ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

آنقدر زیبا وعمیق به درختان نگاه می کرد که تعجبم را بر انگیخت.
پرسیدم بر ای چه اینقدر عاشق طبیعتی؟در حالی که علم هر روز شگفتی های بیشتر وبهتری را به نمایش می گذارد
لبخندزذ:نمی دانم.انگار روحم با طبیعت سازگار تر است تا صنعت.از طبیعت بیشتر می آموزم.در حین گفتگو به رودی رسیدیم که گوشه ای از آن پر از آشغال وزباله بود.نشستم ومشتی آب بر داشتم .کنارم ایستا ده بود ونگاهم می کرد گفتم:چه چیزی در این طبیعت پر از لجن واشعال وجود داردکه تو بیاموزی؟
کنارم نشست وبا لبخند .گفت:اینجا را نگاه کن.انسان مثل آب روان این رود جاری وزلال وپاک است.
اگر قسمتی حتی قسمت کوچکی از وجودت را جایی جا بگذاری یا بیالایی مثل این آب جدا مانده از رود روان گندیده ونا مرغوب خواهد شد.
ایستایی تو را به ,مرداب, می کشاندو رنج ماندن سخت است برای اینکه بتوانی هماهنگ با زندگی جلو بروی باید جرائت پذیرفتن رویداد های زندگی را داشته باشی.
جرائت تغییر وتحول را.خودت را باور کنی تا به آنچه بودی برسی.
این رود جاری است ونیازی به ایستادن ندارد تا جایی را صاحب شود.ما مسافریم ونیازی به خرید مسافر خانه نداریم.شاید مسخره باشد ولی باور کن خیلی از ماها اینگونه می اندیشیم می خواهیم جاده ای که می رویم مال ما باشد.آنقدر سرگرم این جاده می شویم که رفتم فراموشمان می شود.

فقط می توان از آنچه که هست لذت برد نمی شود چیزی را در زمین تصاحب کرد .
آسمان را کسی نمی تواند به نام خود سند بزند.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

پنجره اتاقم راکه می گشایم،یک درخت تناور شاخه وبرگ هایش رابه اتاقم هدیه می دهد.تا چند سال پیش این درخت،نهالی بیش نبود.آن وقتهافقط برگ داشت وساقه ای نازک.
حتی شاخه هایش هم توان ایجاد سایه ای را نداشت.بعدها گاهی شکوفه می داد،اما هر باد ونسیمی شکوفه هایش رامی ریخت.
اما اکنون این نهال کوچک درخت تنومندی است که راحت می شود پشت آن پنهان شد.سیب هایش همه همسایه ها را بهره مند می کندوشاخه هایش استراحتگاه پرنده گان است وبرگهایش سایه بان کسانی است که محتاج سایه ای هستند برای رفع خستگی.
این درخت جلوی چشمان من رشد کرده است.هر وقت که برگهایش را از دست می دهدتا دوباره پر از برگ شود.ریشه اش محکمتر وشاخه هایش بلند تر می شود
اما انگار هر گز از دست دادن شاخ وبرگها برای او سخت وسنگین نیست.شکستن شاخ وبرگها یش در اثر باد وطوفان وبرف برای او درد اور نیست.چون بعدش ریشه ای محکم وقوی بدست می آورد
اماما آدمها،عادت کرده ایم که در مسیر زندگی هیچ چیزی را از دست ندهیم.از دست دادن هر برگ کوچکی وجودمان را می خراشدودنیایمان را ویران می سازد
وابستگی ما به بودن تا حدی است که فراموش کرده ایم برای چه آمده ایم .همیشه عادت کرده ایم خط مستقیمی را به جلو برویم.
من همراه این درخت بزرگ شده ام وامروز که با او یک جا نشسته ام احساس می کنم او از من موفق تر است.
از دست دادن ها اورا نرنجانده اند،بلکه قوی تر کرده اند.بادها وبرفهای زندگی نه تنها پژمرده اش نکرده،بلکه پربارترش کرده اند.او نه تنها از این راه آمده خسته وافسرده نیست،بلکه آنقدر محکم وقوی ایستاده که به هر کسی که با او درارتباط است.سود می رساند.
امامن چه؟!من که حتی جدا شدن از یک برگ را طاقت نمی آورم.من که شکستن یک ساقه کوچک خط زندگی ام را تغییر می دهد.فکر می کنم اگر می توانستم غم برگهای رفته را فراموش کنم وبه فکر ساختن شاخه های محکمتر باشم.می توانستم برای خود ودیگران مفید باشم.
درخت روبه روی پنجره اتاق من می داند که اگر نبخشد جایی برای ستاندن نخواهد داشت.او هر پاییز بخشی از هستی خود را به زمین می بخشدتا در عوض ریشه ای محکم وقوی داشته باشدومیوه ای پر بار…
او می بخشد بی ریا وبدون توقع.بدون اینکه لحظه ای از این بخشیدن آزرده خاطرشود.او شدن می خواهد ومن بودن.فرق من واو در همین است.
من به آنچه دارم قانعم واو هر پاییز می بخشد تا در بهار بیشتر بستاند.می خواهم شدن را تمرین کنم
یادم باشد که هیچ هدفی مستقیم وبدون واپس روی بدست نمی آید.
دانه به نهال،نهال به درخت ودرخت منتظر رسیدن بهار می ماند تا هزاران شکوفه را شکوفاتر کندوتنها آن زمان زندگی به بار می نشیند.
امروز بعد از مدتها در بهاری دیگر دوباره پشت این پنجره ام. وچشم به شکوفه های سیب این درخت دارم وبه این فکر می کنم:
زندگی جاده ای است پر از ایستگاه هایی برای بخشیدن ومن اگر یاد نگیرم که ببخشم.جایی برای ستاندن نخواهم داشت.