ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 1

.
من تازه امروز درک می کنم که هیچ چیز در این دنیا برای انسان ناخوشایبند تر از
طریقی نیست که در انتها به خویشتن منتهی می شود.

“هرمان هسه”
همیشه این برایم سوال بوده که چرا باید از دیگران پیروی کنم؟؟؟
چرابایداز اصول و قواعدی که دیگران وضع کرده اند پیروی کنم؟؟؟
پس سهم من چی؟زندگی من؟خواسته های من؟آفرینش من؟؟؟
مگر نه اینکه آدمها باهم متفاوتند!پس چرا همه سعی دارند ما راشبیه هم بار بیاورند؟؟؟
چرا هرکس راکه خوب تقلید می کند می ستایند وهر کس که ذره ای متفاوت می اندیشد
طرد می کنند؟پس می زنند؟
چرا؟؟؟!!!
چرا من مدام باید دنیاله رو زندگی دیگران باشم؟فکر من،اندیشه من راه بهتری برای
زیستن می شناسد اما تاابراز کنم طرد می شود!واگر انگونه که می اندیشم باشم موجود
عجیب الخلقه ای لقب می گیرم که از انسانها جداست.
ما همواره هر سال دکراسیون منزل خود را عوض می کنیم همه چیز را می تکانیم و
نومی کنیم!اما هر گز به خانه تکانی ذهن خود حتی فکر هم نمی کنیم.لحظه ای فکر نمی
کنیم که ممکن است این فکرها غلط باشد،یا به در زندگی امروز نخورد.
همواره در عذابیم ودر ذهن خود را قفل کرده ایم واگر کسی جرات کند تلنگری به آن بزند
چنان می آشوبیم که طوفان به پا می شود.
کاش فقط لحظه ای می اندیشیدیم به عبث بودن این همه افکار غلط و فرسوده که زندگی
مان را به پریشانی کشانده.
مدام در حال دویدن وعرقق ریختن به دنبال رفاه بیشتر آنقدر از خود دور می شویم که هر
گز حتی فرصت فکر کردن به روزی که پشت سر گذارده ایم را نداریم.تا کجا؟؟؟!!!
تمام می شود یک روز تمام این بودن ما!تمام این گلایه ها!نقابها!سرابها!
ولی ای کاش قبل از آنکه دیر شود بفهمیم.شاید شادتر، زیباتر و کمی مهربانتر زندگی
کنیم.
زندگی دفتر چه سفید در دستان ماست تا آنچه را خود می خواهیم بنویسیم نه آنکه از
روی دست دیگران رونویسی کنیم.
مطیع روش دیگران بودن پیرو راه دیگران شدن وبا اندیشه دیگران زیستن یعنی
رونویسی از دفترچه او!
هر کسی که زنده است قدرت نگاشتن بودن خود را دارد پس چرا دنباله افکار دیگران
باشیم.اگر قرار باشد همه دنباله رو اندیشه دیگری باشیم پس بودن آفرینش ما چه معنی
داشت؟زحمت خلقت ما برای چه بود؟هر کس معمایی است که با دستان خود خلق می
شود ورازی است که خود آن را کشف می کند..
زندگی هر انسانی آنقدر باشکوه است که خود آن را بنویسد!!!
.
  • » دسته بندی ها: خدا , خودشناسی , روابط , زندگی