ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۶-۱۹-۹۱       » نظرات : 39

تا حالا خودت رو دست خدا سپردی؟ اگه سپردی که می دونی چه شگفت انگیزه دستای او…….و اگر نه!که بزار برات بگم اگه بتونی از اختیاری که مغرورانه بدان پایبندی دست بشویی وخود را دو دستی تقدیم او کنی چه اعجاب انگیز تو را می سازد، انگونه که جاودانه های زمان را ساخته است.وتو هنوز از پس قرنها حضورش را حس می کنی.

به جهان می نگری!چند میلیارد آدم از ازل تا کنون آمده و رفته اند؟اما چه کسانی هنوز هم زنده اند؟!ما  ما کجای تاریخ جای خواهیم گرفت؟ما که مدام در پی امروز وفردای خودیم!

دیدی حشره های مصرف کننده ای که نه ما بلکه هیچ کس نمی داند چه فوایدی برای دنیا دارند!اما هستند. در گوشه وکنار زندگی روزمره مان می بینیمشان .ما خیلی هامان همچون آن حشرات در حاشیه زندگی در خود می لولیم،از اینکه جهان بر وقف مرادمان نیست گله وشکایت داریم.عاصی  وافسرده از همه چیز بیزار وگریزانیم. بی انکه از خود بپرسیم به زندگی چه داده ایم که می خواهیم از او بگیریم.اصلا چرا هستیم وچکاری باید بکنیم.انقدر غرق خودیم و مغرورانه از زندگی طلبکار، که  یک روز قبل از آنکه با خبر شویم مرگ بر در می زند و باید برویم…بعضی از ما واقعا می میریم چون هیچ ثمری نه برای خود ونه برای دنیا نداشته ایم. دنیا هیچ اسمی از ما نمی برد. چون هیچ کجا یادی  و نشانی از حضور ما به خود ندیده است.ما همچون ملخ در این مزرعه زیبا جهیده وزیان آور بوده ایم.

ای کاش یک وقت، یک شب در خلوت خود این سوال را از خود بپرسیم:چرا هستیم؟؟؟نیازی به گشتن به دنبال جواب نیست.اگر سکوت را یاد گرفته باشی که جواب را خواهی شنید وگرنه در رهگذار عمر به تو خواهند گفت:که فقط برای رنج بردن وحسرت خوردن زاده نشده ای که این بسی حقیر و ظالمانه است. از پروردگاری عاشق چنین عملی بدور است.

ما عادت کرده ایم که همه کارها را خود به دست و اراده خود انجام دهیم. گاهی سرگرمی های تلخ و  شیرین زندگی یادمان می برد که یک حامی بزرگ قدرتمند داریم که لحظه ای از ما غافل نمی شود.شاید ما یادمان برود اما او هرگز فراموش نمی کند حتی رشد روزانه ناخن هایمان را….

انقدر از زندگی وآدمها بی اعتمادی دیده ایم که به خالق هستی هم بی اعتمادیم. اما بیایید یک بار …یک بار با تمام وجود او را بخوانیم وخود را به او واگذاریم. نگوییم نمی شنود شاید اشکال از گوشها وچشمهای ما باشد.دقیق ببینیم ضرر نمی کنیم. می دونید ما آدمیم اما هر حرفی را سرسری از کسی نمی پذیریم وقتی می گوید می خواهیم اثبات کند یا دلیلی بیاورد.خالق ما تنها زمانی می تواند خود را در ما به ظهور برساند که از اختیاری که از او  گرفته ایم دست بشوییم وخود را تسلیم او کنیم.قوانین نا نوشته خداوند تغییر نا پذیرند آنها را بشناسیم ابر انسان زمینیم و  همیشه زنده تاریخ…همچون حشرات در حاشیه هستی لولیدن شایسته هیچ انسانی نیست.

تسلیم شدن سخت است. دست شستن از کارهایی که یادمان داده اند دو دستی بدانها بچسبیم وتمام هم و غممان به سر انجام رساندن آن باشد گاهی غیر ممکن است .اما می دانید خدا همیشه در غیر ممکن ها حضور می یابد. تجربه کن حیران می مانی وان گاه خود به خود سر تسلیم فرو خواهی آورد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
می ایستم روبه مر کز عالم هستی، آرام واستوار پا بر زمین، ایستاده بر خاک.که ریشه وجودم در آن است.وتمام وجودم را متوجه خالقی لایتناهی می کنم .من اشرف مخلوقات پیش نماز می شوم وکل هستی پشت سرم به تقدیس خالقمان زبان می گشاییم.هماهنگ می شوم با کل موجودات زمین، هم آوا با آنچه خلق شده،رو به عالم امکان وشروع می کنم ستایش خالقی را که از عدم به وجودم آوردو مرا خلیفه خود در زمین قرار داد.زمزمه می کنم نام او را در اخلاصی بی ریا:

“بسم الله الرحمن الرحیم”به نام خودش، می خوانمش وصفاتش را زیر لب زمزمه می کنم.سپاس تورا پروردگار مهربانی که بخشنده وصاحب اختیار من وروزگارم هست.پس من تورا ستایش می کنم برای پیشبرد تمام زندگی ام که تو از آن آگاهی،از تو یاری می خواهم،ومی دانم راهی که تو نشانم بدهی راه اصلی زندگی ومسیر خشنودی ام خواهد شد.راه مرا از غافلان جدا کن.تویی که تنها خالق دنیایی،ازهمه بی نیازی وهمه به تو نیازمند، تویی که کسی مثل تو نیست.
دست روی زانو میگذارم در برابرش خم می شوم.به احترام آنچه می بینم از خالقی بی همتا،در درگاه پاک ومطهراش سر خم می کنم.
تو با عظمت وبزرگی ومن به قدرت لایزالت اعتراف می کنم.
اکنون به خاک می اقتم وسر بر زمین می گذارم.سجود معبود ، زیباترین جلوه عشق در برابر معشوق فدا شدن است.اما من با سجده اوج می گیرم تا بی نهایت اخلاص بالا می روم وسرشار از همه انرژی های موجود در عالم به زمین باز می گردم.هیچ مرزی نیست.می دانم که از اویم به او باز می گردم.با آوای زمین هماهنگ می شوم.با عظمت وشکوه زمینی که هر چه در آن اکنون همراه من به ستایش خالق خود مشغولند.همه از اوییم ونام اورا نجوا می کنیم.
پاک ومنزه است پروردگار ما وما مقام بلند اورا می ستاییم.
زمزمه هامان با عالم کائنات یکی می شودوقدرت عشق او را برایمان هدیه می آورد.
می ایستم ودستان پر از نیازم را به درگاهش دراز می کنم:بزرگ من، خدای من،مرا همواره در ملکوت خود نگاه دار ونیکی ها را برما ارانی کن.واز آنچه مرا از تو دور می سازد مصعونم بدار.ترس هایم را از بین ببر ویاری ام کن .به جای اینکه جوینده عیب ها باشم یابنده عشق قرارم ده.

وباز هم آوا با کل مخلوقاتش اعتراف می کنیم که کسی جز اوشایسته پرستش نیست.اوست که یگانه آقریدگار ماست وکسی جز او برما حاکم نیست.پس به قدرت واراده او پیش می رویم ولحظه لحظه زندگی رابا عشق لمس می کنیم.
پروردگارا،تو بزرگ وپاکی، ستایش مخصوص توست.معبود ماتویی وما تو را می ستاییم.

دیگر چیزی مارا هراسان نمی کند.چیزی وجودمان را نمی آلاید.وهیچ قدرتی توان تسلط بر مارا ندارد چرا که اوست ما را راه میبرد.اگر او زندگی مارا نوشته پس هیچ اتفاقی بیهوده نیست، وتسلیم میشویم در برابر خواسته واراده او.ومی خواهیم که قدرت تسلیم شدن در برابر خواسته اش را به ما ارزانی کند.
مرغ باغ ملکوتم نی ام عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

دیوار نیاز ها

می دانی چرا انسان می رنجد؟؟؟این سوال روزهای کودکی ونوجوانی وجوانی ام بود.گر چه انسان می رنجد ولی حقیقت چیز دیگری است.نمی دانم این جمله را کجا شنیدم.اما همیشه می پرسیدم حقیقت چیست؟؟؟
انسان می رنجد چون انباری از تعلقات وخواسته ها،تمایلات وآرزوهاستهر زمان یکی از این خواسته ها مورد تهدید قرار گیرد آدمی به خود می لرزد.
اگر بتوانی زلال شوی چون آب، رها وروان.به هیچ رنگ وقالبی دل نبندی ودر همه جا جاری شوی .هیچ قدرتی توان آزردنت را نخواهد داشت.آب روان آزاد است به شکل وقالبی در می اید بدون آنکه به رنگ وشکل آن در آید.ودر آخر همان آب است.آب هر گز آلوده نمی شود.
جسم انسان اگر انباری باشد پر از نیازها وآروها.هر زمان که یکی از آنها بر آورده نشود رنج خواهد برد.اگر به نور تبدیل شوی یا آب هر گز رنج نخواهی بردهر زمان از هر چه هست لذت می بری وبه هیچ چیز دل نمی بندی.
رها زیستم زیبا ترین نوع زیستن است جسم منبع نیاز ونیاز مبدا وابستگی.تا زمانی که انسان از تعلقات وتمایلات زمینی نمیرد.آرامش نمی یابد.”بمیر ای دوست قبل از مرگ ،اگر خوش زندگی خواهی”
چقدر زیباست گذشتن از تمام آنچه پاهایت را بر زمین میخ کوب کرده است.هر زمان که می رنجم زنگ هشدار در من بیدار می شود.هنوز در بند زمینم.هنوز مانعی هست بین ومن روحم.آن چیست که در من مقاومت می کند؟؟؟
هر رنجی زنگ هشداری است که می گوید هنوز کاملا رها نشده ای.هنوز تسلیم نشده ای.هنوز دیواری است که با بر خورد نیازها ایجاد درد می کند.این دیوار باید فرو ریزد.
جسم را از میان بردارتا هیچ نیازی تو را به تسلیم واندارد.
جسم را ازمیان بردار تا هیچ تهدیدی تو را خلع صلاح نکند.
جسم را از میان بر دار تا هیچ لذتی تو را پایبند نکند.
جسم را از میان بر دارتا تابش نوررا در خود شاهد باشی.تا پرواز را باور کنی.جسم را از میان بر دار تا انعکاس قدرت خدا را درخود تماشا کنی.
جسم را از میان بر دار تا محدویت خود را از میان بر داری.همه چیز تا بی نهایت مال توست.