ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

سلام:
می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم.
امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی!
سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم.
تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم.
ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم.
نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم.
نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست.
ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم.
وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم.
ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟
اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است.
تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

 

چند سال از آغاز من می گذرد؟ در محاصره چهار دیواری ام!دلم برای آغوش کسی تنگ است!دلم هوای عطر جانبخش کسی را دارد که وجودش گرما بخش بودنم شده است.
وقتی به آنچه در ارزویش هستی دست می یابی.دیگر برایت آن زیبایی گذشته را ندارد.دیگر آن چیزی نیست که روزگاری همه چیزت را برای رسیدن به آن زیر پا گذاشته بودی!آنچه را که روزی در قله کوه می دیدی،اکنون برای رها کردنش دست وپا می زنی!
ودوباره در آرزوی جدید، راهی جدید،هدفی جدید،گذشته برایت کسالت بار و آزار دهنده شده است.چرا؟انسان همواره به دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست؟!گاهی در کتابها، گاهی در خانه،ماشین،دوست،پول، مدرک…،اماهیچ کجا نیست،آدمیان زیادی را دیده ام که همه چیز داشته اند.ثروت،صورت،مقام،…اما هنوز دلگیر وناراضی اند!!!
همواره در معرض ترس وتهدید.مبادا دستاوردهایشان از دست برود.همیشه در حصار تردید وهراس.زندانبان هم یک جور زندانیست.
روزگاری آرزو داشتم آرامش داشته باشم.نهایت خواستن ها.وقتی به آنچه می خواستم رسیدم زندگی مرداب شد.بدون هیاهو وبدون در گیری.بدون کشمکش.من فقط نظاره گر بودم.ناظر وبدون ایجاد تنشی در وجودم .از زندگی دور شده بودم.دور و در غار وجودم ،ساکت ودر خلوت نشسته وناظر بودم.سکون زیبا نیست.خیلی زود دلسردت می کند.گاهی دردسر داشتن خوب است.گاهی مشکلات نعمت اند.گاهی گرفتاری معجزه است.چون به تو یادآوری می کند هستی..زنده ای وجریان داری.اکنون وسط مشکلاتم در عمق زندگی. وآنقدر شاد وخوشحال که با خوشبختی همسایه شدم.گاهی از او دور می شوم چون دوست دارم دلم برایش تنگ شود.
دلتگی حس زیبایی است،به ادم حس بودن می دهد.احساس داشتن.مهم این است که بدانی تو برای شاد زیستن به چیزی نیاز نداری.می توانی باشی.در هر موقعیت ومکانی.تنها بودن تو مهم است.چرایی بودنت را بیابی.چگونگی بودنت مسئله سختی نخواهد بود.بگذار زندگی، این رود خروشان به راه خود برود.تو راه خودت را برو اگر زیادی به آن وابسته باشی خیلی زود از آنچه به دست آوردی دلزده خواهی شد.افسرده ومغموم.زندگی هر آنچه می دهد می ستاند.برای همین است اکثر مردمان غمگین اندو ناراحت.هراس از دست دادن همیشه تو را درحصار نگه می دارد.ببین لذت ببر،واز شکست نهراس. زندگی همین است ترکیبی زیبا از زشتی ها وزیبایی ها، روشنایی ها وتاریکی ها.شکست وپیروزیها.
تنها چیزی که اکنون دارم دلی در سینه است.همین،با آن نگاه می کنم.می شنوم.رها می کنم.نگه می دارم.عاشق می شوم .دوست می دارم.اشک می ریزم.می خندم.زندگی می کنم.ضربان قلب من ضربان زندگی است.
باید بروم رفتن آغاز زیستن است.اما مجبور نیستم با کسی رقابت کنم.یا از کسی بهتر باشم.نیازی به احترام بیرونی یا تایید شدن ندارم.من هستم واین به اندازه کافی شگفت انگیز وزیبا هست اگر درگیر وحاشیه ها نشوم.سبک زندگی می کنم.چون برگ بر روی اب.نه چون سنگ که غرق شوم در زندگی نه چون خاشاک که با هر موج فروروم وبرون آیم.
پگاه دورود گران از جاده روبه رو می رسند،رسیدگی خوشه هایم به رویا دیده اند!!!

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 5

چشم که می گشایم نور افتاب با شادی سلامم می کند.اما من به دیدن هر روزه اش عادت کرده ام.حتی صدای خنده اش هم مرا سر ذوق نمی آورد.
بر می خیزم،تمام وسایل اتاقم روزی تازه را جشن گرفته اند.اما من به نظاره هر روزه شان در جای خود خو گرفته ام.
سر و صورتم را می شویم وبه مادرم که طبق معمول سرگرم کار در آشپزخانه است زیر لب سلام می دهم و او هم مثل همیشه حین کار جواب می دهد وحرفهای تکراریش را که به شنیدنشان عادت دارم را از سر می گیرد.
به سراغ کتابهایم می روم. وسایلم را جمع می کنم.آماده برای بیرون رفتن سفارشات تکراری مادرم را گوش می دهم از خانه بیرون می روم.کوچه بلند وپر درخت مان مثل همیشه سر جایش است.وصدای جاروی زمخت و خش دار رفتگر تنها صدایی که سکوتش را بر هم می زند..سلام میدهم وبی اعتنا از کنارش رد می شوم.شنیده ونشنیده جواب می دهد.او هم به همه چیز عادت کرده است.به سلام هر روزه من.به جاروی دستی اش وبه کوچه ای که هر روز تمیزش می کند حتی به برگهای رنگارنگ درختان.
سر کوچه با دکتر، همسایه روبه رویمان بر خورد می کنم.طبق معمول سعی می کنم لبخند بزنم وخیلی مودب سلام احوال پرسی می کنم وحال خانواده اش را می پرسم.او هم مثل همیشه با لبخندی که تمام صورتش را پر کرده است حال پدر ومادرم را می پرسد واز هم جدا می شویم.
این هم عادت دیگریست،از کنار رفتگر زحمتکش مان بی اعتنا بگذرم وجلوی دکتر صاف ودست به سینه بایستم.!!!!
از چه قانونی پیروی می کنم من؟؟؟چه کسی حکم داده کار دکتر از کار رفتگر با ارزشتر است؟؟؟
من عادت کرده ام ،عادتهای دیگران را بپذیرم عادت کرده ام به رفتگر بی اعتنا باشم به دکتر احترام بگذارم.عادت کرده ام طبق معیارهایی که برایم تعریف کرده اند زندگی کنم.واندیشه ها را بپذیرم بی تفکر وسوال.
عادت کرده ام به راه رفتن در میان پیاده رو های پر از مردم.به تماشای چهره های خسته وگرفتار آدمها .به شنیدن صدای خنده وگریه مردمان خو گرفته ام.
عادت کرده ام از کنار گلهای رز وبوی ناب گل یاس حیاطمان به سادگی رد شوم.وبوته تازه رسته در باغچه خانه مان را با بی اعتنایی لگد کنم.من عادت کرده ام به قد کشیدن کودکان دیروز و عصیان جوانان امروز ونگاه حسرت بار سالمندان.
من عادت کرده ام،به نگرانی هر روزه مادرم وبه چشمان نخفته وسرخ از کار طولانی مدت پدرم.به نگاه افسرده و غمگین خواهرم وبه خودنمایی مغرورانه برادرم.
من عادت کرده به گریه کودکان بی سرپناه.وبه دیدن چراغ روشن همسایه، وچیدن سیب کال از باغ پیرمرد عصبانی سر گوچه و…
من عادت کرده ام به تکرار جمله ها.من عادت کرده ام به قضاوت درباره تمام کسانی که با من فرق دارند.درباره کسانی که نمی توانم معنی کارها وبودنشان را دریابم.
عادت کرده ام به جنگیدن بر علیه چیزهایی که در موردشان هیچ نمی دانم.به محکوم کردن ناشناخته ها.به تحقیر کردن هر انچه از درک من خارج است.
من عادت کرده ام به تکرار هر روزه نام “خدا” بی آنکه بدانم چه کسی را صدا می کنم.
من عادت کرده ام به عادتهایم ، تو چطور؟؟؟زیستن با عادتها چه ارزشی دارد.به غیر از سرخوردگی ونا امیدی وخستگی!!!نگاهی تازه می خواهم وطرحی نو برای زندگی امروز…!

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

عهدی که با خدا بستم چه بود؟کجا بود؟کی بود؟آن پیمانی که باخدا بستم برای چه بود؟ می دانم ،خیلی چیزها را می دانم.می دانم چگونه خلق شدم،از چه خلق شدم،چطور خلق شدم.اما نمی دانم برای چه خلق شدم؟ می دانم چه جنگی سر آفریدنم به پا شد.بسیاری مخالف بودنم شدند.می دانم چگونه عزیز کرده خدا شدم وچگونه عده ای قسم خوردند راهم را به سوی معبودم ببندند. می دانم ابلیس نتوانست بودنم را تاب بیاورد وسوگند خورد به خالقم صابت کند من لایق خلیفه شدن نیستم.می دانم خیلی چیزها را می دانم. می دام دنیا را مسخر من ساختند تا ازآن لذت ببرم ومن چه خودخواهانه آن را از آن خود پنداشتم وفراموشم شد کجایم؟چرایم؟وبه کجا می روم؟؟؟ گورستان را دیدم وفقط تاسف خوردم به حال رفتگان،چرا؟چه بی خبرم من!!!گورها را دیدم، دلتنگ شدم برای ندیدنشان.جسم های بی جان دیدم واشک ریختم. ولی یادم نیامد چه عهدی با خدا بستم؟؟؟ دنیا هر روز با فریبی تازه وهزار رنگ چون خواب شیرین شد برایم.وای به روزی که بیدار شوم.می خواستم دنیا مال من باشد.بالاتر از همه،بهتر از همه، زیباتر از همه،برتر از همه،محبوبتر از همه،خیال کردم آسمان مال من است بی خبر که آسمان به کسی اجازه دست درازی نمی دهد!!! می دانم، خیلی چیزها را می دانم.می دانم چه باید بکنم به عنوان یک زن، یک مرد، یک همسر،یک پدر، یک مادر،یک خواهر ، یک برادر،یک ریس، یک کارمند،…میدانم چه کاره ام وچه وظایفی دارم.چه حقوقی دارم وچه حقی. اما به عنوان یک بنده؟؟؟به عنوان یک بنده، نمی دانم چه کاره ام؟کی هستم؟چه کار باید بکنم؟چه حقی دارم؟چه حقوقی؟؟؟ تو می دانی؟؟؟؟

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن رابیاموز
این را برای دختران همسن وسال خودم می نویسم.برای مادران آینده.
مادر؟! خواهر؟! زن؟!
زن باش،مادر باش،معشوق باش…تمام ابزار این بودن ها را به تو داده اند غیر از توان جنگ برای حقوق برابر با مردان.تو موجودی لطیف وظریفی..تو نازی ومرد را غرق نیاز آفریده اند.
زن باش، خودت را با مردان خشن وجنگجو وپر ستیز مقایسه نکن.بگذار او پدر باشد.جهان به قدرتی مستحکم واستوار برای ادامه حیات نیاز دارد.وجامعه به رهبری قوی وبا اراده.وخانواده به سرپرستی با قدرت وتکیه گاهی محکم….
مردان آموزش دیده اند تکیه گاه وسازمانگر باشند.تو زن باش.بگذار جهان منسجم باشد، وجودت را بنگر مرکز وجود آدمی قلب است.شریان زندگی در مرکز وجود مابه پایگاهی قوی ومحکم وصل شده است به نام قلب، که اگر نباشد جسم از دور زندگی خارج می شود.پایگاه مقاومت زندگی مرد است.
اگر حکم او را، قدرت او را از او بگیرند، کس دیگری توانایی جمع کردن زندگی تورا نخواهد داشت.مرد سکاندار زندگی است وتو حافظ وصاحب زندگی هستی.
بیا هر گز به این ننازیم که قدرتمان با مردان برابری می کند یاحقوقمان با مردان مساوی شده است.بیا برای این نستیزیم که مردان چکار می کنند وچه حقوقی دارند وما محرومییم!بیا هر گز برای اثبات خودمان جنگ نکنیم….برای اثبات من هستم فریاد نزنیم.خود را با نگاه حقیرانه ای به زندگی با کلماتی چون، حقوق من…حق من…سهم من…قدرت من…پایین نیاوریم.تو هستی ونیازی نیست خودت را به اثبات برسانی.
تو هستی،وقتی نوزادی را نه ماه در بطن خود می پرورانی.تو هستی وقتی دست کودکت را می گیری وراه رفتن می آموزیش.تو هستی وقتی غذا را بی منت وریا دردهانش می گذاری وشبهای بی تابی اش را به دوش می کشی.نیازی نیست پا به پای مردان بدوی تا ثابت کنی هستی.تو مادری…
سهم تو فرزندان با کفایتی هستند که سازندگان راه فردایند.قدرت تو تربیتی است که آنان را از آزمونهای زندگی سربلند بیرون می آورد.
تو هستی در قلب زندگی،تو خون جاری در پایگاه محکم زندگی هستی.اما این پایگاه به موجودی قوی وبا اراده برای حفظ ونگهداری نیاز دارد.به مردان قدرت واراده چرخاندن چرخ زندگی وتوانایی حل مشکلات ودرک سختی ها وجنگ با نابسامانی ها را داده اند.
مراقب موجودیت خودت باش!اصل بودنت را، مقام منزلتت را در مبارزه ای که هیچ قهرمانی ندارد از دست ندهی.زیبایی بودنت را، جایگاه والایت را در نبردی بی مبارز نبازی!سازمان دفاع از حقوق زنان؟!…کانون دفاع از حق زن؟!…همایش دفاع از هویت زنان؟!
راستی کدام حق؟!من زن هستم. اگر آنقدر آگاه باشم که بفهمم زن بودن به چه معناست؟حق من فرزندانی هستند که تربیت می کنم برای فردا.حقوق من زندگی مسالمت آمیز وپاک کودکان فردایند.حقوق من جامعه سالم وبه دور از فسادی است که می توانم بسازم.
حقوق یک زن فرزندان با سواد وموفق اند.حقوق یک زن محیط شاد آرامیست که شوهروفرزندانش را هر جا که باشند دلتنگ خانه می کند وسر موقع مشتاقانه به منزل می کشاند.حقوق یک زن خبرهای شاد از موفقیت فرزندانش است…نه برابریش با مردان ونه توانایی کسب جایگاه مردان ونه مبارزه برای حقوق برابر با آنها…
جامعه فاسد.جامعه بیمار.جامعه وحشی ومعتاد.جامعه ناامن وبی اعتماد حاصل مادران بی کفایتی است که احساس می کنند وظیفه ای غیر از مادر بودن دارند.وظیفه ای که خود نمی دانند چیست؟سرگردان بین دنیای مردان ودنیای ظریف زنانه.مبارزه ای بی نتیجه وبیهوده برای احقاق حقی که توهمی بیش نیست.
می گویند زن همزمان که گهواره کودک اش را تکان می دهد دنیایی را می لرزاند..
آرزویم این است زن باشم آن سان که خداوند برایم نوشته است.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

آنچه انسان را به سوی خوشبختی سوق می دهد،چهارچوب های متعادل ساز بیرونی نیست.بلکه شیوه نگرش وتفکرانسان از تعادل بخشی به اشیاء ومفاهیم ادراک شده است.
تا به حال توجه کرده ای،گاهی سوالی سمج مدتها در ذهن ات پرسه می زند وهر اتفاق کوچکی آن را برایت پر رنگتر می سازد.به طوری که خواب نیمه شبهایت را پریشان می کند.مثل ریسمان دور سرت می پیچد واتاق فکرت را از کار می اندازد.
وتو آشفته از این پرسه زدنهای بیهوده ،نه تنها به جواب نمی رسی،بلکه سوالهای بیشتری ذهن ات را احاطه می کند.وقتی به اندازه کافی ذهن ات را درگیر کرد.
یک حادثه به ظاهر بی معنی پرده ای را از جلوی چشمانت کنار می زند وتو آنقدر ساده وروان به جواب می رسی که ذهن ات قدرت تفکر را از دست می دهد.فقط تماشا می کنی!هیچ کلمه ای برای توصیف مشادهده هایت نمی یابی.
مدتها بود که سوالی این چنین ذهن ام رادرگیر کرده بود.نه خودم که که خیلی ها این سوال اویزان ذهن شان شده بود:چرا آدمی بایدمدام در حال تنش باشد وهر لحظه را با ترس ونا امنی سپری سازد؟؟؟
می خواستم به طریق خودم به این سوال جواب دهم.آدمهای زیادی را می دیدم که از زندگی شکایت دارند واز بودن خود ناراضی ونا خشنودند.برای یافتن پاسخ مدام اندیشه ام را می کاویدم واز دالانی به دالان دیگر، در هزار توی اندیشه ام همه چیز مهر سوال خورده بود.
تا اینکه یک روز برای برنامه ای به همراه دوستانم به یک روستا سفر کردیم وصحنه ای که آنجا دیدم چشمانم را به خیلی از واقعیتها گشود.بدون اینکه بخواهم به مکانی پا گذاشتم که چند زن روستایی در حال پختن نان محلی بودند.
تماشای زنی که مشغول در آوردن آرد از کیسه بر سرسفره سفید وبزرگی صحنه شگفت انگیزی بود که مرا به درگاه هستی برد.کارگاه زندگی،هیچ ساختاری آسان وراحت نیست.این تفکر مرا یاد خودم انداخت.
مثل خمیری که زیر دست زن نانواگرد می شد و ورز می گرفت وپهن میشد.خود را زیر دستان قدرتمند زندگی درحال کوبیده شدن دیدم.آرد با دستان توانای زن الک شد وپاک گشت وداخل تشت بزرگی قرار گرفت وبا آب نمک مخلوط شد.وجودمن همراه آرد در کارگاه هستی با مشکلات واتفاقات زندگی آمیخته شد.
زن بی خبر از اندیشه من، خمیر را می کوبید و ورز می داد وتن من زیردستان قوی پنجه زندگی درد می گرفت وفشرده می شد.چشمان مشتاق من هر حرکت دست او را با کنجکاوی می نگریست که چگونه با مهارت تمام خمیررا چونه چونه گرد نمود ودر کنار هم ردیف کرد.نگاهم به چونه ها بود.حالا به ظاهر کار تمام شده بود وهمه چیز آرام گرفته .چونه ها کنارهم ردیف خوابیده بودند.
اما زن نانوا فکر دیگری داشت.تیر وتخته را زیر دستش محکم کردتا آنها را برای پختن آدماده کند.شاید اگر چونه ها روح داشتند ومی دانستند که از این به بعد چه در انتظارشان هست از ریر دست زن فرار می کردند.
اما انسان نمی داند در گذر از لحظه ها،زندگی چه در آستین دارد.
چونه ها یکی یکی زیر دست فرز وچابک زن پهن وپهن تر به نازکی پوست پیاز گردید.هر بار خمیر زیر دست زن به دور تیر حلقه میشد وروی تخته پهن می گردید من صدای ناله ام را زیر دستان توانای زندگی می شنیدم.
اما نمی داستم چرا؟؟؟چرا اینگونه مشت می خورم ودور خود می چرخم.؟؟؟
وقتی خمیر به اندازه کافی پهن شد وشکل دلخواه زن را به خود گرفت.تازه اول جلز ولز آن روی تابه داغ شده بر روی آتش شعله ور بود.آخرین مرحله ازپخت نان وسخت ترین مرحله آزمون آدمی در کوره زندگی…
نگاهم به نان در حال پخت بود وفکرم به وجود خودم که چگونه این دردها را بی خبر از آنچه در حال وقوع است تحمل می کنم.برای چه این همه درد ورنج را تحمل می کنم؟؟؟دیدگانم دوخته به آتش گداخته بود که بوی نان پخته وبرشته مشامم را نوازش کرد ودهانم را آب انداخت.تازه دروازه های ذهنم باز شد وفکرم مثل فرفره می چرخید وتند وتند جواب سوالهایم رادر برابر دیدگان به تصویر می کشید.
حالا می دیدم که بیهوده نیستم.لذت بودنم چنان تصاویر ناب وقشنگی جلوی دیدگانم ترسیم می کرد که تمام لحظه های تلخ ودرد آور زندگیم رنگ باخته بودند.
حالا که زیبا وآراسته به فضائل انسانی بالاتر از همه چیز ایستاده بودم.وخدا اشرف مخلوقاتم نام نهاده بود.با خلق من به خود احسنت می گفت.حالا همه چیز رنگ دیگر داشت.حالا خدا ناظر من بود.تمام لحظه هایم با قدرت او وبا اراده او سپری می شد.پس چرا باید نگران می شدم؟من در ملکوت خدا بودم.او خود مواظب همه چیز بود.پس این همه ترس وناامنی چگونه در من ریشه کرده است!کجای زندگی دست خدارا رها کردم؟کجا یادم رفته که زندگی از آن اوست ومن فقط نماینده اویم؟؟؟
تکه ای نان گرم وخوشبو را روی زبانم نهادم ونفسم را حبس کردم تا لذت بودنم را در ان لحظه ناب به خاطر بسپارم.تا یادم بماند اگر چرایی بودنم را بدانم با چگونگی بدونم با لذت کنار خواهم آمد.
آن دستی که بذررا در دل خاک قرار دادوبعد آن را از خرمن چید وبرکت سفره مردمانش کرد،می دانست چکار می کند.
شاید اگر من هم چون برچسب به اشیاء وحادثه ها نچسبم واز کاهی کوهی نسازم.اندیشه ام را فرصتی باشد تابفهمد که هراتفاقی چیزی را به ما می آموزدکه از راه دیگرآموختن اش میسر نیست.
شایدآنچه را می خواهم نداشته باشم ولی خداوند تمام آنچه را نیاز دارم به من عطا می کند.دوستی می گفت”به وقت مشکلات گاهی باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.”
حالا می دانم که امنیت وخوشبختی از آن کسی است که نگاه او به حوادث برتر از آن باشد که حوادث بر او غلبه کند.آنچه انسان را ناامن وعاصی می کند، نه اشیاء وحوادث وپدیده های ترسناک که بینش واندیشه های ناامن وناتوان اوست که توان کافی برای معنا دار کردن آنها را ندارد.
یاد مان باشد آن نی که روحمان را تسکین می دهد، همان چوبی است که درونش را با کارد خراشیده اند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
می ایستم روبه مر کز عالم هستی، آرام واستوار پا بر زمین، ایستاده بر خاک.که ریشه وجودم در آن است.وتمام وجودم را متوجه خالقی لایتناهی می کنم .من اشرف مخلوقات پیش نماز می شوم وکل هستی پشت سرم به تقدیس خالقمان زبان می گشاییم.هماهنگ می شوم با کل موجودات زمین، هم آوا با آنچه خلق شده،رو به عالم امکان وشروع می کنم ستایش خالقی را که از عدم به وجودم آوردو مرا خلیفه خود در زمین قرار داد.زمزمه می کنم نام او را در اخلاصی بی ریا:

“بسم الله الرحمن الرحیم”به نام خودش، می خوانمش وصفاتش را زیر لب زمزمه می کنم.سپاس تورا پروردگار مهربانی که بخشنده وصاحب اختیار من وروزگارم هست.پس من تورا ستایش می کنم برای پیشبرد تمام زندگی ام که تو از آن آگاهی،از تو یاری می خواهم،ومی دانم راهی که تو نشانم بدهی راه اصلی زندگی ومسیر خشنودی ام خواهد شد.راه مرا از غافلان جدا کن.تویی که تنها خالق دنیایی،ازهمه بی نیازی وهمه به تو نیازمند، تویی که کسی مثل تو نیست.
دست روی زانو میگذارم در برابرش خم می شوم.به احترام آنچه می بینم از خالقی بی همتا،در درگاه پاک ومطهراش سر خم می کنم.
تو با عظمت وبزرگی ومن به قدرت لایزالت اعتراف می کنم.
اکنون به خاک می اقتم وسر بر زمین می گذارم.سجود معبود ، زیباترین جلوه عشق در برابر معشوق فدا شدن است.اما من با سجده اوج می گیرم تا بی نهایت اخلاص بالا می روم وسرشار از همه انرژی های موجود در عالم به زمین باز می گردم.هیچ مرزی نیست.می دانم که از اویم به او باز می گردم.با آوای زمین هماهنگ می شوم.با عظمت وشکوه زمینی که هر چه در آن اکنون همراه من به ستایش خالق خود مشغولند.همه از اوییم ونام اورا نجوا می کنیم.
پاک ومنزه است پروردگار ما وما مقام بلند اورا می ستاییم.
زمزمه هامان با عالم کائنات یکی می شودوقدرت عشق او را برایمان هدیه می آورد.
می ایستم ودستان پر از نیازم را به درگاهش دراز می کنم:بزرگ من، خدای من،مرا همواره در ملکوت خود نگاه دار ونیکی ها را برما ارانی کن.واز آنچه مرا از تو دور می سازد مصعونم بدار.ترس هایم را از بین ببر ویاری ام کن .به جای اینکه جوینده عیب ها باشم یابنده عشق قرارم ده.

وباز هم آوا با کل مخلوقاتش اعتراف می کنیم که کسی جز اوشایسته پرستش نیست.اوست که یگانه آقریدگار ماست وکسی جز او برما حاکم نیست.پس به قدرت واراده او پیش می رویم ولحظه لحظه زندگی رابا عشق لمس می کنیم.
پروردگارا،تو بزرگ وپاکی، ستایش مخصوص توست.معبود ماتویی وما تو را می ستاییم.

دیگر چیزی مارا هراسان نمی کند.چیزی وجودمان را نمی آلاید.وهیچ قدرتی توان تسلط بر مارا ندارد چرا که اوست ما را راه میبرد.اگر او زندگی مارا نوشته پس هیچ اتفاقی بیهوده نیست، وتسلیم میشویم در برابر خواسته واراده او.ومی خواهیم که قدرت تسلیم شدن در برابر خواسته اش را به ما ارزانی کند.
مرغ باغ ملکوتم نی ام عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.