ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

فکر می کنم ما آدما در مقابل هم وظایفی داریم که درست انجام نمی دهیم.وبا ملاحضه های خاله خرسی باعث کند شدن رشد اطرافیانمان می شویم.
ترس یکی از محرکهایی است که منو از این کار باز می داشت.ویکی با حضورش در صحنه زندگی ام به من آموخت که نباید بترسم از رنجیدن آدمها.
رنج زاییده رفتاری است که از ما سر می زند ومن با ملاحظه بی موردم باعث می شوم طرف مقابلم از رشد باز بماند.گاهی رنج ها باعث رشد ما می شوند ومن از این غافل بودم.
او با حضورش ونترس بودنش وبا رک گویی وصداقت ذاتی اش باعث رشد من شد.ومن با ملاحظه های بی موردم وترس از رنجیدن او…نمی دانم…!
هیچ کمکی به او نکردم.حقیقت زیباست ومن می دانم هر چند که تلخ وآزار دهنده باشد.زیبایی شگفت انگیزی را در خود نهفته دارد.
او نترسید وهمانند آیینه روبه رویم ایستاد ومن نقص ها وکاستی هایم را دیدم.واضح وروشن.وبر طرف کردم.اما خودم چی؟؟؟
من در وجود او همه تاریکی ها وکمبودهای خودم را دیدم واصلاح کردم اومثل دارویی تلخ سم بیماری ها رو در من از بین برد.ومن مثل شیرینی مضر در وجود او نشستم وهیچ نگفتم.
او با تمام بدیهایش به من آموخت خودم باشم.بدون نقاب.او یادم داد دوباره خودم را احیا کنم.
ومن آموختم در زندگی بیشتر از ادمهایی ممنون باشم که در مقابلم نقش منفی رو بازی کردند.چون به من یاد دادند حرکت کنم.از تاریکی بگذرم ونور را ببینم یادم دادند خودم را ببینم.
وسعت بودنم را حس کنم.واینکه لایق چه چیزها هستم را بدانم از زندگی گله نکنم چرا دچار مشکلات می شوم.وبدانم چقدر می توان در بحران ها خودم باشم واز دیگران نسخه نگیرم.
من از تمام کسانی که در حقم بدی کردند ممنونم
چون آنها بهترین معلمان زندگی ام بودند.باعث رشدم شدند وباعث شدند بدانم چرا اتفاقها می افتند وچرا ما درگیر زمینیم.
من فهمیدم هر کس در این صحنه نقش خود را دارد.بدون اینکه بداند چه می کند.البته همه فکر می کنیم می دانیم چه می کنیم اما در واقع همانطور که به خیال خود داریم نمایش خود را بازی می کنیم در نمایش خدا هم اجرا نقش می کنیم.
هیچ کس بد نیست.نقش او در مقابل ما بد نوشته شده است تا ما چیزهایی رو که فراموش کردیم رو به یاد بیاوریم.فقط همین.این نقشه خداوند است.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

روح را باید تغذیه کرد .روح گرسنه همه جا سرک می کشد.در هر کاری دخالت می کند.هر حرفی را می زند.
روح متعالی از هر رویدادی به راحتی می گذرد.می بخشد.آزاد می کند.وبا لمس زندگی وتجربه ها روح آدمی متعالی می شود.دیگر از آزردن آدمها وگفتن حرفهای بیهوده یا دخالت در کارها بی سر انجام لذت نمی برد.
سکوت برای او بهترین گزینه می شود.همواره درمقابله با رویدادها سکوت می کند.چون اکنون دلیل اتفاق ها را می داند.روحی که گرسنه است فرد را عاصی می کند.سرکش وبی بند وبار همه جا می رود صاحب خود را رسوا می کند.مگر آنکه تربیت شود.به او اجازه دهی خود دلیل رویدادها را بداند.
اجازه دهی لمس وتجربه کند وبا مشاهده تجربه خود متعالی شود.نه با شنیدن تجربه دیگران روج متعالی شادی را برای همه می خواهد
برای روح متعالی همواره التیام بخشیدن بهتر از زخم زدن است.خنداندن بهتر از گریاندن است.وشادی بهتر از غم.
با شادی دیگران شاد می شود ومی داند با شاد کردن دیگران شادی اش چند برابر می شود.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

آنقدر زیبا وعمیق به درختان نگاه می کرد که تعجبم را بر انگیخت.
پرسیدم بر ای چه اینقدر عاشق طبیعتی؟در حالی که علم هر روز شگفتی های بیشتر وبهتری را به نمایش می گذارد
لبخندزذ:نمی دانم.انگار روحم با طبیعت سازگار تر است تا صنعت.از طبیعت بیشتر می آموزم.در حین گفتگو به رودی رسیدیم که گوشه ای از آن پر از آشغال وزباله بود.نشستم ومشتی آب بر داشتم .کنارم ایستا ده بود ونگاهم می کرد گفتم:چه چیزی در این طبیعت پر از لجن واشعال وجود داردکه تو بیاموزی؟
کنارم نشست وبا لبخند .گفت:اینجا را نگاه کن.انسان مثل آب روان این رود جاری وزلال وپاک است.
اگر قسمتی حتی قسمت کوچکی از وجودت را جایی جا بگذاری یا بیالایی مثل این آب جدا مانده از رود روان گندیده ونا مرغوب خواهد شد.
ایستایی تو را به ,مرداب, می کشاندو رنج ماندن سخت است برای اینکه بتوانی هماهنگ با زندگی جلو بروی باید جرائت پذیرفتن رویداد های زندگی را داشته باشی.
جرائت تغییر وتحول را.خودت را باور کنی تا به آنچه بودی برسی.
این رود جاری است ونیازی به ایستادن ندارد تا جایی را صاحب شود.ما مسافریم ونیازی به خرید مسافر خانه نداریم.شاید مسخره باشد ولی باور کن خیلی از ماها اینگونه می اندیشیم می خواهیم جاده ای که می رویم مال ما باشد.آنقدر سرگرم این جاده می شویم که رفتم فراموشمان می شود.

فقط می توان از آنچه که هست لذت برد نمی شود چیزی را در زمین تصاحب کرد .
آسمان را کسی نمی تواند به نام خود سند بزند.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

دیوار نیاز ها

می دانی چرا انسان می رنجد؟؟؟این سوال روزهای کودکی ونوجوانی وجوانی ام بود.گر چه انسان می رنجد ولی حقیقت چیز دیگری است.نمی دانم این جمله را کجا شنیدم.اما همیشه می پرسیدم حقیقت چیست؟؟؟
انسان می رنجد چون انباری از تعلقات وخواسته ها،تمایلات وآرزوهاستهر زمان یکی از این خواسته ها مورد تهدید قرار گیرد آدمی به خود می لرزد.
اگر بتوانی زلال شوی چون آب، رها وروان.به هیچ رنگ وقالبی دل نبندی ودر همه جا جاری شوی .هیچ قدرتی توان آزردنت را نخواهد داشت.آب روان آزاد است به شکل وقالبی در می اید بدون آنکه به رنگ وشکل آن در آید.ودر آخر همان آب است.آب هر گز آلوده نمی شود.
جسم انسان اگر انباری باشد پر از نیازها وآروها.هر زمان که یکی از آنها بر آورده نشود رنج خواهد برد.اگر به نور تبدیل شوی یا آب هر گز رنج نخواهی بردهر زمان از هر چه هست لذت می بری وبه هیچ چیز دل نمی بندی.
رها زیستم زیبا ترین نوع زیستن است جسم منبع نیاز ونیاز مبدا وابستگی.تا زمانی که انسان از تعلقات وتمایلات زمینی نمیرد.آرامش نمی یابد.”بمیر ای دوست قبل از مرگ ،اگر خوش زندگی خواهی”
چقدر زیباست گذشتن از تمام آنچه پاهایت را بر زمین میخ کوب کرده است.هر زمان که می رنجم زنگ هشدار در من بیدار می شود.هنوز در بند زمینم.هنوز مانعی هست بین ومن روحم.آن چیست که در من مقاومت می کند؟؟؟
هر رنجی زنگ هشداری است که می گوید هنوز کاملا رها نشده ای.هنوز تسلیم نشده ای.هنوز دیواری است که با بر خورد نیازها ایجاد درد می کند.این دیوار باید فرو ریزد.
جسم را از میان بردارتا هیچ نیازی تو را به تسلیم واندارد.
جسم را ازمیان بردار تا هیچ تهدیدی تو را خلع صلاح نکند.
جسم را از میان بر دار تا هیچ لذتی تو را پایبند نکند.
جسم را از میان بر دارتا تابش نوررا در خود شاهد باشی.تا پرواز را باور کنی.جسم را از میان بر دار تا انعکاس قدرت خدا را درخود تماشا کنی.
جسم را از میان بر دار تا محدویت خود را از میان بر داری.همه چیز تا بی نهایت مال توست.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

کی وکجا می شود دوباره اتشی گلستان شود؟؟؟چه کسی می تواند این بار ابراهیم شود برای خدا!با خود می اندیشم :آیاخدا برای ابراهیم خدا بود یا ابراهیم برای خدا ابراهیم؟؟؟
آنچه می یابم ایمان خالصانه بنده ای است به وجود معبودی که تمام وجودش را از او می داند.پس اگر این معبود اراده کرده در آتش بسود، چه باک.
کاش می توانستم ابراهیم باشم بر آتش زندگی.کاش می توانستم ابراهیم باشم برای خدا.اکنون که همواره در آتش ترس، دلهره،اضطراب، بیماری ورنج های بیشمار می سوزم.کاش می آموختم از ابراهیم، قبل از اینکه با تعجب به زندگی او بنگرم وانگشت تعجب بر دهان بگیرم وهزار سوال بپرسم واحساس پدرانه اش را زیر سوال ببرم.
می آموختم که تسلیم محض بودن در مقابل معشوق یعنی چه؟؟؟

حافظ چه زیبا گفته است”از تو به یک اشاره ،از ما به سر دویدن”.
یقین ابراهیم هنگامی که در دل آتش پرتاب می شد فقط این بود آنچه را خدا می خواهد من با جان ودل می پذیرم.چقدر زیباست این لحظه.راضی به رضای معشوق بودن.
چقدر، چند سال طول می کشد تا دریابی که تو تنها جسم نیستی.جسم ماموری است در خدمت روح.تا او ماموریتش را در دنیای خاکی انجام دهد.وابراهیم این را می دانست.عشق کوه را می شکافد وایمان دریا را واعتماد آتش را.
ابراهیم صدای خدارا می شنید چون از بند تعلقات آزاد بود
می خواهم ابراهیم شوم در اخلاص، در ایمان ، درباور ویقین.می خواهم تمرین کنم بودنم را. خودم را محک بزنم.شاید تاریخ دوباره تکرار شود.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

عشق!!! میشه که معنی شود؟نه!خیلی کوچک بودم که یک تعریف از این کلمه شنیدم”هیچ وقت نمیشه عشق رو فهمید تا زمانی که عاشق شوی ولی حتی آن زمان هم از معنی کردن عشق عاجزی.”
عشق نیاز نیست.عشق رهایی از بندی است که نیاز خوانده می شود.عشق رها می کند می بخشد وشاد می ماند.اگر کسی را به بهانه عشق محدود کنی او را به بند کشیده ای.این عشق نیست این نیاز است.
عشق هیچ محدویتی ندارد.قوانین واجبار ندارد.شرط وشروط نمی گذاردترس وتردید را به خود راه نمی دهد.
تحمیل هر کدام اینها به عشق یعنی اسارت.عشق می گوید وقتی کسی بر خلاف میل تو رفتار می کند دوست داشتن خودرا از او دریغ نکن.
اگر کسی انتخابی غیر ازتو داشت تنهایش نگذاری.به عشق وعلاقه هایش احترام بگذاری.دوست داشتن کسی دلیل براین نمی شود که علاقه هایش را از او بگیری.
نمیشه با علاقه به کسی عشق او را در قلبش بکشی. به او بگویی من عاشق توام.
شاید علایق او با تو متفاوت باشد.اگر نمی توانی به عشق او احترام بگذاری از او دور شو.بگذار زندگی کند.رهایش کن ویاد بگیر انسان ها را به خاطر خودشان دوست داشته باشی نهبه خاطر خودت.
این گناه کسی نیست که نمی تواند اون طوری که تو می خواهی رفتار کند.
وابستگی به اشیا وآدمهامثل زنجیری است بر پای آدم.مثل قفس برای پرنده.کلید این زنجیر بدست خود ماست.با گذشتن از هر آنچه می خواهد پای رفتن مارا سست کند.
با رها شدن از تعلقات زمینی عشق را بر می گزینیم.عشق در امتداد مرزهای زمینی وبا گذشتن از تمایلات جسمانی به دست می آید.

 

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , زندگی , عاشقانه , عشق , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    زندگی جشن بودن توست

    داشتم خودم را با زحمت وسختی از صخره بالا می کشیدم.سنگهای خارا هر لحظه دستانم را خراش می داد ومدام زیر پایم خالی می شد وترس از افتادن ، فشار واسترسم را بیشتر می کرد
    هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم.عصبی وخشمگین بر سنگها می کوبیدم وبالا می رفتم.
    یک لحظه صدایی آرام در گوشم زمزمه کرد:کجا؟؟؟
    :به قله.
    :برای چه؟؟؟
    سکوت کردم.برای چه؟؟؟.اندیشه کردم :برای فتح قله.
    :که چه شود؟؟؟
    :که برنده شوم.
    :الان چه هستی؟؟؟
    :الان یه…
    :می خواهی به بالا برسی چکار کنی؟؟؟
    :قهرمان می شوم.برنده وبزرگ.
    :فقط برای همین؟؟؟ این همه فشار وسختی را تحمل می کنی که احساس بزرگی کنی؟؟؟ که قهرمان دیگران باشی؟؟؟قهر اما کسانی که اگر یک لحظه کاری بر خلاف انتظارشان کنی بشدت تنبیهت می کنند.اگر هم اکنون به تو بگویم که بزرگی. هم اکنون هم قهرمان وبرنده ای.
    تو از همان لحظه که پا به دنیا گذاشتی قهرمان بودی.این زندگی جشن بودن توست.جشن قهرمانی توست.تو را به خاطر برنده شدنت به زندگی دعوت کرده اند.این جشن زندگی است چرا آن را تلخ می کنی؟؟؟
    چه می خواهی؟؟؟
    ناگهان به خود آمدم”جشن زندگی”!!!
    دیگر هیچ فشاری نبود.نه اضطراب ونه استرس.ضخره بود ومن.چه لذتی داشت زیستن در لحظه.همه آن حسی که می گفت الان می افتم ویا سنگ ریزه ها دستانم را از کار می اندازند…تمام آن احساس ها اکنون با من حرف می زدند.
    احساس منفی یعنی اینکه دقیقتر ببین وبهتر انتخاب کن.دقت کن بهترین را برگزین.احساس نیاز از تو یک صیاد می سازد وهیچ صیدی هیچ وقت خودرا با رضایت در اختیار صیاد نمی گذارد.
    هر آنچه می خواهی زمانی در کنار تو زیبا زندگی می کند که احساس آرامش امنیت داشته باشد.
    حیوانات اهلی را دیده ای!چرا بعضی از آنها از ما فرار می کنند.طبیعت همیشه با زبان بی زبانی با تو سخن می گوید.همیشه در کنار کسانی شاد وراحتی که می دانی آرامش داری وخطری تورا تهدید نمی کند.
    تمام زندگی داری روح وانرژی است وانرژی تورا دریافت می کند نه کلمات وحرفهایت را.
    احساس نیاز کردن یعنی نفی آنچه وجود دارد نیاز پیدا کردن به چیزی آن را از دسترس تو دور می کندزیرا تو بودن او را انکار کرده ای.ونیاز یعنی بودن چیزی برای تو در حالی تو آن را می خواهی.
    تمام آنچه می خواهی در درون تو وجود دارد کافی آن را پیدا کنی باور کنی وخلق کنی

  • » دسته بندی ها: روانشناسی