ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

 

در زمانی نه چندان دوراز شر شیطان به خدا پناهنده می شدم.از شر نگاهای شوم.از ترس حسودان.بد گویان.بدخواهان…!
در زمانی نه چندان دور دشمن من.کسانی بودند که برخلاف میلم عمل می کردند.فکر می کردم در صدد اسیب رساندن به من هستند.در زمانی نه چندان دور. از دست آدمیان که به خیالم دشمنم بودند و مرا رنج می دادند. به خدا پناه می بردم.
برای حفاظت از خود ارتباط هایم را قطع می کردم.تنهایی را به رنج کشیدن وآزرده شدن ترجیح می دادم.
در زمانی نه چندان دور:در حصاری محکم از غرور وبی اعتنایی خود را از شر دنیا وآدمیان حفظ می کردم. در زمانی نه چندان دور حیال می کردم آنچه مرا رنج می دهد همانا دیگران وکارها وافکار آنان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اکنون:که در پیله تنهایی می اندیشم.از انچه بر من عیان میشود بینهایت هراس دارم.اندیشه من؟!
آنکه دشمن ام بود،آنکه امنیتم را به خطر می انداخت،آنکه زخمی ام می کرد.آنکه رنجم می داد،آنکه مرا اسیب می رساند همانا خود من بود!!!!!
هیچ کس جز خود من آنقدر قدرت نداشت که عذابم بدهد. هیچ کس آنقدر توانا نبود که شاهد رنج بردنم باشد. جز خود من.
من! منی که تنها دارایش غرور سخت وسنگین اشرافیت بود.اشرف مخلوقات!!!!!!!؟؟؟؟؟
حال دیگر از کسی نمی ترسم. من از خودم می ترسم.از فرشته.از نگاهش. از افکارش.از کارها وحرفهایش…من از دست او ست که به خدا پناه می برم.از حرفها وافکار او…که تا حرف میزند!اتفاق می افتد.تا فکر می کند می بیند. من از او می ترسم. چون حرفها وافکارش خیلی زود جامه عمل می پوشند.حال از حرف زدن هراس دارم .می ترسم اتفاق بیفتد.از اندیشیدن هراس دارم مبادا به حقیقت بپوندد..
ذهن من گاهی چون اسب چموش افسار گسیخته به هر جا می تازد.ومن عاجز از رام کردن او، تنها شاهد تاخت وتاز افکاری می شوم که فقط مرا آزار می دهند.وهیچ سودی به حالم ندارند.حال از خودم گریزانم.اما به کجا؟؟؟مسئول اول وآخر تمام تلخی های زندگی ام خودم هستم.چه کسیب را مقصر بدانم.چه کسی از من به من نزدیکتر است؟چه کسی غیر ازخود من اختیار مرا دارد؟؟این موجود خاکی وخودخواه که فکر می کند اختیاردار زمین است.غافل که در روزی نه چندان دور زمین اورا خواهد بلعید.باید به فکر چاره باشم.باید خودم را به خدا بسپارم.باید خودم را به او واگذار کنم.وتمام او شوم تامن از میان بر خیزد.تا من هستم رها نخواهم بود از رنج بردن. او نخواهد کذاشت از بودنم لذت ببرم.بادی از دست من رها شوم.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 0

آنچه من می خواهم وآنچه خدا می خواهد
می گویند “به خدا توکل کن”.ولی ادمها می ترسند.می ترسند نکند خواست خدا خواست آنان نباشد.می گویند “آنچه خدا بخواهد”اما تردید دارند…نکند خدا چیز دیگری بخواهد.ومشکل از اینجا آغاز می شود.خدا کنار گذاشته می شود وما می خواهیم خود به تنهایی مشکلاتمان را حل کنیم.اما می شود؟وقتی تو به قوانین آشنا نیستی.راه را نمی دانی.می شود؟؟؟
راستی واقعا خواست خدا چیست؟چرا ترس؟چرا تردید؟چرا مقاومت؟انچه خدا می خواهد شده است.نمی بینی؟دنیایی سراسر شگفتی وزیبایی.
وما اشرف مخلوقات هنوز غافلیم.هنوز نمی دانیم خدا اراده اش را به هیچ کسی تحمیل نمی کند.که اگر می کرد دنیا این نمیشد.همه چیز به عهده خود ماست حتی به دنیا آمدنمان.
هر کس باور خود را زندگی می کند.
خدا در اتش نمی افکند او اتش را برایت گلستان می کند.
خدا تو را در دریا نمی اندازد.او از دریا راهی می سازد که بگذری.
خدا در صحراوبیابان تنهایت نمی گذارد اتشی می افکند در دل کوه تا روشنگر راهت باشد.
خدا شیرها که طبیعتی درنده دارند در مقابل تو رام ومهربان می سازد.
خدا باد وباران را در کف اختیار تو می نهد تا امر تو را اطاعت نمایند.
خدا دمی جاودانی به تو عطا می کند تا دوباره خود را از نو بیافرینی آنگونه که می خواهی.
او عاشق مخلوقات خویش است.وما اگر بتوانیم از نگاه او خود راببینیم که چه با شکوه وبا عظمت خلق شده ایم هر گز نخواهیم ترسید. وهر گز احساس تنهایی نخواهیم کرد.وهمواره عاشق خواهیم زیست.وزیبا خواهیم دید.مثل خودش.این است آنچه خدا می خواهد.تو چه می خواهی؟؟؟