسالت منه!!!
فقط باید بدانم کی هستم وچه کسی می خواهم باشم؟؟؟
اشتباهاتم را محکوم نکنم.از انها نردبانی بسازم برای رسیدن به انچه می خواهم.باید به تمام زندگی احترام گذاشت.وازمیان ان راهی گشود بسوی خواسته های برحق خود.حتی در سخت ترین شرایط نباید از شکلی که می خواهم بسازم غافل شوم.
یادم باشد در سخت ترین لحظات ودر تاریکترین مکانها خدا با من است وراه را برایم هموار می کند.اگر شکست می خورم یا به پیروزی می رسم فقط نتیجه انتخابهای خود را زندگی می کنم.
یادم باشد بدون اینکه زندگی را محکوم کنم یا به ان احساس بدی داشته باشم نتایج انتخاب هایم را بپذیرم و بدانم اشتباهات با محکوم کردن قابل جبران نیستند.بلکه از طریق فراهم ساختن فرصتی برای اصلاح یا تکامل می شود انهاراجبران کرد.
برای رسیدن به کمال نه تنها چیزهایی که با انها موافقم بلکه تمام چیزهایی که با ان موافق نیستم را باید ببینم وبشناسم.
بذری که زیر خاک قرار دارد زمانی می تواند به رشد خود ادامه دهد که پوسته سخت وسنگین خودرا بشکند واز زیر خاک بیرون بیاید..کرم ابریشم زمانی می تواند پروازرا تجربه کند که قدرت خروج از پیله خودرا داشته باشد.
وانسان! رمانی به رشد وتعالی می رسد که بتواند از هجوم نیازهای جسمانی رها شود.نه با انکار ان.بلکه با اگاهی از اینکه برای شاد بود وخوب زیستن به هیچ عامل بیرونی نیاز ندارد.
یکی می گفت:زندگی چون گل سرخ است. پرازبرگ…پراز خار..پراز عطر لطیف…واگر گلی چیدم عطر وبرگ وگل وخار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
کاش بینشی داشته باشیم که واقعیت هارا ببینیم… وقدرتی که انها را بپذیریم.وشجاعتی که رها سازیم خودرا از بند هر انچه که ما را به زمین وصل می کند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

می گویند ادمی هر انچه را باوردارد زندگی می کند یعنی جهان ایینه ای است که انعکاس باورهای مارا باز می تاباند.
این یعنی قدرت خلقت دردرون خودانسانها نهفته است..اما چرا باورنداریم قدرت خلق زندگی مان را به ما داده اند.چرا می ترسیم ازتصورکردن اینکه ما خالق زندگی خود هستیم.
ما باورنمی کنیم چون به ما یاد داده اند که خودراحقیر وکوچک ببینم.به ما یادداده اند قانع باشیم.بیشتراز گلیم خود پای مان را دراز نکنیم.به ما یاد داده اند که محدودیم.ونباید آرزوهای بزرگ داشته باشیم.
دلی که قراربودبشود.خانه عشق ومحبت.شد خانه ترس.دلهره،حسد،کینه،واینگونه ما خدارا دوتا کردیم.شرراخلق کردیم وبه خدا نسبت دادیم.خشم را خلق کردیم وبه خدا نسبت دادیم..نفرت وترس را آفریدیم وبه خدا نسبت دادیم.
درحالی که تمام اینها یک احساس بود.احساسی که قراربود در اختیار ما باشد.ابزاری بود برای بهتر زیستن مان مثل احساس درد.شادی.غم.اینها همه خصلت های انسانی هستند برای زیستن.اما ماهمه اینهارا نیروی فلج کننده زندگی قرار دادیم.
چون فراموش کردیم خدا خالق است نه پادشاه وحکمرانی چماق بدست.که تا خطا کردیم مجازاتمان کند.خدا فقط خالق است وعاشق بی قید وشرط مخلوقات خویش.نه قاضی که بنا به خوب وبدبودن ادما حکم صادر کند.
به قول شاعری “من بد کنم وتو بد مکافات دهی .پس فرق میان من وتو چیست خدا.
نه خدا هیچ کسی را مجازات نمی کند ما اگر بد می بینیم.”بار کردار بد خود می بریم”
این را فراموش کردیم که هر چه کنیم به خود می کنیم.واین باعث شد روحمان این همه رنج را تحمل کند.قصه زندگی خودرا در تاریکی نوشتیم ودرحسرت روشنایی سوختیم.با چشمان بسته درتاریکی ماندیم وقصه های دیگران شنیدیم وباور کردیم.
ودر سایه باورهای دیگران برای خود زندیگی ساختیم.ودلخوش به شنیده ها دیده هارا هم نفی کردیم.چون جرات رو به شدن با حقیقت را نداشتیم.چون به ما گفته بودند کوچکیم و حقیقت بزرگی در باورمان نگنجید.وکوچک ماندیم هر روز این مقیاس کوچکتر شد.تا مارادر حجم جسم خاکی اسیر کردند.
اری،برای مهار انسان، برای حکومت بر او باید اورا حقیر کرد باید کوچکش نمود.زیرا اگربداند چه موجود با شکوهی است. حکومت براو محال می شود.
پس باید رنج را به او تلقین کرد.باید غم را به خوراند وباید اورا وادار کرد تا اعتراف کند زندگی جز اجبار به زیستن نیست.جز روزهای تلخ وسخت وناکامی نیست.
هر کس پا ازاین دایره بیرون نهد عاصی وهنجار شکن وشورشی نام خواهد گرفت ومجازاتی سخت در انتظار اوست.
انسان مهار شدنی نیست حداقل کسانی که روح بیداری دارند این را می فهمند وبرای همین است که جنگ وخونریزی وقتل وکشتار هنوز ادامه دارد.نمی شود ادمی رادر حجم کوچک تن اسیر کرد.
که این بسی رنج اور وتلخ است.وانسان تازمانی که خدارادرزندگی اش پیدا نکرده همواره درزنج خواهد زیست.خداوند ایه هایش را در طبیعت ودر لحظه لحظه زندگی مان جاری کرده است.وتو اگر اندکی خودرا از دغدغه های زندگی رها کنی اورا خواهی یافت وبرای همیشه از زنجیدن رها خواهی شد.خدا منتظر ماست ودر تمام لحظه ها ماراتماشا می کند.تا تو برگردی واورا ببینی.او همواره نگاهش به توست…
تو کجا را می نگری که این همه رنج می بینی؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

تو می دانی کار دنیا کجا گره خورده که این همه امکانات وتکنولوژی وثروت هم نمی تواند آن راباز کند.
در عصر رسانه ها گرفتار موجی شده ایم که ماراازهم جدا کرده است.موجی که به سرعت نور حرکت می کند وهر چه حس عاطفه ومحبت را از تو می گیرد.
شبها وروزها به این می اندیشم،این همه جرم وجنایت وچپاول وسلطه گری در عصر تمدن را چگونه معنا کنم؟؟؟
چرا هرروزکودکان بیشتری از گرسنگی ،سوءتغذیه می میرند.فقر وتنگدستی چرا هرروزبیشتر بیداد می کنددر حالی که این همه کشف واختراع باید امکانات بیشتری به انسان بدهد.
این همه سازمان وارگانهای حمایت از حقوق بشر وکودکان به وجود امده وهنوز هم شاهد بدترین وفجیع ترین صحنه های بشری هستیم.
تو می دانی چرا؟؟؟
من فکر می کنم تنها نبود عشق است که دنیا را بهم ریخته است.ما عشق را از دنیا گرفته ایم.وبه جایش هر چه به ان بدهیم جایگزین نمی شود.
خشونت وبی رحمی زاییده نفرت است.دنیا منهای عشق می شود دنیای نفرت،شهوت،ثروت،خشونت،بدون روح،وبدون معنویت.افرینش با عشق کامل شد.یعنی با دمیدن روح خدا در انسان.
عشق با هیچ چیزی در تضاد نیست.در حالی ادما فکر می کنن برای اینکه مرفع باشند برای اینکه خوشبخت باشند برای اینکه راحت باشند باید احساسات خودرا پنهان کنند.خفه کنند.کم کم روحشان خفه می شود.احساس زبان روح است.وهمچنان که جسم نیاز به تغذیه دارد.روح هم نیازمند تغذیه است.
ادمها انقدر دنیال امکانات ورفاه جسمانی شان می روند که فراموششان می شود اگر روح آرامش نداشته باشد جسم هر گز به آرامش نمی رسد.چه ابلهانه است که فکر کنیم کیمیای زندگانی فراهم کردن اسباب راحتی جسم است.
در حالی ان کیمیایی که باعث می شود همواره جوان بمانی وشاداب .پرداختن به روح است.انکه جسم را همراه خود می کشد.واگر خسته شود جسم از پا می افتد.پیر می شود.افسرده می شود بیمار وکسل می گردد.
دلم می خواست می توانستم کاری کنم که عشق در دنیا جاری شود.کاری که دنیا را با عشق ومهربانی اشتی بدهد.
عشق نگین خلقت است نه محو می شود ونه باطل.راهنمای مشتاقان است بسوی نور.اهنگی است که خداوند سروده است در گوش بنده هایش.پس به ان گوش دهیم.تا زندگی لبریز شود از شوق شگفتن.
اگر ارزوی زندگی باشکوه وجاودانه را دارید عشق را دریابید.نه در وجود دیگران در درون خودتان.که هر کس خود ثروتمند باشد می تواند به دیگران ببخشد وکمک کند.پس اول به خودتان عشق بورزید.دنیای تان را با عشق اشتی دهید ومعجزه ها را ببینیند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

من یک جوان ایرانیم
به همون رسم قدیم،یکی بود یکی نبود!
نه اشتباه نکن،نمی خوام قصه بگم.نه من قصه گفتن بلدم ونه شهر زاد قصه گویم!قصه ها را قبلا گفته اند!گاهی برای خواب کردنمان گاهی برای بیداریمان.
من یک جوان ایرانیم که می خواد آینده ساز این خاک کهن باشه.یه جوان ایرانی که می خواد خودش رو علیه تمام چیزای بد واکسینه کنه.
یه جوان که نمی خواد مدام بهش بگن این کارو نکن.اینجا نشین .اینجا نرو.اونجا نشین .این حرف رو نزن.این لباس رو نپوش این راه رو نرو…!!!
یه جوون ایرانی که می خواد بدونه تا کجا مجازه شاد باشه وشادی کنه..تا کجا مجازه بخنده وکسی اعتراض نکنه.تا کجا مجازه بره وبه ورود ممنوع بر نخوره.یه جوون ایرانی که نمی خواد تو خالی وبی هویت باشه.تا هر کس از راه می رسه توفاله هاشو واسه اون بذاره.
یه جوون ایرانی پر ازسوال وایده…پرازشوق…پراززندگی وخنده…لبریز از ساختن…
من برای ویرانی نیامده ام.قصد آشوب وبرهم زدن هم ندارم.من پراززندگی ام ومی خواهم زندگی را زندگی کنم.
من نمی خواهم نمایشگر افکار دیگران باشم.من خود دنیایی هستم پراز شگفتی وزیبایی.من تصویری از یک موجود لایتناهی با خود دارم.مرابه کویر نکشانید…
این سفر مال من است.می دانم که می توانم فرمانروای زندگی خود باشم. پس بدون اینکه محکومم کنید یا مرا به پشت میز محاکمه بکشانید و درباره قضاوت نمایید، قصه ام را گوش کنید…!!!من یک جوان ایراینم
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 1

 

 

من خوشبختم.چون می خندم.گریه می کنم.شاد می شوم.غمگین می شوم.خشمگین می شوم وداد می زنم.
تمام حس هایم را می شناسم ومی دانم که چرا این کارهارا می کنم.وقتی غمگینم وگریه می کنم.خودرا بدبخت نمی دانم وقتی دلم گرفته وهوای گریستن دارم.زندگی را سیاه نمی بینم.
می دانم هر کدام این حس ها موهبتی دارد که خدا در وجود من قرار داده است.وچون هدیه خداست می پذیرم و با تما وجود حس اش می کنم ووقت غم با تمام وجود می گریم وقت شادی با تمام وجود خوشبختی را حس می کنم.
به خود می گویم مطمعنا خدا نعمتی در گریستن داشته که به من عطا کرده است.خدای من عاشق ترین ومهربانترین خداست.عاشقم بر او که دانم او به من عاشق تر است.پس چرا از داده هایش ناشاد باشم وگله کنم
تمام این حواس جزی از من هستند پس دیگر نفی شان نمی کنم.وقتی احساسی در وجودم بیدار می شود ان را نمی کوبم.
یا با وجودش خودرا بدبخت نمی دانم.از خودم می پرسم فرشته این حس از تو چه می خواهد؟یک ثا نیه سکوت راه را نشانم می دهد. چرا حسادت می کنم؟چرا خشمگین شدم؟چرا متنفر می شوم؟
ادمها تحت شرایط مختلف عکس العمل های مختلف نشان می دهند.من نباید زندگی ام را بدست رفتارهای انان بسپارم.وبگذارم رفتارواعمال انان به من بگوید چگونه رفتار کنم یا عکس العمل نشان دهم.
من با خودم اشتی کردم.دیگر نمی گذارم عمل کسی وجودم را برنجاند.من خوشبختم.چون خودم را می پذیرم…!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

در ودیوارای شهرمان پراز تصاویر جنگ وتفنگ وسربازهای جنگی است.چه افتخاری هم می کنیم به این صحنه ها.
چرا کسی از خود سوال نمی کنه این فرهنگ که خشونت را ذره ذره در تار وپود اجتماع ونسل جدید تزریق می کند افتخار که ندارد.وحشتنا ک هم هست.
اسباب بازی کودکان.بازی های کامپیوتری…
چرا ما فقط از طریق خشونت هیجانزده می شویم؟
اگر زمانی برای حفظ حریمی به اجبار جنگیده ایم چه لزومی دارد که مدام ان را به رخ نسل تازه بکشیم.ان هم فقط خشونت وکشت وکشتارش را.در جنگ فقط کشتن طرف مقابل بود تا خودت زنده بمانی؟من نمی دانم ولی به نظرم کشتن ادم ها راه درست نیست.با این همه پیشرفت هنوز هم مثل ادمهای اولیه به جان هم می افتم وادم می کشیم تازه ادعای متمدن بودن هم می کنیم.
به نظرم اگر هم روزی جنگی بوده. برای تعهد و وفاداری و عشق هم بوده. چرا ما همیشه ازآن طرف بام می افتیم ؟چرا ما همیشه جنگ را در قالب های گوناگون به تصویر می کشیم بدون اینکه بدانیم چه به خورد نسل آینده می دهیم.من هر زمان این صحنه هارا می بینم روحم مچاله می شود.
بدن های پیچ وتاب خورده.وزخمی.بدن های در حال مرگ .درحال جان دادن…صحنه هایی که هر کدام برای منزجر کردن ادم از زندگی کافیه.ولی ماها ازبس خشونت در روحمون خونه کرده تازه هیجانزده هم می شویم.
چرا کل جهان از به یاد اوری صحنه های کشتار مردم هیجانزده می شود؟
این صحنه های تهوع اورو هراس انگیز.کسی فکر می کند اینده این افکار چه خواهد شد؟
بیایید جهانی را تصور کنیم بدون این اتفاقها وتصاویر و صحنه ها.
آیا می شود؟؟؟؟؟؟؟