ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

به هر آنچه در بیرون دل ببندی روزی نابود خواهد شد.حتی اگر آن چیز خدا باشد..پس به خودت بر گرد.به درون خودت وهمه چیز را در درون خودت جستجو کن.حتی خدایت را.
خدایی در بیرون از تو زندگی می کند به درد تو نمی خورد.درون تو را نمی شناسد.تو را از دور تماشا می کند وحکم می دهد.
به خودت احترام بگذار.در هر لحظه طوری زندگی کن که گویی خدا را می بینی.ودر حضور او هستی.
مهم نیست کجا زندگی می کنی.مهم این است که تو آن موقعیت را برگزیده ای برای انجام ماموریتی خاص.پس سعی کن در همان لحظه ودر همان نقطه به خودت برسی.وماموریتت را انجام دهی.
برای اینکه به خودت برسی لازم نیست از کشوری خارج شوی وبه کشوری دیگری سفر کنی.از خودت شروع کن.وبه خودت سفر کن.
تو اینجایی، چون همین جا باید باشی.زندگی انتخابی ات را همین جا تجربه کن.رفتن لازم نیست .اجبار هم نیست.
دور شدن از اصل خود توست که آزارت می دهد”هر که او گو دور ماند از اصل خویش، روزگاری باز جوید وصل خویش”
هر جا که باشی در اصل به خودت باز می گردی.وماموریتت را همانجا انجام می دهی.با تمام هنجارها ،محدویت ها، فشارها ونادیده انگاشتن ها.
این را تو انتخاب کرده ای.هر چه قدر هم فرار کنی در آخر به همانجا باز خواهی آمد.این را یقین بدان.
خدایت را در درون خودت پیدا کن.به اواعتماد کن.باور کن هر کجای دنیا که باشی بدون شناخت خودت هر گز به معنی واقعی خوشحال نخواهی بود
همواره خواهی رنجید.خواهی شکست.تا آنکه باور کنی.آنکه می گویی نیستی.ـو آن کسی که می بینی نیستی.
خودت را دریاب.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دانی سخن گفتن اکنون چقدر برایم دشوار است.اکنون که می دانم با بر زبان آوردن هر کلمه ای خود را معرفی می کنم.حالا که می دانم با بیان هر موضوعی خودم را بیان می کنم وبا قضاوت کردن در مورد هر رویدادی خودرا قضاوت می کنم وبا هر اعتراض به خود اعتراض می کنم.
سخت است که بدانی تمام کارهایی که می کنی معرف خود واقعی توست.
نقابها، دیگر به درد نمی خورند.دیگران را می فریبی.آنرا که در درون خود تو نشسته وبه تو وکارهایت می نگرد را چه؟؟؟
او با مهربانی وعشق از تو می خواهد خودت باشی.هر اتفاقی بیافتد مهم نیست.مهم این است تو خودت باشی.
واین سخت است ،سخت است که خود را چون آیینه ببینی.هر کاری، هر حرفی، هر حرکتی را در واضح در خودت نگاه می کنی ومی دانی که این تو هستی.تلخ،رنجیده،یا عاشق،یا یک نفس ضعیف.نقابها دیگر به درد نمی خورند.چون تو همه چیز را می دانی.
فریفتن دیگران دیگر قشنگ نیست.جالب هم به نظر نمی رسد.دیگر این چیزها سر گرمت نمی کند.بدتر اشکت را در می آورد.یکی در آیینه مقابلت ایستاده وتو را به تو نشان می دهد.
زشتی،حقیری،کوچکی،نادانی.آیا نمی خواهی کاری انجام دهی.نمی خواهی این سیاهی ها را بزدایی.فردا دیگر ممکن نیست.انکار هم دردی را دوا نمی کند.تا کی می توانی از خودت فرار کنی.تا کجا؟؟؟
هر کجای دنیا بروی مجبوری خودت را هم با خودت ببری!!تمام دنیا را بدوی.یا هر جایی پنهان شوی از دست خودت در امان نیستی.
این تویی!!! او را ببین…سخت است ولی امکان پذیر است.
نقاش باش یا یک موسیقی دان.یا یک سفالگر یا یک نجار.هر چه می خواهی باش وخودت را بساز.مثل یک تابلو یا قطعه موسیقی.یا یک گلدان ویا هر چه می خواهی.
فرار راه چاره نیست.تا ابد دنبال توست.خودت را هم ببین.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

به زمین می نگرم به خاک، به درخت ،به گل،به آسمان،به اب ،به حشرات،به حیوانات،به طبیعت .این ها مقابل چشمان من هر روزدر حال تغییر وتحولند.یعنی بیهوده است این شکوه وعظمت بی کران خداوند یا پیامی است در آن که من باید در یابم.
آن پیامی که در آمدن وماندن ورفتن هست.چیست؟؟؟آنچه از عمق وجود این زندگی مرا می نگرد چیست؟؟؟آنچه از اعماق طبیعت مرا صدا می زند.وچیست؟؟؟
انگار باید سکوت کنم.باید از این دغدغه ها واین مشغله ها رها شوم شاید پیامی در راه باشد.
گلها زیبایند بدون اینکه تلاشی در این راه بکنند درختان پر بارند بدون رنجی.آنکه نگاهم را به این زیبایی می گشاید هدایتم می کند به سمتی که رها شوم.از بند بودن تعلق ها وآنچه بال وپرم را می بندد.
باید بیشتر با طبیعت دوستی کنم.چون پیام خدا راخوب به من می رساند.باید آنچه را که می بینم دقیق بنگرم.شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.تا کنون به ماهی در آب نگاه کرده اید.آن زمان که در اب شنا می کنند.آنها هر گز برای شنا کردن تقلا نمی کنندتلاش زیادی انجام نمی دهند.
برای حرکت در آب خودرا رها می کنند.وپرنده ها، پرواز آنها را دیده ای؟؟چه بی سروصدا وآرام هوا را می شکافند.وزیبا اوج می گیرند.
ما انسانها ، هر کاری را با سرو صدا وداد وفریاد انجام داده ایم.حتی گلها وگیاهان هم بدون هیچ تلاشی می رویند.با حداقل زحمت سر از خاک بیرون می آورند.وبه طرف آسمان قد می کشند.
اگر دقت کنی کل هستی آرام وبدون زحمت کار خود را انجام می دهد.آب از راحت ترین راه جاری می شود.حشره روی مناسب ترین گیاه می نشیند.
وتنها انسان برای رسیدن به هر خواسته ای خود را به در ودیوار می کوبد.با سخت گرفتن بی مورد زندگی سرعت همه چیز را بالا می برد عمر خود را کم می کندآنقدر تند از کنار زندگی رد می شویم که اگر قرار باشد بر گردیم به پشت سر نگاه کنیم هیچ چیز زیبایی را به یاد نمی آوریم جز سرعت سر سام آور خودمان .
زندگی مسابقه سر عت نیست که در به دست آوردن بهترین ها از هم سبقت بگیریم .زندگی دیدن وبه خاطر سپردن لحظه دهاست لحظه هایی که شاید خدا در انها حرفی برای ما داشته باشد.
هر چیز برای تکامل نیاز به زمان دارد.تخم پرنده بیست روز زیر پرنده مادر گرم می ماند تا موجود دیگری به دنیا بیاید.هسته در زیر زمین عجله ای برای زودتر رسیدن ندارد.
خداوند از بهترین ومناسب ترین مسیر همه چیز را در جای خود قرار می دهد.
پرنده به زور پرواز نمی کند.گل به زور نمی شکفد.ماهی به زور شنا نمی کند.چون همه به خداوند یقین دارند ومی دانند او همه جا حاضر وناظر وحافظ ماست.پس گاهی حتی اگر شده برای لحظه ای سکوت کن.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دونی مشکل ما آدما چیه؟اینکه هر گز حاضر نیستیم آنچه رو که هستیم رو بپذیریم.ومدام می کوشیم اونی باشیم که نیستیم.
هر روز نقاب های گوناگون به چهره می زنیم وخود واقعی مان را پشت این نقاب ها پنهان می کنیم وبه مرور زمان خودمان را گم می کنیم وبه نقابها دل می بندیم.
اما هر چه اصل نباشد از بین می رود وبا کنار رفتن نقاب دوباره چهره اصلی خودما نمایان می شود وما را دچار بحران می کند.اگر یاد بگیریم که آنچه را هستیم بپذیریم وموهبت آنگونه بودن را در یابیم وآن را نشان دهیم.دیگر مشکلی با خود نخواهیم داشت.
ما همواره پشت نقاب ها وعنوان ها ومقامهای خود پنهان می شویم تا خود واقعی مان را نشان ندهیم.به هر کاری دست می زنیم تا آنچه

هستیم مخفی بماند.
چون از بچگی به ما آموخته اندآنچه هستیم نباشیم.داد نزنیم.پر خاش نکنیم.شلوغ نکنیم.عصبانی نشویم.تمام احساسات واقعی ما در کودکی سر کوب شده است.وشده ایم آنچه ما نیست.
انتظارات ونظرات دیگران ما را از خود واقعی مان جدا کرده وشده ایم حاصل نگاه ودلخواه ومورد تایید دیگران.واین آغاز عصیان آدمی است.ما همان هستیم که یک کودک در آغاز تولد هست.
ما یاد گرفته ایم اسیر قانونی باشیم که خود وضع کرده ایم.از دیگران می رنجیم چون خصلتی را در وجود او می بینیم که در خود سر کوب کرده ایم.درد می کشیم چون خصلتی که اصل ما بود رادر خود حبس کرده ایم.وآن بر روح ما سنگینی می کند.
پذیرش وآزاد کردن احساسات اولین راه رسیدن به آرامش است. اماجامعه ای که در آن زیست می کنیم.این را از ما نمی پذیرد.مدام ما را وا می دارد که خودمان نباشیم.
تابع او باشیم وتا زمانی که تعریف مشخصی از خود نداشته باشیم با این نقابها در گیر خواهیم بودوتا روز آخر به کسانی برخورد خواهیم کرد که نفرت وانزجار وهراس را در ما به وجود می آورند.
در واقع آنها مالک احساست ما هستند.تا زمانی که صاحب خود واحساسات خود نباشیم دیگران از ما به نفع خود سود خواهند برد. وما انباری از خواسته ها وتمایلات واحساست دیگران خواهیم بود.
وسر خورده وپریشان دنبال راضی کردن خود به جایی هم نخواهیم رسید.آنچه مارا رنج می دهد رفتار دیگران یا عمل توهین آمیز آنها نیست.احساسی است که درون ما دفن شده است.خود من است که زندانی شده است
در ها را بسته ام تا انکارش کنم.واو فریا می زند وآزارم می دهد.چیزی که تعریف نشده باشد معنی نخواهد داشت.رفتاری که در وجود دیگران تو را آزار می دهد ریشه اش در درون خود توست.باید آن را بپذیری وبا تعریف آن به خود واو اجازه دهی تا کامل شود.احساست ما خود واقعی ما هستند.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

وقتی حادثه ها ورویدادهای زندگی انقدرقدرت داشته باشند که تو را بلرزانند.یا حتی چینی به پیشانی ات بنشانند.هنوز به جایگاه خود نرسیده ای.هرگاه حادثه ها آنقدر قدرت دارند که تو را به واکنش وادارندیعنی هنوز خودت نیستی.وقتی اتفاقها احساساتت را انتخاب می کنند.وقتی برای آنچه می خواهی به زور وخشم وتهدید متوسل می شوی.یعنی هنوز دستت تهی است از خودت.
واین رویدادها هستند که تورا کنترل می کنند.برایت تصمیم می گیرند.یعنی هنوز در جسمت خلاصه می شوی.همواره در سطحی زیز خط شدن به بودن ادامه می دهی.
هر گاه توانستی در مقابل هر زخداد واتفاقی بدون تاثیر پذیری از آن اتفاق تصمیم بگیری.وبدون تحت تاثیر قرار گرفتن آن موقعیت انتخاب کنی.خواهی توانست خود واقعی ات را تجربه کنی.
وقتی اتفاقات زندگی بیش از توان تو قدرت داشته باشند وتو را به هیجان وادارند.هنوز به منیت خود غالب نشده ای.انگاه که توانستی بدون هیجان ولزوم واکنش آنی انتخاب کنی.خود را مهار کرده ای.وبه ارامش دست خواهی یافت.وقتی صحنه ای که تورا به چالش می طلبد ووجودت را پر از خشم می کندبدون هیجان رد کنی.انگاه لذت واقعی زندگی را خواهی فهمید.
این است غایت زیبایی ولذت.رویدا ها را بدون نقاب وپوشش ظاهری آنها ببینی.پشت هر اتفاق یک معنا نهفته که درک ان ما را از رنج بردن می رهاند.زندگی خود به خود معنایی ندارد.این تو هستی که به ان معنا می دهی.اگر زندگی را سخت ودشوار یافته ای کافی است فقط به معنای که به آن داده ای نگاهی نو بیاندازی.
بودن واقعی در هوشیاری برتر ادامه می یابد.وتا بی نهایت قدرت دارد.مهم نیست که به اعتقاد بعضی ها جهان در حال نابودیست.یا ذخایر طبیعی در حال اتمام هستندویا لایه اذن سوراخ شده وزندگی بشر رو به ویرانی است.
وقتی تو بدنی کی هستی؟وچه کسی می خواهی باشی.نگرانی های کاذب زندگی”جنگ،قحطی،کشت وکشتار،گرسنگی همه حاصل نبودن معنای واقعی زندگی در ذهن بشر استثروت معنای زندگی نیست.غرق شدن در دعا وعبادت هم معنی زندگی نمی باشد.تمام تاریخ به ما می گوید:
که نه ثروت نه قدرت ونه عبادت مطلق خوشبختی نمی آورد.بشر امروز فقط یک گم کرده دارد.وآن معنای بودن است.اگر در بودن خود معنایی نیابیم تمام ثروت جهان هم ما را خوشبخت نخواهد کرد.
رسالت زندگی هر شخص شاید یافتن معنای زندگی خویش باشد.وقتی وجودت را ویژگی های مادی وجسمانی خلاصه می کند عدم امنیت یا واکنش به رویدادها امری عادی تلقی می شوند.وقتی خود را فقط جسمی می بینی که نیاز به امنیت وآسودن دارد.از بسیاری ازتجربه های متعالی زندگی دور می مانی.
وجود امنیت برای یک جسم فانی امری لازم است.اما وقتی در قالب روح معنی می شوی بسیاری از دردها ورنج های بشری معنای خود را از دست می دهد.وتو مادام که در جسم معنی می شوی دیگر حتی نیازی به فهمیدن بزرگی وعظمت خویش هم نداری.
در قالب فیزیکی تمام کسانی که بالاتر از تو قرار دارند را با حسرت می نگری بدون آنکه از درد ورنجی که آنها تحمل می کنند آگاه باشی.تمام کسانی که باور کرده اند دیده ها را باور کنند جهان را درحال نابودی وخودرا درحال فنا شدن می پندارند.
در حالی که ۹۹درصد وجود آدمی قابل دیدن نیست.وقتی پشت جسم خود بایستید وبه اعمال ورفتارخود را بدون داوری ببینید.هویت خود را دریابید
نا کامی وناامیدی حاصل زیستن در جسم فیزیکی است.اگر موقعیت الهی خود را باز یابید مشاهده می کنید که بیشتر تضادهای ظاهری بی اهمیت هستند
وجود انسان در پس جسم خاکی آنقدر با شکوه وبلند مرتبه هست که تو را تا بی نهایت شکر گذار خداوند می کند.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

آرامش از پی دویدن برای چیز هایی که زمین می دهد ومی ستاند به دست نمی آید.آرامش با ستیز وجنگ ومشکلات حاصل نمی شود.
آرامش زمانی برما نازل می شود که خود را وارد آرامش عظیم خداوند کنیم .آرامش یعنی آسودن در حضور خداوند.یعنی وقتی می گویی هر چه خدا بخواهد دیگر خود را به اب وآتش نزنی.دیگر خواب وخوراک را بر خود حرام نکنی.دیگر برای رسیدن به مقصد به دیگران دروغ نگویی وفریب ندهی.
با ارا ه الهی یکی شوی.این هدف نهایی سفر ماست با انچه خدا می خواهد یکی شویم وتا زمانی که ندانسته ایم مدام دور خود می گردیم وزمین می خوریم. می شکنیم.
تا که بدانیم همه چیز به دست خداست ما فقط مجری کارهای او هستیم.همین .دقل وتقلب در کار خدا به خود ما بر می گردد.
آن کس که در هر کار به خدا تکیه می کند متبرک شده است.وخدا کلید تمالم مشکلات اوست.برای آنکس که خود را به خداوند سپرده است رنجی وجود ندارد.او در همه چیز عشق خدا را می بیند.هیچ اتفاقی نمی تواند به جوهر اصلی وجود او آسیب بزند.
با نگاهی گذرا به جهان هستی متوجه می شوی که دنیا صحنه بی پایانی است که قهرمان های خود را دارد.
ناتوانی ها نقص عضوها ومعلولیتها وداشتن ها ونداشتن ها مسئله زندگی نیستند.مسئله این است که هر کس ماموریت داردکاری انجام دهدوچیز جدیدی را تجربه کند.تا اراده خدا انجام پذیرد.هر انسانی مامور آزمودن صحنه ایست که خداوند اراده کرده است.
اوست که بر همه چیز آگاه وعالم است.
پس چرا به او اعتماد نمی کنیم؟؟؟

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

زندگی جاده ای است پراز ایستگاه واین تویی که انتخاب می کنی در کدام ایستگاه بایستی وچه چیزهایی دریافت کنی!ودر کوله زندگی ات جا دهی.
اگر کوله ات پر از کینه ونفرت وحسادت وغم وغصه ورنج باشد فکر می کنی جایی برای دوستی،عشق وشادی خواهی داشت؟
هر قدر که کوله ات را از خار وخاشاک پر کنی،جای گلی را به خار داده ای.حواست باشد کوله ات جای چه چیز هایی است وتو زحمت حمل چه چیزهایی را به خودداده ای.
می خوام چیزی به تو بگویم.آنچه را که همراه خود می بری زندگی ات را می سازد.
همه آدمها دوست دارندشاد وخوشحال زندگی کننداما غافلند از اینکه آنچه در درون خود انباشته اند آنها را از رسیدن به شادی دور نگه می دارد.انسان در آغاز زندگی اشن پاک وعاری از هر رنگی است مثل یک صفحه سفید یا بوم نقاشی.
اما در مسیر زندگی باور ها واعتقادهای گوناگون رفتار ومنش های متفاوتی که می بیند ویا به او تحمیل می شود این صفحه سفید یا بوم را چنان خط خطی می کند که دیگر هیچ نشانی از آن بوم وصفحه سفید نمی ماند که هیچ،حتی نقش ماندگار یا قابل لمسی هم دیده نمی شود.
نقاب های جور واجور از وجود انسان چیزی می سازد که فرسنگها از خود او دور است.
آنچه تو را می سازد نه پول ومقام نه تحصیلات وعنوان های اجتماعی ، بلکه باورهای خود توست.انچه در زندگی گرد آورده ای.در ذهن وقلبت همین.
پس ببین مر کز وجودت انباشته از چیست؟؟؟