ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

شخصیت چیست؟؟؟تمام آنچه که دیگران از طریق دستور،فرمان،آموزش،وتربیت در من انباشته اند صورتکی نازک وظریف که با کوچکترین اشتباه می شکند.قفسی که اسیرم کرده ومن خود بایدمواظب باشم نشکند.عنوانی که مرا از خودم گریزان کرده است.شخصیت نام دارد.چیزیکه باعث شده من خودم را فرامو ش کنم.
انسان متمدن!!! نه موجود متمدن،من انسان آفریده شدم اما بزرگترها تبدیلم کردند به یک موجود متمدن.تمام آنچه بودم از من گرفته شد وشدم یک موجود عاری از خود.ومورد تایید دیگران هر روز نقابی تازه تا شوم همرنگ مردمی که فقط یاد گرفته اند در مورد هر چه می بینند ومی شنوند قضاوت وداوری کنند.مبادا در موردم حرف ناپسندی بگویند شدم یک بازیگر ماهر زندگی. دیگر حتی خودم را به یاد هم نمی آورم

یک موجود پیشرفته ومرفع.دیگر صدای خودم را هم نمی شناسم.تکرار زندگی دیگران شد سرنوشت من… ومن شدم سبدی انباشته از اندیشه های دیگران. اندیشه هایی که حتی مجاز نبودم مبدا ومنبع اش را بشناسم.چرا که کفر بود من می شدم یک موجود عاصی.باید فقط فرمان می بردم وتایید می کردم چیز هایی را به من امر میشد.تا به عنوان یک موجود متمدن پذیرفته شوم.
تا آنها راضی باشند از من واجازه بودن برایم صادر کنند.تا مرا در جمع خود بپذیرند.شدم یک موجود متمدن تا مبادا طردم کنند .مبادا تنها شوم.
تمام شجاعتم سکوت شد.سکوتی رنج آور در پس بغضی که مرا وادار به نوشتن کرد…!!!نوشتن حرفایی که از گفتن اش عاجز بودم واین شده بستر ناگفته های من.

  • » دسته بندی ها: جامعه شناسی , خودشناسی , روابط
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    شک کن آری، شک کن به آنچه می شنوی شک کن
    به آنچه می گویند شک کن.
    به آنچه می بینی شک کن
    اما، به خودت هر گز شک نکن
    تو می توانی شک کنی به تمام آنچه وجود دارد.تمام آنچه می دانی ومی بینی و می شنوی…!
    اما آنچه را حس می کنی حقیقت دارد.شک برای دست یافتن به حقیقت است.وتو آنقدر باید شک کنی که قادر باشی از پس تمام افکار مخربی که در وجودت لانه کرده وهر زمان کسی در تو انباشته که اکنون بر تو سنگینی می کند وشاید برای خاطر این بار سنگین افکار است که تو زندگی را سخت وطاقت فرسا یافته ای.رها شوی.
    خواب آلوده ای می دانم با این همه افکار واندیشه که در تو انباشته اند ومنبع ومبدا هیچ کدام را هم نمی دانی غیر از این هم نباید باشد.
    تمام این اندیشه ها که در ذهنت سنگینی می کند.زندگی اجبار از سر ظلم است می دانم.
    اما می توان جور دیگر هم بود اگر بتوانی شک کنی به اندیشه ای که در پس ذهن آزارت می دهد شاید که منبع درستی نداشته باشد.
    احساس زبان روح است وروح جویای حقیقت.
  • » دسته بندی ها: ادبیات , جامعه شناسی , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    کاش می تونستی

    کاش می تونستی، خودت رو ببینی از پس این همه نقاب،این همه باید ونباید، واین همه قانون که همه برای مهار تو مهر تایید خورده اند.
    از پس این همه در که به رویت بسته اند.وتو شرطی شده ای مثل موجودی که به عمل دیگران عکس العمل نشان می دهد.به راهی می روی که اجدادمان رفتند.راه آدم حوا…
    راهی مطمعن وهموار…
    اما می دانی حقیقت همیشه به خواص رخ می نماید.
    بیا این دیوار ها را فرو ریزیم.وبه آسمان پر گشاییم.بیا از انچه به خاطرش آفریده شده ایم آگاه شویم.راه هموار راه راحتی است .اما خیلی زود دچار روز مره گی می شوی.
    بیا تا مثل گوسپندان به انچه می گویند بدون اندیشه عمل نکنیم.بیا تا بدانیم که بد بختی فقط یک واژه است نه جزیی از سرنوشت من وتو…
    بیا وتردید نکن که روزی می رسد راه راست خود را به ما می نماید.بیا این راز را بدانیم که بین من وتو خدا هیچ حائل نیست.
    نه راهنما می خواهیم نه نقشه نه راه…
    او ما را می جوید پس بیا تردید را کنار بگذار وگوش کن.اوصدایش از لحظه لحظه زندگی به گوش می رسد

    » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

     

    اگر بتوانی زباله های ذهنت را بیرون بریزی.اگر بتوانی صداهای درونت را بخوابانی.اگر بتوانی افکار گوناگونی را که مدام به تو دستور می دهند چه عکس العملی نشان دهی را از ذهن برانی
    به سکوتی می رسی که سرشار از نور وزیبایی است.انگار که به دیدار خدا آمده ای تمام زندگی ات زیر ورو می شود وتو خود واقعی ات را باز می یابی.
    اکنون دیگر کلافه نمی شوی.عاصی وافسرده وغمگین ودلمرده…تمام این واژه ها برایت بی معنی می شود.تو خودت را می شناسی.تمام نقاب ها کنار رفته اند.
    باز هم زنده ای وزندگی می کنی.اما نه مثل گذشته.در میان مردمی ،اما نه با نگاه گذشته وبرخورد قبل.
    اکنون به رازی پی برده ای. تو فرمانروایی نه فرمانبر افکار واندیشه های دیگران.
    اکنون شگفته ای در عشق، در هستی،قد بر افراشته ای وبه خود عشق تبدیل شده ای.

  • » دسته بندی ها: جامعه شناسی , خودشناسی , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

     

    از خودم می پرسم :من کی ام؟؟؟وسکوت می کنم.هیچ جوابی ندارم.هجوم افکار گوناگون مرا با خود می برد ومن چون تماشا گری به نظاره می نشینم.
    ذهن من چه تند روزها را ورق می زند ومرا به گذشته می برد.گذشته های دور،که چون نجوایی به گوشم می رسند.
    تلخی ها،ناکامی ها،کابوس هاف انگار که در خواب این زندگی بر من گذشته.چه سخت بود ودشوار.َ
    اما، اکنون آنچه که دارم چون الماس برایم باارزش است.آنچه که دارم گم شدنی نیست.فراموش شدنی نیست.چه یک عمر می ترسیدم از ،از دست دادن آنچه که دارم.وتنها رنج آدمی این است.آنچه دارد از دست برود.وآنچه که متعلق به تو نباشد لاجرم فانی خواهد بود.
    تمام اندیشه های من مال خودم هستند.هیچ کدام را دیگران در من نکاشته اند.هیچ اندیشه ای در من انبار نشده.هر چه هست از درونم روییده است.
    واین تنها چیزی است که دارم .وجود من همچون خاکی بکروتازه، عاری از هر گونه تعصبی حقیقت ها را می جوبد.
    حقیقت وجودم، حقیقت بودنم،حقیقت حیرت آور زندگی ام.
    واین سوال که من کی هستم؟؟؟
    شاید یک روز بدانم شاید!!!

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خودشناسی , روابط , روانشناسی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    چند روز پیش یه نازنین کتابی به دستم داد از جبرا ن خلیل جبران که خیلی قشنگ بود من اصولا کتابهای جبران رو خیلی دوست دارم .
    برای همین خواستم یه قسمتی از نوشته هاشو که در مورد عشق هست وبی نهایت زیباست براتون بزارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
    “هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید.
    هر چند راهش سخت وناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید.گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پر هایش مجروحتان کند.
    وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید.گر چه ممکن است صدایش رویا یتان را پراکنده سازد.همانگونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
    زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می گذارد.به صلیبتان می کشد.
    همانگونه که شما رو می پروراند.شاخ وبرگتان را هرس می کند.همانگونه که قامتتان بالا می رودونازک ترین شاخه هایتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند.
    به زمین فرو می رود وریشه هایتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.
    عشق،شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند.می کوبدتان تا برهنه تان کند.سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان سازد.آسیابتان می کند تا سپید شوید.ورزتان می دهد تانرم شوید.
    آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تابرای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.
    عشق واژه ای است از جنس نور،که با دستی از جنس نور،بر صفحه ای از جنس نور نوشته می شود.
    حتی عاقلترین مردمان نیز زیربار عشق خم می شوند.
    عشق رازی مقدس است برای کسانی که عاشقند وبرای همیشه بی کلام می ماند وبرای آنان که عشق نمی روزند شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
    عشق از ژرفای خویش آگاه نمی شود مگر به وقت جدایی.
    عشق واقعی آنقدر بزرگ است که قدرتش ذهن اناسان را از دنیای کمیت واندازه جدا می سازد.
    محصول عشق بعد از غیبت یار وتلخی صبر وتیر گی یاس درو می شود.
    خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت درازمدت وباهم بودنی مجدانه است.عشق ثمره خویشاوندی روحی است واگر این خویشاوندی در لحظه تحقق نیابد در طول سالیان وحتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.
    وخطاب به عشق می گوید:
    :ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده وگرسنگی وتشنگی ام را تا وقار وافتخار بالا برده.مگذار توان واستقامتم از نانی تناول کند یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند
    بگذار گرسنه،گرسنه بمانم.بگذار از تشنگی بسوزم.بگذار بمیرم وهلاک شوم پیش از آنکه دستی بر آورم واز پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای.یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نکرده ای.

    » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

     

    وقتی خودت از دست خودت خسته می شوی! وقتی خودت از دست کارهایی که می کنی به ستوه می آیی!وقتی تمام آنچه به نام بدی به تو معرفی شده آشنایی نزدیک می یابی واز آنجام آن باکی نداری!
    وقتی از تمام قدرتت برای آزردن دیگران استفاده می کنی! وقتی از هیچ جنایتی برای رسیدن به هدفت چشم پوشی نمی کنی! وقتی آنقدر از آسمان دوری که حتی یک ستاره نمی بینی!
    وقتی آلودگی های درونت تمام شوینده ها را ناامید می کند!وآن هنگام که خودت اعتراف می کنی دایرة المعارف تاریکی هستی.آن هنگام که خود را درتاریکی محض می یابی وبه خودت واقف می شوی.آن زمان که پر از پستی و رزالتی..یکی چشم به راه توست.
    تو این را می دانی.چراغی مقابلت می افروزد نوری خیره کننده در دل سیاهی چشمانت را می نوازد وتو به دنبال نور تمام تاریکی ها پشت سر می گذاری ودر نهایت این تویی که نور را در آغوش می کشی.
    نوری که مبدا ومقصد تو از آن است.هر که هستی نگاهی به هستی ات بکن .نکند سیاهی محاصره ات کرده باشد!!!

  • » دسته بندی ها: روانشناسی