ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

سلام:
می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم.
امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی!
سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم.
تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم.
ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم.
نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم.
نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست.
ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم.
وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم.
ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟
اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است.
تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

زندگی جشن بودن توست

داشتم خودم را با زحمت وسختی از صخره بالا می کشیدم.سنگهای خارا هر لحظه دستانم را خراش می داد ومدام زیر پایم خالی می شد وترس از افتادن ، فشار واسترسم را بیشتر می کرد
هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم.عصبی وخشمگین بر سنگها می کوبیدم وبالا می رفتم.
یک لحظه صدایی آرام در گوشم زمزمه کرد:کجا؟؟؟
:به قله.
:برای چه؟؟؟
سکوت کردم.برای چه؟؟؟.اندیشه کردم :برای فتح قله.
:که چه شود؟؟؟
:که برنده شوم.
:الان چه هستی؟؟؟
:الان یه…
:می خواهی به بالا برسی چکار کنی؟؟؟
:قهرمان می شوم.برنده وبزرگ.
:فقط برای همین؟؟؟ این همه فشار وسختی را تحمل می کنی که احساس بزرگی کنی؟؟؟ که قهرمان دیگران باشی؟؟؟قهر اما کسانی که اگر یک لحظه کاری بر خلاف انتظارشان کنی بشدت تنبیهت می کنند.اگر هم اکنون به تو بگویم که بزرگی. هم اکنون هم قهرمان وبرنده ای.
تو از همان لحظه که پا به دنیا گذاشتی قهرمان بودی.این زندگی جشن بودن توست.جشن قهرمانی توست.تو را به خاطر برنده شدنت به زندگی دعوت کرده اند.این جشن زندگی است چرا آن را تلخ می کنی؟؟؟
چه می خواهی؟؟؟
ناگهان به خود آمدم”جشن زندگی”!!!
دیگر هیچ فشاری نبود.نه اضطراب ونه استرس.ضخره بود ومن.چه لذتی داشت زیستن در لحظه.همه آن حسی که می گفت الان می افتم ویا سنگ ریزه ها دستانم را از کار می اندازند…تمام آن احساس ها اکنون با من حرف می زدند.
احساس منفی یعنی اینکه دقیقتر ببین وبهتر انتخاب کن.دقت کن بهترین را برگزین.احساس نیاز از تو یک صیاد می سازد وهیچ صیدی هیچ وقت خودرا با رضایت در اختیار صیاد نمی گذارد.
هر آنچه می خواهی زمانی در کنار تو زیبا زندگی می کند که احساس آرامش امنیت داشته باشد.
حیوانات اهلی را دیده ای!چرا بعضی از آنها از ما فرار می کنند.طبیعت همیشه با زبان بی زبانی با تو سخن می گوید.همیشه در کنار کسانی شاد وراحتی که می دانی آرامش داری وخطری تورا تهدید نمی کند.
تمام زندگی داری روح وانرژی است وانرژی تورا دریافت می کند نه کلمات وحرفهایت را.
احساس نیاز کردن یعنی نفی آنچه وجود دارد نیاز پیدا کردن به چیزی آن را از دسترس تو دور می کندزیرا تو بودن او را انکار کرده ای.ونیاز یعنی بودن چیزی برای تو در حالی تو آن را می خواهی.
تمام آنچه می خواهی در درون تو وجود دارد کافی آن را پیدا کنی باور کنی وخلق کنی

  • » دسته بندی ها: روانشناسی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    آرامش از پی دویدن برای چیز هایی که زمین می دهد ومی ستاند به دست نمی آید.آرامش با ستیز وجنگ ومشکلات حاصل نمی شود.
    آرامش زمانی برما نازل می شود که خود را وارد آرامش عظیم خداوند کنیم .آرامش یعنی آسودن در حضور خداوند.یعنی وقتی می گویی هر چه خدا بخواهد دیگر خود را به اب وآتش نزنی.دیگر خواب وخوراک را بر خود حرام نکنی.دیگر برای رسیدن به مقصد به دیگران دروغ نگویی وفریب ندهی.
    با ارا ه الهی یکی شوی.این هدف نهایی سفر ماست با انچه خدا می خواهد یکی شویم وتا زمانی که ندانسته ایم مدام دور خود می گردیم وزمین می خوریم. می شکنیم.
    تا که بدانیم همه چیز به دست خداست ما فقط مجری کارهای او هستیم.همین .دقل وتقلب در کار خدا به خود ما بر می گردد.
    آن کس که در هر کار به خدا تکیه می کند متبرک شده است.وخدا کلید تمالم مشکلات اوست.برای آنکس که خود را به خداوند سپرده است رنجی وجود ندارد.او در همه چیز عشق خدا را می بیند.هیچ اتفاقی نمی تواند به جوهر اصلی وجود او آسیب بزند.
    با نگاهی گذرا به جهان هستی متوجه می شوی که دنیا صحنه بی پایانی است که قهرمان های خود را دارد.
    ناتوانی ها نقص عضوها ومعلولیتها وداشتن ها ونداشتن ها مسئله زندگی نیستند.مسئله این است که هر کس ماموریت داردکاری انجام دهدوچیز جدیدی را تجربه کند.تا اراده خدا انجام پذیرد.هر انسانی مامور آزمودن صحنه ایست که خداوند اراده کرده است.
    اوست که بر همه چیز آگاه وعالم است.
    پس چرا به او اعتماد نمی کنیم؟؟؟