ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دوی،بی وقفه وبدون توقف.توی گرما وسرما.ترافیک.برف.بی امان وبدون استراحت.یکنواخت.بدون ایستادن ومی دوی وهر چه غیر دویدن را فراموش می کنی.
وناگهان یک روزه،روزی بازهم مثل گذشته در حال دویدن زمان زمان می ایستد.جاده به پایان می رسدویکی در گوشت زمزمه می کند:پایان
پایان!!!وناگهان به خودمی آیی.پایان یعنی چه؟من که هنوزتمام نشده ام هنوز خیلی کار دارم.
وصدا تکرار می کند پایان.وتوفقط فر صت داری نگاهی کوتاه بیندازی به آنچه بوده ای.جاده پر پیچ وخمی که تو را در پیچ وخم هایش گرفتار کرده بود اینجا به پایان می رسد.اینجاپایان خط بودن توست..اکنون فقط یک خاطره با توست.همه چیز تمام شده است.بازگشت ممکن نیست.
فقط یک جمله از ذهنت مثل برق عبور می کند”چه قدر زود دیر می شود”.
پرده ای کشیده می شود جمله ای به پایان می رسد وپرنده ای گوچ می کند.چشمانت را می بندی وجهان رابا تمام گرفتاری ها ودویدنها ودلشوره هایش به آینده گان می سپاری.
ولی ای کاش می دانستی!زودتر می دانستی که دنیا فقط یک صحنه نمایش است.اما تو درگیر صحنه شدی.
تمام آن دردهاورنج ها تمام آن غم ها وغصه ها ناگهان لذت بخش می شوند.
وقتی از زندگی می گذری.تمام آنچه بود فقط یک اتفاق ساده می شود.اما تو چه بودی؟
این را باید جواب دهی!!!

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۱۷-۹۱       » نظرات : 39

سفر با تمام سختی هایش گاهی تو را انقدر به افریدگارت نزدیک می کند که تامدتها کلمه ای برای بیان انچه دیده ای نمی یابی. مثل اکنون من…

مدتها ست می خواهم در مورد دیده هایم بگویم اما هنوز هم کلمه ای درست برایش پیدا نکرده ام.

گاهی فکر می کنی خداوند آنچه را که باید برای بشر گفته است اما زمانی پایت به نقاطی از زمین می رسد که با خود بگویی “خدا هنوز هم ناگفته هایی دارد” آیه های ناگفته.

اما نه:اکنون در دنیای تو با ختم رسالت تو نمی توانی چنین تفکری داشته باشی. پس به خودت بر می گردی.ودر می یابی تو انقدر در هزار توی زندگی غرقی که این آیه ها را نخوانده ای.

شاید خداوند تمام حرفهایش را با بشر گفته باشد.اما!!!من بشر او احسن الخالقین او هنوز هم بسیاری از گفته هایش را نخوانده ام.شاید برای همچو منی بود که فرمود:”وفی الارض آ یات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون”در زمین آیاتی برای جویندگان یقین است.ودر وجود خود شما نیز ایاتی هست آیا نمی بینید؟

اینجا در همدان صدها متر در زیر زمین در غار علیصدر آیه هایی وجود دارد که هنوز معنی مفهوم اش را نمی دانم.چیست در این همه شگفتی؟که مرا به سکوت و التهاب کشانده.در این مکان عظمتی نهفته که مرا وتمام بینندها را به حیرت و شگفتی وا می دارد.سوال پشت سوال…شگفتی وعظمتی فراتر از حد تصور آدمی.باز به این نقطه می رسم که ذهن من آدمی محدودتر از آن است که این همه بزرگی را درک کند.نمی شود توضیح داد نمی شود تصویر کرد.باید دید. باید لمس کرد میدانی را که چهار میلیون سال قبل با فرو ریختن بزرگترین سنگها در زیر زمین به وجود آمد است.اکسیژن  نابی را که فرسنگها دورتر در زیر زمین استشمام می شود.باید دید بلورهای سفید وزلالی که اشکالی قابل لمس به وجود آورده اند.باید دید آب شفاف وزلالی را که مثل  اشک چشم درخشان و زمزمه وار در زیر پاهایت جریان  می یابد..باید دید راهرو هایی را که با تمام تنگی وتاریکی عظمت غیر قابل وصفی دارند.شکاف سنگها در بالای سرت ،رشته های بلند وطولانی که گاهی عمق اش را چشمانت در نمی یابد.

هماهنگی سنگ واهک در اشکالی زیبا وتوصیف ناپذیر تمام وجودت را به اغما می برد.در خلسه ای تفکر انگیز!می اندیشی، می اندیشی اما به چه؟

این عظمت فراتر از اندازه درک توست.دلت می خواهد روزها اینجا بنشینی وفقط زل بزنی به یه رشته انگور وار که از چکیدن بلورهای اب وآهک شکل گرفته .شاید بتوانی بفهمی چگونه؟اما نه! نمی شود.تو مجاز به فهمیدن خیلی چیزها نیستی. واین همان ایه های ناگفته اند…

اما چگونه می شود چشم بر آنچه که چشمانت می بینند ببندی وباز به زندگی روزمره ای بر گردی که تو را در هزار توی خود گم می کند. واجازه نمی هد به چیزی غیر امروز وفردای خود نیندیشی؟

برای دیدن عکسهای غار به ادامه مطلب بروید:

(بیشتر…)

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۳۱-۹۱       » نظرات : 106

هان تا سر رشته خرد گم نکنی        خود ز برای  بیش و کم گم نکنی 

رهرو توی، راه تویی، منزل تو!          هشدار که راه خود، به خود گم نکنی.

این روزها یک کلمه در هزار توی اندیشه ام مرا به تفکر وا می دارد“عشق”

می نویسمش وبه آن می نگرم! چیست در عمق این کلمه سه حرفی که مرا به اعماق هستی ام می کشاند.به خدا!می اندیشم وبا هر اندیشه ای مدتها کلنجار می روم.دنبال چه می گردم؟نمی دانم!چه می خواهم ؟نمی دانم! اندیشیدن به این کلمه گاهی ترس را در وجودم بیدار می کند.گاهی تردید را.وگاهی حسی مبهم وزیبا سر تا پایم را فرا می گیرد. احساس سبک بار رسیدن…دیدار…غرق در نور شدن.در هستی…در خدا!

وباز می اندیشم به آنانی که سر انجام نا امید ازیافتن آنچه به دنبالش می گردند.افسرده وناامید به دنبال در دیگری …راه دیگری…برای یافتن خواسته خود سفر زندگی خودر ا  گاه به نارضایتی وگاه به سر گردانی سپری می کنند.

غافل از آنکه بدانند دنبال چه می گردند؟اصلا گمشده شان چیست؟کیست؟ وکجا باید دنبالش بگردند.اگر سر صحبت چنین چنین آدمهایی بنشینی فقط یک جمله تاسف بار می شنوی:به هر دری می زنم به رویم بسته است!

این با روی سخنم با آنانی که به هر دری می زنند دست خالی باز می گردند.می خواهم بگویم شاید این درها نیستند که مقصرند.

شاید این تویی که نمی دانی پشت کدامین در باید در پی خواسته ات باشی.قبل از هر جستجویی باید بدانی دنبال چه هستی؟دقیقا چه چیزی را گم کرده ای؟جستجویت را پایانی نخواهد بود اگر ندانی آنچه به دنبالش می گردی چیست؟

گاهی مجذوب کلمات می شوی:خدا… آزادی…حقیقت…!وفکر می کنی اینها گم شده تو هستند.اما انچه به دنبالش هستی هیچ کدام اینها نیست.واین را تنها زمانی که بعد مدتها خسته ودرمانده دست از جستجو می کشی می فهمی.سر گشته ای اما نمی دانی چه چیز تو را به مقصد می رساند.آنچه در تو گم شده چیست؟آنچه جای خالیش در پازل زندگی به شدت احساس می شود چیست؟نمی دانی ودغدغه  جای خالی ان به تو اجازه نمی  دهد به درستی بیاندیشی.آنچه گم کرده ای  هیچ نیست جز” عشق”

آنچه در آغاز تولد از تو ربوده شده عشق است. تو با عشق متولد شدی اما در طول مسیر زندگی آن را گم کردی.چون به دنبال آموختن قوانین زمین بودی.زیبایی های فریبنده زمین تو را برآن داشت تا آنچه در دست داشتی بنهی تا ملک زمین را صاحب شوی.باز غافل که ثروت زمین  را تصاحب نمیشود کرد.واکنون که بدست آوردن وداشتن تنها دغدغه زندگیت شده است.هر چه به دست می آوری راضی ات نمی کند.هنوز نمی دانی چرا جای خالی گمشده ات با هیچ ثروتی پر نمی شود.

به زیارت می روی! به سفر!به جستجوی خدا! ماهها وسالها به عبادت می پردازی.اما هنوز پر از تشویشی! پر از نگرانی…به تجارت می پردازی.به اندوختن ثروت.اما هر چه بیشتر جمع می آوری جای خالی بیشتری حس می کنی…به دانش رو می آوری.دنبال آموختن رموز علم مرزها را پشت سر می گذاری.بزرگترین کتابهای عالم.شگفت انگیز ترین کشف های دنیا هم تو را اغنا نمی کند.قهرمان شده ای و همگان به تو افتخار می کنند برای دیدنت هزینه ها می پردازند.اما هنوز از درون خالی هستی.هنوز دنبال گمشده ای می گردی که حتی در قله های افتخار وقهرمانی هم موفق به یافتن اش نشده ای.

پس آدمی دنبال چیست که این اشوب را در جهان انداخته است؟ این همه کنکاش وجستجو وقیل وقال چیست؟ما به دنبال چه می گردیم؟

آنچه در وجود ما گم شده عشق است.وقتی عشق را بیابیم پشت درخدا ایستاده ایم.عشق چشمی است که با آن قادر به دیدن خدا می شویم.خدا همواره وجود دارد.به جستجویش نیازی نیست.او همیشه در کنار ماست.اما ما آن بینایی را که قادر به دیدن اوست را از دست داده ایم. مثل نابینایی که قادر به دیدن خورشید نیست.خورشید همیشه هست ومی تابد امایک کور هر گز آن را نمی بیند.آنچه یک فرد نابینا نیاز دارد چیست؟خورشید یا بینایی؟

بینایی ما گم شده است ما در گیر ودار زمین ابزار ولمس خداوند را از دست داده ایم.عشق شرط تجربه خداوند است.کسی که عشق را یافته باشد کلید درگاه خدا را یافته است.به قدیسان وجاودانه های عالم بنگریم.به رهبران وراهنمایان انسانها. آنان همواره با عشق زیسته اند در هر قدم از زندگی آنان می توانی طلوع عشق را شاهد باشی.فرق ما با آنان که مقدس می خوانیمشان این است آن زمان که در شرایط سخت ما با تنفر وخصومت واکنش نشان می دهیم افراد مقدس فقط عشق ومحبت سخاوتمندانه را نثار اطرافیان خود می کنند.آنان گنجینه ای از افکار واندیشه های عاشقانه وناب هستند. چون حضور خدا را در همه جا حس می کنند.اما آدمهای عادی از این واقعیت که خدا همیشه ودر همه جا حضور دارد غافلند اما هر گز فراموش نمی کنند که دزدان همه جا هستند وهمواره مراقبند که کسی چیزی از آنها ندزدد وکلاه سرشان نگذارد.وبه این ترتیب قبل از آنکه حمله ای رخ دهد آنها تبدیل به یک مهاجم شده اند. واینگونه عشق در وجودشان گم شده است.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 30

 

 

در روانشناسی مبحثی هست به اسم شرطی کردن حیوانات.اصولا انسانها همه چیز را در وجود حیوانات امتحان می کنند.واین نگاه کنجکاو ی به دنیای بیرون باعث می شود از دنیای درون خود بی خبر بمانند.
بعضی ها به قبول بعضی چیزها چنان یقین حاصل کرده اند که به هیچ عنوان قبول نمی کنند که ممکن است این باور ها از بس تکرار در ذهن جا گرفته باشد.آنقدر خود رادر حصار باید ونبایدها گرفتار می کنند که مجبورند مدام از قواعدی برای مهار خود پیروی کنند.وهر گز هم به خود جرائت نمی دهند یک قدم جلو بگذارند واین فکر را باز نگری نمایند
قوانین پیچیده وقواعد کسل کننده روزمره چنان ترسی به دلشان انداخته که هر گز به خود اجازه فکر دیگر را نمی دهند.که هیچ اگر کسی هم پیدا شود واین فکر را زیر سوال ببرد فوری مجازات می شود.هیچ کس هم به درستی ونادرستی این قواعد نمی اندیشند.یا حتی در خلوت خود هم به آن شک نمی کنند.
آنچه اکنون مرا واداشته به اندیشیدن وگاهی شک کردن به بعضی باورها، حسی است در وجودم که ترسم را مهار می کندومرا وا میدارد که بیندیشم.به آنچه می بینم واتفاق می افتد ومی شنوم واحساس می کنم.
آنچه در یافت می کنم از قدرت لایزال الهی وآنچه روحم از تجربه زندگی می گوید.با آنچه آموخته ام آنقدر فاصله دارد که دچار تردید وهراسم می کند.چرا هر گز مجاز نیستم مستقل بیندیشم؟چراهمواره باید حاصل فکر دیگران باشم؟چرا مدام باید اما واگر ها وتجربه های دیگران را یدک بکشم؟
آیا خداوند واقعا مرا آفریده که حاصل تجربه های دیگران باشم یا خود تجربه ای نو شوم برای تجلی قدرت خداوند.چرا هرگز نمی توانم از این حصار بیرون بروم؟این خط قرمز ها را چه کسی برمن تحمیل می کند؟
اگر من نخواهم که باورها وعقیده هایم حاصل تجربه دیگران باشدچه باید بکنم.
می خواهم خود راهی شوم تازه ونو برای عقایدی که مرا از حصار این همه اما واگر رها می کند.می خواهم بیاموزم وتجربه کنم.وپی ببرم به اینکه چه کسی هستم وچه کسی می خواهم باشم.
نمی خواهم تعریف من از من فقط حاصل تعریف دیگران از من باشد می خواهم این حصار را بشکنم.شاید اشتباهی صورت گرفته باشدچرا همه می ترسند از اندیشیدن من!ومدام مرا وا می دارند که به چیزی بیندیشم که آنها می خواهند.
من نمی خواهم یک زندگی تکراری باشم.هر انسان تجربه ای نو از خداوند است پس چرا مرا وا می دارید به تکرا خدا در زمین.
می خواهم حقیقت را بیابم می دانم که بیهوده نیستم.مرا قدرتی است که توان شکافتن را دریا ووآسمان را دارد.در من رازی نهفته که فقط خالقم می داند.
خداوند در من دنیایی قرار داده است ومن آمده ام تا آن را بسازم.مرا با سبد تجربه های خود تبدیل نسازید.من هم رویایی دارم.
ورویای من این است خودم باشم بدون قوانینی که به من می گوید محدودم ومجبور.
رویای من این است نی لبکی شوم بر لبهای زندگی تا عشق تراوش کند از من.که هر جانفرتی هست عشق باشم من.
رویای من این است زمین مزرعه عشق شود روزی مردم درآن بذر محبت بکارند وعشق درو کنند.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 6

 

 

وقتی در حقم نامردی کرد.رنجیدم.شکستم.اما ننالیدم دلم نیامد نفرینش کنم.گفتم خدایا هدایتش کن راه درست را پیدا کند.
چند وقت بعد باز دوباره سر راهم قرار گرفت وازم کمک خواست ومن متعجب از آنچه از خدا خواسته بودم فقط سکوت کردم .گویا خدا می گفت :تو کمکش کن راهش را پیدا کند.من بنده هایم را به دست بنده هایم هدایت می کنم.
همه چیز را فراموش کردم وشدم راهنمای او.اما نمی دانستم چرا خدا اورا سر راه من قرار داده است.بعداز آن همه نامردی وبدی که در حقم کرده بود.کینه ای نداشتم اما سخت بود ندیده بگیرم آن همه پستی ورذالت را.فقط به خدا اعتماد داشتم.
همه می گفتند خریت نکن.این حماقته.این سادگیه.این نادانیه.تو نمی فهمی چکار می کنی.دوباره از پشت خنجر می خوری.
اسمش هر چه که بود من پذیرفتم.چون می دانستم که خدا اینگونه می خواهد.همزمان که به او آموختم خودم بیشتر یاد می گرفتم.او می خندید من خوشحالی را با تمام وجودم لمس می کردم.معنی می کردم ومی دیدم که خدا چقدر عاشقانه بنده هایش را دوست دارد.
او نمی رنجد.فقط تماشا می کند ووقتی تو رنجیدی، مسیری برای التیام زخمهایت نشانت می دهد.زخمهای من همزمان که به او کمک می کردم التیام یافت.بزرگ شدم ویاد گرفتم در بخشش بدون قید وشرط راز نهفته که تا نرسی نمی فهمی.
ما همه با زندگی معامله می کنیم.اگر نبخشی نمی بخشم وهمیشه کوچک می مانیم.بدون تجربه زندگی بالاتر وآرمانی تر.پدر من همیشه میگه با خوب، خوب بودن که هنر نیست.
کمک من به او در واقع کمک به خودم بود برای درک بهتر زمینی که روی آن زندگی می کنم.آدما بد نیستند.تعریف ما از کار آنها بداست.وقتی کسی در معیار ما نمی کنجد اورا بد می نامیم.وقتی کسی اندازه خط کش ما نمی شود او را ترد می کنیم.چرا که نمی توانیم آچه را که او هست را برای خود تعریف کنیم.
هر کسی در گیر ودار زندگی وتحت شرایط مختلف وبازی با اماو اگرهای زمین وباید ونبایدهای روزمره گرفتار است وناچار به واکنش .ولی ما قبل از انکه بدانیم در درون دیگری چه می گذرد وچه گرفتاری دارد.در موردش قضاوت می کنیم.محکومش می کنیم ومی کوبیم و مجازاتش را هم حق خومان می دانیم.
واینگونه نه فقط او بلکه خود را بیشتر آزار می دهیم وآرامش را از خود دریغ می کنیم.
زرتشت می گوید دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه سزاوار بخشش هستند.بلکه به خاطر اینکه تو سزاورا آرامشی.
اگر کسی در قالبی که برای او درست کرده ایم نگنجید.گناه او نیست.هر کسی قالب خود را دارد انسان تنها موجودی است که در قالب ها نمی کنجد.واین را فقط زمانی می فهمیم که با تمام کسانی که فکر می کنیم دشمن ما هستند از روی مهربانی رفتار کنیم.
من به او کمک کردم وفهمیدم او تحت شرایطی که گرفتارش بوده به من بدی کرده است.تعریف او از زندگی با تعریف من فرق داشت .گر چه در ظاهر او به عمد در حقم نامردی کرده بود.زخم زده بود.اما عمدی بودن کارش هم دلیل نا آگاه بودنش بود.دلیل شرطی بودنش نسبت به مسائل زندگی.
او به عمد به من زخم زد اما وقتی مقابل من قرار گرفت وشناخت وخود را آنگونه که بود دید.قبول کرد که اشتباه کرده است.
آنقدر شرمنده وسر افکنده بود که مرا به خنده وا می داشت.
وقتی که می گفت آنقدر از تو متنفر بودم که دلم می خواست نابودت کنم.تا هیچ اسمی از تو نباشد وهر کاری می کردم تا تو نابود شوی.وامروز آنقدر دوستت دارم که دلم می خواهد فریاد بزنم تو پیامبر منی.ومن فقط لبخند زدم به زیبایی نمایشی که نویسنده اش خدا بود من فقط اجرایش کردم.
لبخند زدم وقتی دیدم زندگی آنقدر نظم وهماهنگی شگفتی دارد که من از آن بی خبرم وچه زیباست وقتی تسلیم امر خدا می شوم.واو شگفتی هایش را برایم آشکار می کند.
راستش گاهی فکر می کنم تمام وجودم کور است ومن فقط با لمس تجربه ها چشمی از وجودم می گشاید.وآن لحظه غرق لذت می شوم.
وشگفت زده از این همه زیبایی.به قول شاعری:
بود نامحرمان را چشم دل کور
وگرنه هیچ ذره نیست بی نور

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 1

 

 

من سکوت خدا را در مقابل تمام کارهایم می بینم.او در سکوت تماشایم می کند:
آیا به اشتباهم پی خواهم برد؟ایا آن را جبران خواهم کرد؟آیا او را خواهم دید؟آیا خواهم فهمید چرا این گونه در گیرم؟ودلیل این همه سر گردانی واشفته گی چیست؟
من که مدام نگران امروز وفردای زمینم.من که در حصار ترسها وتردیدها وشکست ها واشتباها وتاریکی ها وناامیدیها غرقم.راهی برای خروج خواهم یافت؟
من همواره دستان او را می بینم که همواره به سوی من دراز است تا مرا بسوی عشق،آرامش،بخشش وگذشت،ایمان وامید ونور وحقیقت هدایت کند.
آیا می توانم حامل بهترین ها باشم.یا مدام در پیله خود اسیر اما واگرهای زمین خواهم ماند!!!
من خدارا می بینم .در نگاه دوستانم .در گرفتاری روزهایم،در لبخند کودکان ودرخشم دشمنان.در هر کجا گام می گذارم او یک قدم از من جلوتر است تا راهم را هموار سازد.
ومن مدام در حال دویدن بسوی بهترین ها بهتررین روزهای زندگی ام را بدون لذت بردن ولمس لحظه های ناب از دست می دهم.
در فرار از این جاده هیچ به یادم نمانده است جز صدای نفس های بریده وبی امان دختری که فراموش کرده بود زندگی دویدنی جنون امیز همچون موشها نیست.زندگی پروازی شگفت انگیز چون پرواز عقابهاست.
من مثل گلی که همیشه نگران خارهای خویش است وهراس آن خارها هر گز نمی گذارند لذت گل بودن را حس کند خود را محکوم به تلخ زیستن کرده بودم
اما اینک می دانم هر مرحله ازندگی من به خودی خود کامل بوده است من مدام در گیر اموزشهای غلط اطرافیانم به دنبال بهترینها می دویدم بدون اینکه معنی بهترین را بدانم.
من از خدا خواستم مرا آنگونه بسازد که می خواهدوهمه چیز از همانجا آغاز شد.خدا سکوت کرد ودرنگاه او خودم را دیدم.
“اشرف مخلوقات”تو می دانی یعنی چه؟اگر هنوز به این جمله شک داری نگاهی به اطراف خود بینداز.به دنیایی که خلق کردی در بد ترین شرایط .هنوز هستی وهنوز نگاه خدا وند به توست.خودت را درنگاه او پیدا کن.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۲۹-۹۱       » نظرات : 9

 

 

مرد باغبان تبر را برداشت وشروع به زدن شاخ وبرگ درختان کرد.هر نهال کوچکی که شاخه بلند و کشیده ای داشت با تبر پیرمرد از درخت جدا می شد.
پیر مرد اندوه درونش راباآهی از سینه اش بیرون فرستاد وخطاب به درختی که داشت شاخه های اضافی اش راجدا می کرد گفت:
:زندگی هم با من همین کار را کرده است.هر زمان که خیال می کردم بزرگ شده ام شاخ وبرگهایم را زدند.هر کجا فکر می کردم به جایی رسیدم تمام انچه داشتم از دستم را از دستم می ربودند.هر وقت خیال می کردم دست وبالم باز شده ومی توانم راحت زندگی کنم حادثه ای تمام هستی ام را به باد می داد
تمام مدت افتادم و بلند شدم تا یاد گرفتم به هیچ چیز در زندگی دلخوش نکنم.همانطور که شاخه ها را می زد خاطراتش را برای درختان تعریف می کرد که صدایی او را از عالم خود بیرون کشید.
برگشت ونوه کوچکش را دید که با اعتراض به او نزدیک می شد:
:پدر بزرگ چرا شاخه های درختان را می زنی؟چرا اونا رو زخمی می کنی؟فکر می کنی دردشون نمی گیره؟
پیرمرد تبر را زمین گذاشت وبا لبخند به پسرک نزدیک شد ودستانش را روی شانه های او نهاد وگفت:
:اگر الان شاخه های آنها رو نزنم.شاخه ها بلند می شوند ومانع رسیدن نور به ریشه درخت خواهند شد.آن وقت تنه درخت برای همیشه ضعیف وکوچک خواهد ماند.برای اینکه درختان تنه محکم وقوی داشته باشند.باید تا نهال کوچک است شاخه های اضافی آن را جدا کنی.تا نور وغذای کافی به ریشه درخت برسد، تا درخت قد بکشد وبزرگ شود وبتواند محکم وقوی در مقابل هرباد وطوفان وسیل مقاومت کند ونشکند.وتنها آن زمان می تواند میوه اش را نگه داردومیوه های خوب به ما بدهد.
تنها درختا نی که ریشه ای محکم وقوی دارند می توانند قد بکشند وبه آسمان برسند.وآدمها را از میوه های خود بهره مند کنند.
پسرک نگاهی به پدر بزرگ انداخت وبا نگاهی به آسمان خود را از میان دستان پیرمرد رها کردوآرام سرش را به زیر آورد.گویا که چیز مهمی رافهمیده باشد از او جدا شد.وهمانطور که دور می شد با خود زمزمه کرد:
:پس خدا هم به همین خاطر گاهی چیزهایی را که به ما می دهد از ما می گیرد یا از ما جدا می کند او هم می خواهد ما ریشه ای قوی ومحکم داشته باشیم تا به او برسیم.
پیر مرد به یک باره بر جای خود نشست.گوییکه از خواب هفتاد ساله ای بر خواسته باشد.لحظه ای بر خود لرزید.
سرش رابه سوی آسمان بلند کردوبا چشمان پر از اشک لبخند زد:
:هفتاد سال زندگی کردم که از یک کودک هفت ساله بیاموزم که چگونه باید به زندگی نگاه کنم وچطورزندگی کنم!