ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 0

آنچه من می خواهم وآنچه خدا می خواهد
می گویند “به خدا توکل کن”.ولی ادمها می ترسند.می ترسند نکند خواست خدا خواست آنان نباشد.می گویند “آنچه خدا بخواهد”اما تردید دارند…نکند خدا چیز دیگری بخواهد.ومشکل از اینجا آغاز می شود.خدا کنار گذاشته می شود وما می خواهیم خود به تنهایی مشکلاتمان را حل کنیم.اما می شود؟وقتی تو به قوانین آشنا نیستی.راه را نمی دانی.می شود؟؟؟
راستی واقعا خواست خدا چیست؟چرا ترس؟چرا تردید؟چرا مقاومت؟انچه خدا می خواهد شده است.نمی بینی؟دنیایی سراسر شگفتی وزیبایی.
وما اشرف مخلوقات هنوز غافلیم.هنوز نمی دانیم خدا اراده اش را به هیچ کسی تحمیل نمی کند.که اگر می کرد دنیا این نمیشد.همه چیز به عهده خود ماست حتی به دنیا آمدنمان.
هر کس باور خود را زندگی می کند.
خدا در اتش نمی افکند او اتش را برایت گلستان می کند.
خدا تو را در دریا نمی اندازد.او از دریا راهی می سازد که بگذری.
خدا در صحراوبیابان تنهایت نمی گذارد اتشی می افکند در دل کوه تا روشنگر راهت باشد.
خدا شیرها که طبیعتی درنده دارند در مقابل تو رام ومهربان می سازد.
خدا باد وباران را در کف اختیار تو می نهد تا امر تو را اطاعت نمایند.
خدا دمی جاودانی به تو عطا می کند تا دوباره خود را از نو بیافرینی آنگونه که می خواهی.
او عاشق مخلوقات خویش است.وما اگر بتوانیم از نگاه او خود راببینیم که چه با شکوه وبا عظمت خلق شده ایم هر گز نخواهیم ترسید. وهر گز احساس تنهایی نخواهیم کرد.وهمواره عاشق خواهیم زیست.وزیبا خواهیم دید.مثل خودش.این است آنچه خدا می خواهد.تو چه می خواهی؟؟؟
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 1

 

جوانی چنین گفت روزی به پیری…که چون است باپیریت زندگانی؟
بگفت اندرین نامه حرفیست مبهم…که معنیش جز وقت پیری ندانی.
تو،به کز توانایی خویش گویی…چه می پرسی از دوره ناتوانی.
جوانی نکودارکاین مرغ زیبا…نماند دراین خانه استخوانی.
متاعی که من رایگان دادم ازکف…توگرمی توانی مده رایگانی.
هرآن سرگرانی که من کردم اول..جهان کرد ازآن بیشتر سرگرانی.
چوسرمایه ام سوخت از کار ماندم…که بازیست بی مایه بازارگانی.
ازآن بردگنج مرادزدگیتی…که درخواب بودم گه پاسبانی.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 0

می گذرم از میان انبوه جمعیتی که در پی چیزی که نمی دانم چیست باهم مسابقه سرعت گذاشته اند.می گذرم ونگاهم از نگاه های بی جان وافسرده پیرزنی که اکنون باید در خانه ساکت وآرام در حال استراحت باشد واکنون زیرافتاب داغ وسوزان خیابان به دنبال لقمه نانی دست کمک به سوی دیگران دراز کرده پر می شود.وبا خود می گویم در زندگی هیچ بایدی قابل اعتماد نیست.
می گذرم ونگاهم از نگاه نگران و وغمگین پیرمردی که با فکر دستان خالیش در مراجعت آخر شبش به خالی با سماجت به رهگذران التماس می کند.ونگاه مرا ابر اندوه پر می کند.
می گذرم ونگاهم به نگاه گریان کودکی که فالهایش را تابه الان نفروخته است ثابت می ماند.دلم ریش می شود اینجا مدرسه اوست!
می گذرم ونمی دانم چرا هر کس از کنار این جماعت می گذرد بی خبر ازبایدهای زندگی،غرق در دغدغه های خویش حتی تلنگری به ذهن اش وارد نمی شود.چرا؟؟؟
همه می گویند من که نمی توانم به تنهایی کاری بکنم.همه می گویند مگر من مسئولم.همه می گویند مگر فقط من باید به فکرباشم.یادمه بچه بودم جمله ای از چارلی چاپلین خواندم”تازمانی در دنیا یک نفر سر گرسنه بر بالین می نهد تمام انسانهای روی زمین در گرسنگی او سهیمند.”واکنون می بینم که هیچ کس انقدر جرات ندارد که خود را مسئول بداند.وبرای اینکه خود را از تک وتا نیندازیم پوزخند می زنیم. این حربه اینان است.این کارشان است.!اینان از همه دارا ترند.
ولی میدانم که در این ماجرا هرکس سهمی دارد.کاش به جای این فرار از واقعیت ها از خود بپرسیم سهم من در میان چیست؟
شاید سهم من همان اندک سکه ای باشد در ته جیبم مدتهاست صدا می کند.سهم من شاید دستی نوازشگر بر سر کودکی باشد که نگران فروش فالهای خویش است.سهم من شاید تنها نگاه همدردی به پیر مرد رنجور کنار خیابان باشد وسهم من شاید همان جمله کوتاهی باشد که به پیرزن تنهای سر خیابان اطمینان می دهد تنها نیست ودیده می شود.
سهم من شاید همان لبخندی باشد که به درمانده ها احساس آرامش می دهد.من مدتهاست دارم به سهم خودم در زندگی فکر می کنم.چرا همواره در انتظار گرفتن هستیم.آیا هر گز چیزی به زندگی بخششیده اید که اینگونه حق به جانب از زندگی انتظار دارید.مطمعنا وقتی بی خیال از اندوه کسی از کنارش رد می شوی وشانه هایت را باغرور بالا می گیری که مثل و نیستی چشم سومی نظارگر توست.که خود را به تماشا گذاشته ای.”به من چه”
ویقین بدان روزی این جمله از کسی که به او نیاز پیدا کنی خواهی شنید”به من چه؟” طبیعت دنیا سخاوتمند است.هر چه دهی چند برابر دریافت می کنی.
انچه دریافت می کنم سهم من از زندگی است.پس به من مربوطه که کودکی گریان مقابل چشمان من می گرید.وزنی تنها از من کمک می خواهد.وگرنه وقتی دیگر وزمانی دیگر او انجا بود.زمانی که من نبودم.
یادمان باشد تمام زندگی هست تا ما نشان دهیم کی هستیم و چی می خواهیم؟.چگونه می خواهیم؟

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۷-۹۰       » نظرات : 2

می دانم که ماموریتم تندیس شدن ورفتن است.می دانم که باید خود را بسازم.میدانم که باید کاری انجام دهم.می دانم که باید تابلوی خودرابکشم.متن خودرا بنویسم.موسیقی خودرا بسازم وترانه ام رابسرایم تا این ماموریت تمام شود.اما…!
جاودانگی بهای سنگینی دارد ومن سرگردان این جاده واین باورهای گهن…نمی دانم کدامین راه ،راه من است.می اندیشم از ازل تا به الان چقدر انسان در روی کره خاک زیسته اند؟وچقدر ازانان نامشان جاودانه شده است؟درواقع فقط انان زندگی را زیسته اند.بقیه چون زنبوران ومورچگان کارگر فقط دویده اندو کار کرده اند مرده اند بدون آنکه به راز آفرینش پی ببرند.
آنان که نامشان را به نیکی می بریم وتاریخ نامشان را به یاد دارد زندگان جاودان زندگی اند.انان با هر نقص عضویا کمبودی نقش خودرابه بهترین شکل ایفا کرده اند.واز خود تندیسی بی زوال بر جا گذاشته اند.آنان دربودن خود رفتن رارقم زده اند.ودر رفتنشان بودن خودرا جاودانه کرده اند.
پس ما چه هستیم؟ما که هر روز تا شب می دویم به دنبال لقمه نانی که شکممان را سیر کندوپوشاکی که تنمان را بپوشاند!!!یعنی اسیر جسم وزندانی خاک.
ما چه هستیم اگر تنمان بر ما حکم می راند؟ما که هستیم اگر گرسنگی وتشنگی وسرما وگرما برای بدی وخوبیمان تصمیم می گیرد؟ما که هستیم اگر هر چیزی غیر از خودما اختیار بودنمان را بدست دارد؟اسیر تمام چیزهایی هستیم که خود به وجود آورده ایم!!!
ما که هستیم خدایا؟؟؟من می خواهم بدانم.می خواهم بدانم کی هستم؟من ازاین تن خسته،خسته شدم.من از سرگردانی ودور خود چرخیدن خسته شدم.بگو،بامن حرف بزن،مرا از اسارت این تن خاکی رهایم کن.مرا از ترس،از ترس واماندن راهایی ده.یاریم کن تندیسی بسازم در خور جاودانگی…!
  • » دسته بندی ها: ادبیات , خودشناسی , درونی , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 6

    زندگی بعضی ها پس از مرگشان آغاز می شود.
    انسان نباید از خود بپرسد حقیقت سودمند است یا فاجعه!
    من مجموعه آن چیزهایی هستم که نمی داند به کجا می رود.
    مفاهیم خوب وببد را کنار بگذارید.نیکی با جدول ارزشها تعیین نمی شود زیرا جدول ارزشهابربنیادامیال وغریزه های انسانی که پیراسته وتلطیف شده است.قانون مطلق اخلاق دردرون ماست که هرلحظه این آزادی را به ما میدهد که به سوی نیکی برویم.
    اخلاق دینی اخلاق بردگان است دین دستورات ثابت و مسلمی دارد که خدشه بردار نیست وباید موبه مواجرا شود…این اخلاق بردگان است بردگان آن چیزی را می پسندند که دیگران بپسندند.
    آنچه انسان را بزرگتر ونیرومند ترمی کندپسندیده است.اخلاق بر بنیاد اراده وقدرت استوار است.
    زرتشت نخستین کسی بود که مفهوم آزادی را کشف کرد وبرای انسان حق گزینش قائل شد.
    زندگی تنها آن معانی را داراست که مابدان می بخشیم.معنایی که عمل مادرآن می آفریند وما نتیجه آن را هم نه دردنیای دیگر ونه در روز دیگر که در همین دنیا وهمین حالا خواهیم دید.پس این امر ما موظف می سازد که در قبال اعمال خود متعهد وجدی باشیم.
    انچه که هست جهانی یک پارچه ویگانه است نه بهتر ونه بدترازجهان دیگر.
    تنها چیزی که همه انسانها می خواهندقدرت است وهر چیزی که خواسته می شود به خاطر قدرت است.اگر چیزی بیش از دیگری خواسته می شو.د به خاطر قدرت بیشتری است که از خود نشان داده است.انسان همچون شتر هر باری را که بر دوشش می نهند می کشد.واین بار چیزی جز ارزشهای کهن نیست.
    انسان نباید نیمی از ارزشهای خود را به خاطرپیروزی نیمی دیگر تباه کند.اودر گسترش یکپارچه هر دو جنبه وجودش آفریده شده است.
    ادمی باید بهای سنگینی برای جاودانگی بپردازد…بارها وبارها باید درعین زنده بودن بمیرد.
    نباید گول خورد روحهای بزرگ شک گرا هستند.زرتشت شک گرا بود.
    چرا دروغ؟می خواهند بسازند یا نابود کنند؟
    تنها دردهای بزرگ آزادکننده روح هستند.
    اگر می خواهی برای رسیدن به آسایش جان ولذت بکوشی.در این صورت باور کن .اگر می خواهی بنده حقیقت باشی در این صورت بپرس.
    هر کس که تلاش کند خودش باشد بی مصیبت نخواهد زیست.
  • » دسته بندی ها: خارجی , سخنان , نویسندگان
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 1

    یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست زنگ بعد حساب داریم.
    در دنیایی که همه به دنبال چشم زیبا هستند من تو به دنبال نگاه زیبا باشیم.
    آن کس که می بخشد مانند کشاورزی است که دانه ای گندم را می کارد،گندم ده ها وصدها برابر می شود.
    زندگی زیباست ،در مسیرش هر چه نازیباست آن تقصیر ماست.
    ما بزرگ آفریده شدیم حق نداریم کوچک فکر کنیم.
    اگر یک روزحس کردیم دنیا و آدماش به ما اخم کردند دلیلش را در لبهای بدون لبخند خودمان جستجو کنیم.
    یادمان باشد اتفاقات زندگی را نیک بدانیم تا نیک ترین روی خود را به ما نشان دهند.
    هر گاه خواستیم سخنی بر زبان آوریم یادمان باشد که کلمات ویتامین های روحند،پس
    سخنانمان را سرشار از ویتامین های سازنده کنیم.تا نیکی تولد یابد.
    گاو ها شیر نمی دهند،بلکه این ما هستیم که بایثد قطره قطره وبا حوصله شیر را
    بدوشیم.به تعبیری هیچ وضع مطلوبی در انتظارما نیست مگر آنکه ما خود وضع
    مطلوبمان را بسازیم.
    اگر منتظر باشیم که همه اتفاقات بر وقف مرادباشد مانند این است که که از منزل تا محل
    کارتان تمام چراغ های راهنمایی رانندگی باید سبز شوند تا شما ماشین خود را روشن
    کنیدوراه بیافتید.
    جهان آینه ای بزرگ است که پیوسته ویژگی های مارا به خودمان منعکس می سازد.
    اگر ازدیدگاه چکش به دنیا نگاه کنیدهمه چیزشبیه میخ خواهد بود.اما اگر از چکش به
    پیچ تبدیل شویم همه چیز همچون مهره خواهد بود.
    یادمان باشد به جای محکم بودن انعطاف پذیر باشیم.
  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , زندگی , کلمات برگزیده
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 0

    تقدیم به تو که قشنگترین لبخند خدایی.
    می دونی خوبی دور از تو بودنها چیه؟
    اینکه می فهمم چقدر دوستت دارم.تورا خوب می بینم خوبی هایت را،قشنگی هایت
    را.وقتی از تو دورم می فهمم عشق عشق یهنی چه؟
    می فهمم دوست داشتن چه لذتی دارد وتجربه عشق چه حس زیبایی است.
    وقتی از تو دورم تمام ثانیه هایم را خاطراتت پر می کنندوتمام لحظه هایم را حرفهایت
    رنگین می سازند.
    ومن آن وقت می فهمم چقدر زیباست بودنت در کنارم.
    وچه باشکوه است بودن در عصری که من هستم.
    وقتی ازتو دورم،خودم را می بینم که چقدر بی تحملم و چقدر بی صبر،وچقدر عشقم وچه
    بی قرار!
    وعشق تو یادم می دهد مقاوم باشم وصبور،وسعت یابم به اندازه عشقت،نامحدود وبی
    ریا.
    وقتی از تو دورم تمام تلخی های موجود در جهان مهمان قلبم می شوند تا شیرینی بودنت
    را در کنارم قدر بدانم و سپاس بگذارم برای بودنت در لحظات زندگی ام
    وقتی از تو دورم خدارا هم می بینم،ومی فهمم او چقدر عاشقانه ما را دوست دارد.
    وآن وقت از عشق بودن لبریز می شوم.نبودنت را ارج می نهم تا بودنت را جشن بگیرم.

     

     

  • » دسته بندی ها: ادبیات , روابط , عاشقانه , متن ادبی