ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

عشق!!! میشه که معنی شود؟نه!خیلی کوچک بودم که یک تعریف از این کلمه شنیدم”هیچ وقت نمیشه عشق رو فهمید تا زمانی که عاشق شوی ولی حتی آن زمان هم از معنی کردن عشق عاجزی.”
عشق نیاز نیست.عشق رهایی از بندی است که نیاز خوانده می شود.عشق رها می کند می بخشد وشاد می ماند.اگر کسی را به بهانه عشق محدود کنی او را به بند کشیده ای.این عشق نیست این نیاز است.
عشق هیچ محدویتی ندارد.قوانین واجبار ندارد.شرط وشروط نمی گذاردترس وتردید را به خود راه نمی دهد.
تحمیل هر کدام اینها به عشق یعنی اسارت.عشق می گوید وقتی کسی بر خلاف میل تو رفتار می کند دوست داشتن خودرا از او دریغ نکن.
اگر کسی انتخابی غیر ازتو داشت تنهایش نگذاری.به عشق وعلاقه هایش احترام بگذاری.دوست داشتن کسی دلیل براین نمی شود که علاقه هایش را از او بگیری.
نمیشه با علاقه به کسی عشق او را در قلبش بکشی. به او بگویی من عاشق توام.
شاید علایق او با تو متفاوت باشد.اگر نمی توانی به عشق او احترام بگذاری از او دور شو.بگذار زندگی کند.رهایش کن ویاد بگیر انسان ها را به خاطر خودشان دوست داشته باشی نهبه خاطر خودت.
این گناه کسی نیست که نمی تواند اون طوری که تو می خواهی رفتار کند.
وابستگی به اشیا وآدمهامثل زنجیری است بر پای آدم.مثل قفس برای پرنده.کلید این زنجیر بدست خود ماست.با گذشتن از هر آنچه می خواهد پای رفتن مارا سست کند.
با رها شدن از تعلقات زمینی عشق را بر می گزینیم.عشق در امتداد مرزهای زمینی وبا گذشتن از تمایلات جسمانی به دست می آید.

 

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , زندگی , عاشقانه , عشق , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 27

     

    گفتم دوستت دارم و او
    وحشت زده نگاهم کرد واز جا برخاست ونگاه مغرور وتبدارش دلم را به ویرانی کشاند.
    ومن قامت بلند وورزیده اش را دیدم که از چهار چوب در گذشت وسایه اش به دیوار اتاق جا ماند.
    وچشمان من به روی سایه بلند او پرده ای از اشک کشید.
    سایه اش هنوز روی دیوار اتاقم جا مانده است ومن هرروزبا سایه اش حرف می زنم.هر روز که چشمانم را می گشایم به او می گویم که دوستت دارم.واوفقط گوش می دهد.
    اما چرا؟؟؟چرا خودش این را پذیرفت؟؟؟
    مگرازمن چه می خواست به غیر از دوست داشتن؟؟؟

     

  • » دسته بندی ها: روابط , عاشقانه , عشق , متن ادبی