ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

مدام در انتظار فردایی !فردا چه خواهد شد؟
می دانی که امروز همان فردایست که دیروز منتظرش بودی؟؟؟
پر از تشویش وپریشانی برای رسیدن به فردا؟؟؟فردایی که شاید هر گز نیایداما تو تمام انرژی امروزت رابرای نگرانی فردا از دست داده ای.امروزت را باخته ای برای فرایی که نمی دانی می آید یا نه.ترس وهراس برای حادثه ای که هنوز اتفاق نیفتاده.گاهی حتی نفس کشیدن را برایت کار عبثی می کند.تنفسی که ادامه این حیاط بیهوده راموجب می شود.فردا چه خواهد شد؟؟؟
وقتی تو خود، هستی ات را الان بیهوده می پنداری ومدام به خود نوید فردا را می دهی به نظرت فردا چه باید باشد؟؟؟هزار فکر بیهوده،هزار اندیشه ناامید کننده،هزار نگرانی مخرب، وهزاران افکار نابود کننده برای روزی که حتی خودت از آمدنش مطمعن نیستی.امروزت را به باد می دهند.لحظه های زنده ودرحال گذر امروزت را تلخ می سازند.خنده را از لبهایت دریغ می کنند وچهره ات را به نگرانی آشفته می سازند.
این دور باطل زندگی همواره ادامه می یابد وهیچ اتفاقی نمی افتد..چون تو بیهوده می اندیشی.وقتی اندیشه ات سراسر امروز را بیهوده می بیند.چه فردایی؟چه امروزی؟تو مسئول آن چیزی هستی که در حال حاضر وجود دارد.همیشه در گیر مشکلاتی ومدام در این فکر،فردا چه خواهد شد؟هیچ مشکلی فردا حل نمی شود این اندیشه عبثی است.
اگر نتوانی هم اکنون را در لحظه حال کامل زندگی کنی،فردا آن لحظه ناقص خواهد بود.فردا همیشه در حال آمدن است وبرای تو هر گز نمی آید.اگر می خوای به فردا برسی هر گز چیز هایی را می خواهی آرزو نکن.انتخاب کن.

 

  • » دسته بندی ها: جامعه شناسی , زندگی , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

     

    نگاهت می کنم که چگونه غرق شده ای!چگونه خود را به دریای مطلاتم زندگی سپرده ای وچه لذتی می بری از این بیهوده دست وپا زدن.
    شدی صیاد خودت وآرزو داری کسی آزادت کند.
    اما نمی دانی!نمی دانی که هر کس خود مسئول رنج ها وشادی های خویش است.
    نمی دانی که کسی را قدرت آن نیست که تو رااز غرق شدن در روزمره گی ها نجات دهد.یا که از بندی که بر دست وپای خود بسته ای رها سازد.
    هیچ کس نمی تواند ناجی تو باشد.جز تو،تو که این همه زنجیر به دست وپایت بسته ای ومی نالی.
    چه کسی غیر از تو مسئول این همه با سنگینی است که بر دوش گرفته ای!به کجا؟ چرا؟؟؟
    نمی دانی ،اگر می دانستی که رنج نمی بردی.شکوه نمی کردی.عاصی ودر مانده وآشفته نبودی.کمی خودرا نظاره کن می فهمی چه می گویم.