ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

چرانگاهم نمی کنی؟؟؟نگاهت می کنم که چگونه دیده گانت رااز من دریغ می کنی.چشمانت را می دزدی .به هر چیز پناه می بری تا از نگریستن به چشمانم بگریزی!!!!چرا؟؟؟
از چه می ترسی؟چه چیزی در نگاهت پنهان است که هراس افشا شدنش را داری؟؟؟
کدام بخش از وجودت از دیده شدن هراس دارد؟نترس من تورا آنگونه که هستی می پذیرم.چرا که می دانم آنچه هستی حقیقی ودور از دروغ وریاست.پس خودت باش .آنچه از خود واقعی ات پنهان کرده ای به توجه تونیازمند است تا تورا شاد نگه دارد.
شده ای یک راز ومی دانم اگر نتوانم بشناسمت دلسرد خواهم شد.من رازها را دوست ندارم.بگذار دیوارها فرو ریزند.
خودت باش.گوشه های تاریک وجودت سر در گمم می کنند.
بگذار ببینمت.نترس از افشا شدن.انسانها مدت زیادی در راز زنده نمی مانند.
نخواه که به دیدن نقابی دلم را خوش کنم.بگذار حقیقت هر چه که هست.چون خورشید برما بتابد.چرا که خالق ما، مارا از روی حقیقت آفرید.
پس بیا با حقیقت خو بگیریم.عشق از حقیقت ظهور می یابد.
حقایق را به دلخوشی های ناچیز وگوتاه مدت نفروش.من دروغ هایت را باور می کنم اما تو از عشقی ناب محروم می شوی.
نگذار دل به نقابها ببندم.صداقت را برایم هدیه بیاور.من بوی ناب حقیقت را می شناسم.بگذار تو را ببینم.نه صورتکی که از رویا سر براورده است.
میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , زندگی , عاشقانه , عشق , متن ادبی
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

    کاش می تونستی

    کاش می تونستی، خودت رو ببینی از پس این همه نقاب،این همه باید ونباید، واین همه قانون که همه برای مهار تو مهر تایید خورده اند.
    از پس این همه در که به رویت بسته اند.وتو شرطی شده ای مثل موجودی که به عمل دیگران عکس العمل نشان می دهد.به راهی می روی که اجدادمان رفتند.راه آدم حوا…
    راهی مطمعن وهموار…
    اما می دانی حقیقت همیشه به خواص رخ می نماید.
    بیا این دیوار ها را فرو ریزیم.وبه آسمان پر گشاییم.بیا از انچه به خاطرش آفریده شده ایم آگاه شویم.راه هموار راه راحتی است .اما خیلی زود دچار روز مره گی می شوی.
    بیا تا مثل گوسپندان به انچه می گویند بدون اندیشه عمل نکنیم.بیا تا بدانیم که بد بختی فقط یک واژه است نه جزیی از سرنوشت من وتو…
    بیا وتردید نکن که روزی می رسد راه راست خود را به ما می نماید.بیا این راز را بدانیم که بین من وتو خدا هیچ حائل نیست.
    نه راهنما می خواهیم نه نقشه نه راه…
    او ما را می جوید پس بیا تردید را کنار بگذار وگوش کن.اوصدایش از لحظه لحظه زندگی به گوش می رسد