ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۱-۰۴-۹۱       » نظرات : 22

نمی دانم چرا؟اما می نویسم وبعد فکر می کنم چرا؟ونگاه می کنم!

کسی درون من است ویا شاید من در درون کسی!او می گوید بنویس، ومن قلم می گیرم بدست ومی لغزم برتارهای کاغذ ومی نویسم!من فعلم! فاعل کس دیگریست!به هرچه تکیه می کنم فرو می ریزد.نمی دانم چرا!!!

می اندیشم شاید تکیه گاه واقعی را نیافته ام ودر این جستجوی پردردسر و حادثه ساز دردآور مثل غریقی به هر تکه چوبی چنگ میزنم.هر روزنه کوچکی را راه نجات می یابم اما دریغ!

ادعایم خداشناسیست.اما تا به ساحل امنی می رسم خدا را فراموش می کنم.هنوز باور نکرده ام خالقم را.هنوز طاقت آن را که در آینه بنگرم ونقش اصلی خود را ببینم ندارم.هنوز طاقت ندارم تصویرم را در چشم آفریدگارم بنگرم.تنها کسی که تصویر اصلی مرا با خود دارد و می تواند نشانم بدهد

می ترسم! می ترسم اندازه آن تصویر نباشم.می ترسم تصویر واقعی ام را خراب کرده باشم.می ترسم در شان آن تصویر که خدا از من کشید و فرشتگان را  واداشت تا برآن سجده کنند نباشم.می ترسم آن احسن الخالقین را پست کرده باشم.وحشت ویرانی بدست خویش آزارم می دهد.پریشان واسیرم می کند.چه هولناک است تمام زندگیت طعمه خاک شود.بی اندیشه اینکه بیندیشی چرا وچگونه امده ای!!!

شریعتی می گوید:خدا انسان را افرید وزمین ودریا وکوه وجاده ها وصحراها را،تا بنوازد بنده ای را که در عدم آفرید و عاشقش شد!دنیا را برای او رنگ زد ومعطر کرد.رویاند تا انسان را به جشن بزرگ زندگی دعوت نمود! گیاهان روییدن اغاز کردند و سایبانی بر سرش شدند.جنگل ودریا پر نعمت شد.وخدا به تماشای زمین نشست و انسان هرچه اراده کرد خلق نمود. وانسان هر روز مغرورتر ومغرورتر تصویر خدا را فراموش کرد وخود را غرق در امکانات ونعمتهای زمین کرد.

سالها می گذرد وخدا هنوز ما را تماشا می کند با تمام این جنایتها و انسان کشی ها ونابودیها،کشتار بیگناهان و ویران کردن زمینها و فریاد مظلومانه انسانها…او هنوز با دیدن تمام عصیان آدمی هیچ نمی گوید.هنوز عصیان وآشوب زمین را می نگرد.هنوز با خلقت خویش مهربان است. با دیدن تمام آن تصاویر رقت انگیز و تمام نسل کشی ها وخونریزیها وجنایتها و کشتارها هنوز صبورانه به زمین می نگرد. وچشم براه بنده ایست که باز گردد و تصویر خویش را در او بنگرد.ببیند وبشناسد او را.

او هنوز بربام آسمان ایستاده است ونگران مخلوقی است که از خود وخالق خود هیچ نمی داند.او هنوز منتظر بنده ایست که از دغدغه زمین اندکی بیاساید وسر برگرداند واو را بنگرد.هرچه می خواهند بر آورده می کند اما این موجود عصیانگر هنوز سیراب نشده است.هنوز حریصانه در جسجوی بیشتر زمین است است برای اینکه بیشتر داشته باشد هم نوعانش را به نابودی می کشاند.وغافل که نمیشود زمین وداشته هایش را صاحب شد.

خدا هنوز منتظر است.امشب این سحرگاه سر بردارید واو را بخوانید وببنید که چه با شوق وتماشا شما را می نگرد.سر بردارید اورا از روی عشق بخوانید نه از روی نیاز!سحرگاه اگر گوشهاتان به نوایی از ملکوت هوشیار شد در هر حالتی او را بخوانید و دعا کنید که در این عصر آشوب  و وحشت بتوانیم حق را پیدا کنیم و تا از زمین و اسارت آدمیانی که  ازآدمی فقط شکل ظاهرش را دارا هستند نجات یابیم.دعا کنید تا به عزت زنده باشیم تن به ذلتها ندهیم.دعا کنید در مصیبتها صبور باشیم وعصیان نکنیم!

ملکوت خدا هنوز جوینده ای می خواهد تا درهای اجابتش گشوده شود.پس بیایید خالقمان را در یابیم.تا کنون به هرچه تکیه کرده ایم و هرچه را خوانده ایم  فرو ریختته است.بیایید از خواندن او که فرمول بودنمان را می داند فرار نکنیم. دنیا به نیک خواهی ما محتاج است.بارها شنیده ایم خدا به برکت دعای شخصی، اشخاصی از مصیبت نجات بخشیده است.تمام زخم زمین از دوری مخلوقی از آفریدگار خویش است.دردهای زمین را نه! رنجهای خودمان را درحضور خدا التیام بخشیم.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۸-۱۸-۹۱       » نظرات : 51

دو سه روز پیش یکی ازم پرسید:واسه چی نماز می خونی؟بی آنکه بیندیشم پاسخ دادم:برای اینکه خیلی ضعیفم!

واو دوباره پرسید از کجا فهمیدی نماز خوندن قویت می کنه؟بهش یه جواب ساده وکمی شوخ دادم.گفتم از موبایلم!چون هر وقت ضعیف میشه منو مجبور می کنه وصلش کنم به منبع قدرت، تا نیروی کافی برای قابل استفاده بودن رو پیدا کننه.

نماز می خونم چون فهمیدم منم ضعیفم اگه به منبعی برای نیرو گرفتن وصل نباشم از این یه مشت پوست واستخوان ویه مغز فراموشکار هیچ کاری بر نمیاد که اگه هم بیاد یا به خودم صدمه می زنه یا به دیگری.

فهمیدم به تنهایی نمی تونم از پس این زندگی و این من بلند پرواز و عاصی بر بیام.نماز می خونم چون فهمیدم باید روزی پنج مرتبه خودم روبه یک قدرت برتر بسپارم تا ازم محافظت کنه.در واقع روزی پنج نوبت رو به سوی یه نیروی  قدرتمند می کنم وازش می خوام منو در برابر هر قدرت زیان آوری ازم حمایت کند.غرور مجروح شده ام را التیام بخشد.براده های حیات آدمی به یک مغناطیس قوی  برای جمع آوری ومحافظت نیازمند است.تمام پریشانی یک روح را فقط سازنده آن می داند.

نماز می خوانم نه برای اینکه او به تشکر وسپاس من چشم دوخته باشد.نه! نماز می خوانم چون من به او محتاجم.محتاج اینکه مرا دریابد.وبه خودم وانگذارد. که می دانم سقوطم حتمی است.به یادم آورد که هنوز آدمم. وچهره انسانی ام را نشانم بدهد تا منحرف نشوم.وفراموشم نشود.هر آچه بر آدمی می گذرد بی او بدون یاری او حتی اگر در قله افتخار هم ایستاده باشی دوامی نخواهد آورد.بدون او همواره محکوم به تنهایی وزنجیر و غربت و وحشیگری وشکنجه و بی رحمی وجنایت هستیم. بی او تنهاییم!!! او بدون ما کم ندارد.ما بدون او هیچ نداریم.ما اگر بدانیم وبخواهیم صفا وصداقت واستقلال واستغنا و رهایی مطلق را فقط در وجود خدا می توانیم بیابیم.

حالا! نماز می خوانم چون دیدم هر موجود ضعیفی در این دنیا خودش رو به یه ابزار قدرتمند مجهز کرده تا بتونه در مقابل ابر قدرتها  ایمن بمونه.هر آدم عاقلی برای ادامه حیات وزندگی درست به حمایت یک قدرت برتر نیاز داره.یه عده این قدرت رو در پول، خانه، ثروت، … وامکانات رو زمین می بینن.اما من دیدم ثروتمندایی رو که حتی قادر نبودن با تموم ثروتشون در مقابل یه حادثه ناگوار ایمن بمونن دیدم آدمایی رو که با زور وقدرت بدنی که داشتند در برابر یه ویروس کوچک ناتوان بودند.وبا تموم یال وکوپالشون با یک بیماری از بین رفتند وبی آنکه نام نشانی ازشان بماند.در زندگی آدمی همیشه مالکیت وخودپرستی و مال پرستی و زیاده خواهی. فقر وخیانت، لذت پرستی وهوسبازی وظلم وزور فساد او را که جانشین  وامانتدار خدا در زمین است درحد مبارزه برای زنده بودن حقیر می کند.پس چه چیز از انسان ماندن آدمی دفاع می کند؟ تا ما در حد بودن حیوانات سقوط نکنیم؟!

با کمی تامل می بینیم کسانی رو که خود را به خالقشان سپردند چگونه هنوز از پس قرنها وسالها در بلندای زندگی زنده تر از همیشه ایستاده اند.کسانی که دریافته بودند بودن با معبود خواندن وگوش دادن به او آنها را از تمام دغدغه ها ونیازهای زمین بی نیاز می کند.دیدم و دیدم وتا به این جا رسیدم که موجود ضعیف وناتوانی مثل من برای اینکه تا آخر رد پای خوبی از خود در جهان به جا بگذارم وزندگی ام  ارزش این همه سختی و رنج بردن را داشته باشد به یک حامی قدرتمند بی زوال نیازمندم. و چه کسی بهتر وبالاتر از کسی که منو ساخته و خودش فرمولم رو می دونه.

نماز می خونم چون می دونم در هر لحظه از زندگیم در معرض چه خطرها وچه اسیبهایی قرار دارم. اگر حمایت او نباشد من هر لحظه در معرض سقوطم در معرض شکستن، فریب خوردن، آزار دادن،  بی نام نشانی نابود شدن…پس دست از دشمنی با خودم بر میدارم خودم  رو علاقه هام  رو به خالقی می سپارم که خود می داند چگونه وچطور از آنها حفاظت کند.

نماز می خونم تا خودم رو به آن توانای قادر بسپارم تا دستم رو بگیره ومنو در سایه خود از شر هر قدرتی که توانایی مبارزه با آن را ندارم حفظ کند.اینکه می گویند با خدا باش وپادشاهی کن حقیقتی انکار نا پذیر است کسانی که با خدا هستند هیچ قدرتی توانایی مبارزه ومقابله با آنها را ندارد.آنها هر چه اراده کنند همان می شود.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

 

در زمانی نه چندان دوراز شر شیطان به خدا پناهنده می شدم.از شر نگاهای شوم.از ترس حسودان.بد گویان.بدخواهان…!
در زمانی نه چندان دور دشمن من.کسانی بودند که برخلاف میلم عمل می کردند.فکر می کردم در صدد اسیب رساندن به من هستند.در زمانی نه چندان دور. از دست آدمیان که به خیالم دشمنم بودند و مرا رنج می دادند. به خدا پناه می بردم.
برای حفاظت از خود ارتباط هایم را قطع می کردم.تنهایی را به رنج کشیدن وآزرده شدن ترجیح می دادم.
در زمانی نه چندان دور:در حصاری محکم از غرور وبی اعتنایی خود را از شر دنیا وآدمیان حفظ می کردم. در زمانی نه چندان دور حیال می کردم آنچه مرا رنج می دهد همانا دیگران وکارها وافکار آنان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اکنون:که در پیله تنهایی می اندیشم.از انچه بر من عیان میشود بینهایت هراس دارم.اندیشه من؟!
آنکه دشمن ام بود،آنکه امنیتم را به خطر می انداخت،آنکه زخمی ام می کرد.آنکه رنجم می داد،آنکه مرا اسیب می رساند همانا خود من بود!!!!!
هیچ کس جز خود من آنقدر قدرت نداشت که عذابم بدهد. هیچ کس آنقدر توانا نبود که شاهد رنج بردنم باشد. جز خود من.
من! منی که تنها دارایش غرور سخت وسنگین اشرافیت بود.اشرف مخلوقات!!!!!!!؟؟؟؟؟
حال دیگر از کسی نمی ترسم. من از خودم می ترسم.از فرشته.از نگاهش. از افکارش.از کارها وحرفهایش…من از دست او ست که به خدا پناه می برم.از حرفها وافکار او…که تا حرف میزند!اتفاق می افتد.تا فکر می کند می بیند. من از او می ترسم. چون حرفها وافکارش خیلی زود جامه عمل می پوشند.حال از حرف زدن هراس دارم .می ترسم اتفاق بیفتد.از اندیشیدن هراس دارم مبادا به حقیقت بپوندد..
ذهن من گاهی چون اسب چموش افسار گسیخته به هر جا می تازد.ومن عاجز از رام کردن او، تنها شاهد تاخت وتاز افکاری می شوم که فقط مرا آزار می دهند.وهیچ سودی به حالم ندارند.حال از خودم گریزانم.اما به کجا؟؟؟مسئول اول وآخر تمام تلخی های زندگی ام خودم هستم.چه کسیب را مقصر بدانم.چه کسی از من به من نزدیکتر است؟چه کسی غیر ازخود من اختیار مرا دارد؟؟این موجود خاکی وخودخواه که فکر می کند اختیاردار زمین است.غافل که در روزی نه چندان دور زمین اورا خواهد بلعید.باید به فکر چاره باشم.باید خودم را به خدا بسپارم.باید خودم را به او واگذار کنم.وتمام او شوم تامن از میان بر خیزد.تا من هستم رها نخواهم بود از رنج بردن. او نخواهد کذاشت از بودنم لذت ببرم.بادی از دست من رها شوم.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 3

سلام:
می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم.
امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی!
سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم.
تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم.
ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم.
نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم.
نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست.
ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم.
وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم.
ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟
اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است.
تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

عهدی که با خدا بستم چه بود؟کجا بود؟کی بود؟آن پیمانی که باخدا بستم برای چه بود؟ می دانم ،خیلی چیزها را می دانم.می دانم چگونه خلق شدم،از چه خلق شدم،چطور خلق شدم.اما نمی دانم برای چه خلق شدم؟ می دانم چه جنگی سر آفریدنم به پا شد.بسیاری مخالف بودنم شدند.می دانم چگونه عزیز کرده خدا شدم وچگونه عده ای قسم خوردند راهم را به سوی معبودم ببندند. می دانم ابلیس نتوانست بودنم را تاب بیاورد وسوگند خورد به خالقم صابت کند من لایق خلیفه شدن نیستم.می دانم خیلی چیزها را می دانم. می دام دنیا را مسخر من ساختند تا ازآن لذت ببرم ومن چه خودخواهانه آن را از آن خود پنداشتم وفراموشم شد کجایم؟چرایم؟وبه کجا می روم؟؟؟ گورستان را دیدم وفقط تاسف خوردم به حال رفتگان،چرا؟چه بی خبرم من!!!گورها را دیدم، دلتنگ شدم برای ندیدنشان.جسم های بی جان دیدم واشک ریختم. ولی یادم نیامد چه عهدی با خدا بستم؟؟؟ دنیا هر روز با فریبی تازه وهزار رنگ چون خواب شیرین شد برایم.وای به روزی که بیدار شوم.می خواستم دنیا مال من باشد.بالاتر از همه،بهتر از همه، زیباتر از همه،برتر از همه،محبوبتر از همه،خیال کردم آسمان مال من است بی خبر که آسمان به کسی اجازه دست درازی نمی دهد!!! می دانم، خیلی چیزها را می دانم.می دانم چه باید بکنم به عنوان یک زن، یک مرد، یک همسر،یک پدر، یک مادر،یک خواهر ، یک برادر،یک ریس، یک کارمند،…میدانم چه کاره ام وچه وظایفی دارم.چه حقوقی دارم وچه حقی. اما به عنوان یک بنده؟؟؟به عنوان یک بنده، نمی دانم چه کاره ام؟کی هستم؟چه کار باید بکنم؟چه حقی دارم؟چه حقوقی؟؟؟ تو می دانی؟؟؟؟

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

کی وکجا می شود دوباره اتشی گلستان شود؟؟؟چه کسی می تواند این بار ابراهیم شود برای خدا!با خود می اندیشم :آیاخدا برای ابراهیم خدا بود یا ابراهیم برای خدا ابراهیم؟؟؟
آنچه می یابم ایمان خالصانه بنده ای است به وجود معبودی که تمام وجودش را از او می داند.پس اگر این معبود اراده کرده در آتش بسود، چه باک.
کاش می توانستم ابراهیم باشم بر آتش زندگی.کاش می توانستم ابراهیم باشم برای خدا.اکنون که همواره در آتش ترس، دلهره،اضطراب، بیماری ورنج های بیشمار می سوزم.کاش می آموختم از ابراهیم، قبل از اینکه با تعجب به زندگی او بنگرم وانگشت تعجب بر دهان بگیرم وهزار سوال بپرسم واحساس پدرانه اش را زیر سوال ببرم.
می آموختم که تسلیم محض بودن در مقابل معشوق یعنی چه؟؟؟

حافظ چه زیبا گفته است”از تو به یک اشاره ،از ما به سر دویدن”.
یقین ابراهیم هنگامی که در دل آتش پرتاب می شد فقط این بود آنچه را خدا می خواهد من با جان ودل می پذیرم.چقدر زیباست این لحظه.راضی به رضای معشوق بودن.
چقدر، چند سال طول می کشد تا دریابی که تو تنها جسم نیستی.جسم ماموری است در خدمت روح.تا او ماموریتش را در دنیای خاکی انجام دهد.وابراهیم این را می دانست.عشق کوه را می شکافد وایمان دریا را واعتماد آتش را.
ابراهیم صدای خدارا می شنید چون از بند تعلقات آزاد بود
می خواهم ابراهیم شوم در اخلاص، در ایمان ، درباور ویقین.می خواهم تمرین کنم بودنم را. خودم را محک بزنم.شاید تاریخ دوباره تکرار شود.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دونی مشکل ما آدما چیه؟اینکه هر گز حاضر نیستیم آنچه رو که هستیم رو بپذیریم.ومدام می کوشیم اونی باشیم که نیستیم.
هر روز نقاب های گوناگون به چهره می زنیم وخود واقعی مان را پشت این نقاب ها پنهان می کنیم وبه مرور زمان خودمان را گم می کنیم وبه نقابها دل می بندیم.
اما هر چه اصل نباشد از بین می رود وبا کنار رفتن نقاب دوباره چهره اصلی خودما نمایان می شود وما را دچار بحران می کند.اگر یاد بگیریم که آنچه را هستیم بپذیریم وموهبت آنگونه بودن را در یابیم وآن را نشان دهیم.دیگر مشکلی با خود نخواهیم داشت.
ما همواره پشت نقاب ها وعنوان ها ومقامهای خود پنهان می شویم تا خود واقعی مان را نشان ندهیم.به هر کاری دست می زنیم تا آنچه

هستیم مخفی بماند.
چون از بچگی به ما آموخته اندآنچه هستیم نباشیم.داد نزنیم.پر خاش نکنیم.شلوغ نکنیم.عصبانی نشویم.تمام احساسات واقعی ما در کودکی سر کوب شده است.وشده ایم آنچه ما نیست.
انتظارات ونظرات دیگران ما را از خود واقعی مان جدا کرده وشده ایم حاصل نگاه ودلخواه ومورد تایید دیگران.واین آغاز عصیان آدمی است.ما همان هستیم که یک کودک در آغاز تولد هست.
ما یاد گرفته ایم اسیر قانونی باشیم که خود وضع کرده ایم.از دیگران می رنجیم چون خصلتی را در وجود او می بینیم که در خود سر کوب کرده ایم.درد می کشیم چون خصلتی که اصل ما بود رادر خود حبس کرده ایم.وآن بر روح ما سنگینی می کند.
پذیرش وآزاد کردن احساسات اولین راه رسیدن به آرامش است. اماجامعه ای که در آن زیست می کنیم.این را از ما نمی پذیرد.مدام ما را وا می دارد که خودمان نباشیم.
تابع او باشیم وتا زمانی که تعریف مشخصی از خود نداشته باشیم با این نقابها در گیر خواهیم بودوتا روز آخر به کسانی برخورد خواهیم کرد که نفرت وانزجار وهراس را در ما به وجود می آورند.
در واقع آنها مالک احساست ما هستند.تا زمانی که صاحب خود واحساسات خود نباشیم دیگران از ما به نفع خود سود خواهند برد. وما انباری از خواسته ها وتمایلات واحساست دیگران خواهیم بود.
وسر خورده وپریشان دنبال راضی کردن خود به جایی هم نخواهیم رسید.آنچه مارا رنج می دهد رفتار دیگران یا عمل توهین آمیز آنها نیست.احساسی است که درون ما دفن شده است.خود من است که زندانی شده است
در ها را بسته ام تا انکارش کنم.واو فریا می زند وآزارم می دهد.چیزی که تعریف نشده باشد معنی نخواهد داشت.رفتاری که در وجود دیگران تو را آزار می دهد ریشه اش در درون خود توست.باید آن را بپذیری وبا تعریف آن به خود واو اجازه دهی تا کامل شود.احساست ما خود واقعی ما هستند.