ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۶-۹۰       » نظرات : 1

.
چراانسان می رنجد؟
این سوال رروزهای کودکی ونوجوانی ام بود.”گرچه انسان می رنجد ولی حقیقت چیز
دیگری است”.نمی دانم این جمله را از کی شنیدم اما همیشه از خودم می پرسیدم حقیقت
چیست؟
حقیقت؟؟؟!!!
انسان می رنجد چون انباری از تعلقات،خواسته ها و تمایلات و آرزوها وتوقعات و
نیازهاست.وهر زمان که یکی از این خواسته ها مورد تهدید قرار گیرد،آدم به خود می
لرزدورنج می برد.اگر چون شیشه باشی بدون رنگ و لعابی وهمه چیز را از خود عبور
دهی ممکن است یک جا بشکنی.اما اگه همچون آب باشی روان و زلال به هیچ رنگ و
قالبی دل نمی بندی،در همه جا جاری می شوی وهیچ قدرتی توان آزردنت را نخواهد
داشت.آب روان وآزاد است.همه چیز را در خود می پذیرد بدون اینکه ماهیت اصلی خودرا
تغییر دهد.
انسان تا زمانی که با نیازهایش زندگی می کندناخوداگاه همیشه سر خورده می شود.تا
زمانی که هر کجا پا می گذارد به دنبال ارضاع نیازهای خود باشدوبه چیز دیگری فکر
نکندحتی اگر نیازش بر شود.لاجرم سر خورده خواهد شد.
آدم در لحظه نیاز همه چیز را فراموش می کند حتی اعتقادات و خدایش را،و خیلی چیزها
را زیر پا می گذارد،چون در آن زمان فرمانروای وجودش نیازی است که دارد.همان نیاز
به او حکومت می کند.وانسان برده ای می شود در دست تمایلات زمینی اش و این باعث
می شود هبوط کند وهمواره زمینی بماند ورنج بکشد.
.