ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 8

 

 

زندگی حضور می خواهد
آیا تا به حال به این اندیشیده ای که چه نوع زندگی می تواند تورا راضی نگه دارد؟زندگی با ثروت وتجملات؟زندگی هیجانی؟زندگی با امنیت وآسایش؟امکانات وموقعیت خوب اجتماعی؟
کدام زندگی دلخواه توست؟اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیست؟ این همه بیتابی وبی قراری برای رسیدن به کدام زندگیست؟
کاش در جایی از زندگی،در مسیری که تند وبی وقفه می دویم لحظه ای بایستیم واز خود بپرسیم:به کجا؟من چه می خواهم؟برای چه اینگونه آشفته رهسپارم؟هر جا ودر هر طبقه ای باشی زندگی فقط از تو حضور می خواهد!
حضور تو،حضور اندیشه هایت،حضور قلبت.اینگونه است که به شادی خواهی زیست.نه ثروت،نه امکانات،نه امنیت ونه اسایش، نه مقام وعنوان،هیچ کدام آدمی را راضی نمی سازد.دیدی قهرمانان چندی پس از پیروزی چگونه بی تاب وافسرده می شوند؟همواره اندیشیده اند با رسیدن به قهرمانی خوشبخت خواهند بود اما بعد ها در می یابند آنچه خواسته اند نه قهرمانی ونه پیروزی بوده .در این میان چیزی گم شده!جای خالی چیزی که هیچ وقت پر نمی شود همیشه آشفته شان می سازد وآن حضور در آن لحضاتی است که با اندیشه پیروزی وقهرمانی با دلهره وتشویش سپری شده است.
زیستن در میان طبقات مختلف اجتماعی به من می آموزد که هیچ چیزی آدمی را راضی وخشنود نمی سازد مگر اینکه آگاه باشد از زندگی چه می خواهد؟وجایگاه خود را بشناسد!زندگی سرشار از بودن است به شرطی که آدمی دریابد ارزنده ترین بخش بودنش نه فقط مهم بودن بلکه مفید بودن او برای جامعه انسانیست.پیمودن راه های تعیین شده وهموار شاید امن وراحت باشد اما ما را از لمس شگفتی های زندگی محروم می سازد.تکرار تجربه ها وآموخته های دیگران فقط ما ار زنده نگه می دارد.اینکه تمام تلاشت این باشد که جایگاه کسی را که از تو بالاتر است تصاحب کنی تو را از زیستن زندگی که به نام تو رقم زده اند محروم می کند.قالب بندی کردن زندگی در حکم نابودی آنست.تلاش برای رسیدن به جایگاهی که دیگران به آن رسیده اند!کوشش برای بدست آوردن آنچه دیگرآن دارند مارا از زیستن زندگی خود ویافتن جایگاه خود دور می سازد.زندگی جاودانه ها را بنگریم!!!!!!

اگر هنوز از آنچه هستی رضایت نداری شاید به دلیل باشد که در جایگاه درست خود نایستاده ای؟شاید هنوز در فکر تصاحب چیزی هستی که به تو تعلق ندارد!شاید در اندیشه رسیدن به جایی هستی که مقصد تو نیست.قبل از اینکه حرکت را شروع کنی به این بایندیش:چه کاری قرار است انجام دهی وچه اثری قرار است از خود بر جای بگذاری؟
آنان که در صفحات زندگی جاودانه شده اندودر هر زمانی تحسین مارا بر می انگیزند.همواره در این اندیشه بوده اند:اگر بهترین هارابه زندگی ارائه ندهی نمی توانی توقع بهترینها را از زندگی داشته باشی.آنان ساده زیسته اند وحضور خود را در زندگی پاس داشته اند.
بودن، فرصت های زیادی در اختیار آدمی قرار می دهد تا جایگاه خود را بازیابد اگر از آن فرصت سوءاستفاده شود.رسیدن به مقصد سخت خواهد بود.با گذشت زمان آنچه حقیقی نیست رنگ می بازد.وحقیقت با صلابت ومحکم بر جای خود استوار می ماند.دوروغ تحقیر می شود ونادرستی محکوم به شکست است.آدمی هنوز زاده می شود بزرگ می شود،به ناممکن ها دست می یاید اما هنوز زیستن نمی داند!!!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

چقدرافکار دیگران،نگاه دیگران در زندگی ات، در روزهای به جلو می بری تاثیر دارد؟ خواهرم می گه اگه کسی در حق ات بدی کرد نباید بهش خوبی کنی چون فکر می کنه تو نفهمیدی وبه کارش ادامه بده. اما من می گم مهم نیست دیگران چه فکر می کنند وچه افکاری در سر دارندو چه فکر ممکنه در موردم بکنند.من راه خودم را دارم.افکار خودم بینش خودم.ونگاه خودم را زندگی می کنم.آدما اکثر یادشون میره از خدا به خاطر این همه نعمت تشکر کنند.ما ها که دیگه جای خود داریم. دیشب تو یه مجلسی هر کسی داشت از افکار دیگران حرف می زد.ومن فقط تماشا گر بودم هر جمله ای که گفته میشد پشت سرش یه فلانی فکر می کنه بود. من نرفتم سفره فلانی چون فکر می کنه که…من با فلانی سلام علیک نمی کنم چون فکر می کنه که…من نرفتم دیدن فلانی چون فکر می کنه… من قید رفت وآمد با فلانی رو زدم چون فکر می کنه که…من هر گز از اون عذر خواهی نمی کنم چون فکر می کنه که…من هر گز با فلانی حرف نمی زنم چون فکر می کنه که…و چون فکر میکنه که…!!!! تمام زندگی ما چون فکر کند دیگران است.غافل از آنکه”هر کس تاییدیه زندگی اش را از دیگران بگیرد همان اول سند نابودی وبی ابرویی خود را امضا کرده است. ما با زیستن افکار دیگران.عذاب می کشیم.نفرت می ورزیم ومتنفر می شویم جون فلانی فکر می کنه که…شاید در کنار یک عابر بیشتر از چند لحظه نمانی افکار او برای تو بیشتر ازافکار خودت اهمیت دارد.چرا؟ به خاطر دیگران خودت را می آرایی، لباسهای آنچنانی وخرج ومخارج بیشمارت چشم همه را چهار تا می کند امااگه یکی بی خبر به خانه ات سر بزند از دیدن وضع واوضاع ظاهرت وحشت می کند… هر کسی خط کشی دارد به نام من که همه را با آن اندازه می گیرد واگر کسی اندازه ان خط کش نباشد ترد می شود.مترود می ماند.بر چسب می خورد چقدر برات مهم است که اندازه خط کش دیگران شوی.باورکن اگر به افکار خودت ایمان بیاوری دیگر فکر دیگران تو را چون عروسک کوکی نخواهد چرخاند.افکار خودتان را بشناسید قبل از انکه کس دیگه صاحب فکر واندیشه شما شود. اگر من فلان کار را بکنم اون فکر می کنه که…اگه من فلان حرف را بزنم اون فکر می کنه…تو را به اندیشه او وابسته نگه می دارد مستقل وجدا از دیگران خلق شده ای پس اندیشه خودت رابسنج وبه زبان آر وزندگی کن حتی اگر اشتباه باشد یادت می دهد دیگر اشتباه نکنی.اجازه بده هر کس افکار خود را زندگی کند.شاید اصلا کسی که تحت تاثیر فکر او کاری را انجام می دهی چنان فکری نداشته باشد. فکرتان را در مورد دیگران درست کنید تاافکارتان در مورد خودتان مستقل شود.حقایق مثبت را ببینید.تلخی ها وجود دارند نیازی به کشف وجستجوی کسی ندارند خودشان راهمواره از سوراخ سنبه های زندگی به رخ می کشند. تو به خوبی ها بیندیش وهر چیز خوبی را در وجود دیگران به او گوشزد کن.تا خوبی گسترش یابد.آدمها فراموش می کنند چه حرفی زدیم وچه کاری انجام دادیم اما هرگز از یاد نمی برند چه احساسی در انها بر انگیختیم. همه ما انسانیم با تما کاستی ها وکمبودهایمان.انگشت گذاشتن روی نقطه ضعف کسی ما را از دیدن خوبی ها ومهربانی های او محروم می کند.حتی اگر با شخص ناراحتی همدم هستید بگردید خوبی های اورا برجسته کنید نه به خاطر او به خاطر خودتان.تا سیاهی در قلبتان سایه نیفکند تا دنیا راجای ناامن ونارآرامی تصور کنید.زندگی همیشه دو رو دارد،روی خوبش را ببینید تا خوبی ها بر شما عیان شود. اون فکر می کنه…اون می گه..اون خیال می کنه…پیش بینی هایتان بدون اینکه بدانید شما رااز لذتهای زندگی محروم می کند.کس دیگری در ذهن شما می نشیند وسلطه گرانه بر تمام افکار شما حکمرانی می کند.بگذارید هر کس افکار خود را زندگی کند.شما مسئولیت اندیشه خود را به گردن بگیرید.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

کاش می تونستی

کاش می تونستی، خودت رو ببینی از پس این همه نقاب،این همه باید ونباید، واین همه قانون که همه برای مهار تو مهر تایید خورده اند.
از پس این همه در که به رویت بسته اند.وتو شرطی شده ای مثل موجودی که به عمل دیگران عکس العمل نشان می دهد.به راهی می روی که اجدادمان رفتند.راه آدم حوا…
راهی مطمعن وهموار…
اما می دانی حقیقت همیشه به خواص رخ می نماید.
بیا این دیوار ها را فرو ریزیم.وبه آسمان پر گشاییم.بیا از انچه به خاطرش آفریده شده ایم آگاه شویم.راه هموار راه راحتی است .اما خیلی زود دچار روز مره گی می شوی.
بیا تا مثل گوسپندان به انچه می گویند بدون اندیشه عمل نکنیم.بیا تا بدانیم که بد بختی فقط یک واژه است نه جزیی از سرنوشت من وتو…
بیا وتردید نکن که روزی می رسد راه راست خود را به ما می نماید.بیا این راز را بدانیم که بین من وتو خدا هیچ حائل نیست.
نه راهنما می خواهیم نه نقشه نه راه…
او ما را می جوید پس بیا تردید را کنار بگذار وگوش کن.اوصدایش از لحظه لحظه زندگی به گوش می رسد

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

وقتی حادثه ها ورویدادهای زندگی انقدرقدرت داشته باشند که تو را بلرزانند.یا حتی چینی به پیشانی ات بنشانند.هنوز به جایگاه خود نرسیده ای.هرگاه حادثه ها آنقدر قدرت دارند که تو را به واکنش وادارندیعنی هنوز خودت نیستی.وقتی اتفاقها احساساتت را انتخاب می کنند.وقتی برای آنچه می خواهی به زور وخشم وتهدید متوسل می شوی.یعنی هنوز دستت تهی است از خودت.
واین رویدادها هستند که تورا کنترل می کنند.برایت تصمیم می گیرند.یعنی هنوز در جسمت خلاصه می شوی.همواره در سطحی زیز خط شدن به بودن ادامه می دهی.
هر گاه توانستی در مقابل هر زخداد واتفاقی بدون تاثیر پذیری از آن اتفاق تصمیم بگیری.وبدون تحت تاثیر قرار گرفتن آن موقعیت انتخاب کنی.خواهی توانست خود واقعی ات را تجربه کنی.
وقتی اتفاقات زندگی بیش از توان تو قدرت داشته باشند وتو را به هیجان وادارند.هنوز به منیت خود غالب نشده ای.انگاه که توانستی بدون هیجان ولزوم واکنش آنی انتخاب کنی.خود را مهار کرده ای.وبه ارامش دست خواهی یافت.وقتی صحنه ای که تورا به چالش می طلبد ووجودت را پر از خشم می کندبدون هیجان رد کنی.انگاه لذت واقعی زندگی را خواهی فهمید.
این است غایت زیبایی ولذت.رویدا ها را بدون نقاب وپوشش ظاهری آنها ببینی.پشت هر اتفاق یک معنا نهفته که درک ان ما را از رنج بردن می رهاند.زندگی خود به خود معنایی ندارد.این تو هستی که به ان معنا می دهی.اگر زندگی را سخت ودشوار یافته ای کافی است فقط به معنای که به آن داده ای نگاهی نو بیاندازی.
بودن واقعی در هوشیاری برتر ادامه می یابد.وتا بی نهایت قدرت دارد.مهم نیست که به اعتقاد بعضی ها جهان در حال نابودیست.یا ذخایر طبیعی در حال اتمام هستندویا لایه اذن سوراخ شده وزندگی بشر رو به ویرانی است.
وقتی تو بدنی کی هستی؟وچه کسی می خواهی باشی.نگرانی های کاذب زندگی”جنگ،قحطی،کشت وکشتار،گرسنگی همه حاصل نبودن معنای واقعی زندگی در ذهن بشر استثروت معنای زندگی نیست.غرق شدن در دعا وعبادت هم معنی زندگی نمی باشد.تمام تاریخ به ما می گوید:
که نه ثروت نه قدرت ونه عبادت مطلق خوشبختی نمی آورد.بشر امروز فقط یک گم کرده دارد.وآن معنای بودن است.اگر در بودن خود معنایی نیابیم تمام ثروت جهان هم ما را خوشبخت نخواهد کرد.
رسالت زندگی هر شخص شاید یافتن معنای زندگی خویش باشد.وقتی وجودت را ویژگی های مادی وجسمانی خلاصه می کند عدم امنیت یا واکنش به رویدادها امری عادی تلقی می شوند.وقتی خود را فقط جسمی می بینی که نیاز به امنیت وآسودن دارد.از بسیاری ازتجربه های متعالی زندگی دور می مانی.
وجود امنیت برای یک جسم فانی امری لازم است.اما وقتی در قالب روح معنی می شوی بسیاری از دردها ورنج های بشری معنای خود را از دست می دهد.وتو مادام که در جسم معنی می شوی دیگر حتی نیازی به فهمیدن بزرگی وعظمت خویش هم نداری.
در قالب فیزیکی تمام کسانی که بالاتر از تو قرار دارند را با حسرت می نگری بدون آنکه از درد ورنجی که آنها تحمل می کنند آگاه باشی.تمام کسانی که باور کرده اند دیده ها را باور کنند جهان را درحال نابودی وخودرا درحال فنا شدن می پندارند.
در حالی که ۹۹درصد وجود آدمی قابل دیدن نیست.وقتی پشت جسم خود بایستید وبه اعمال ورفتارخود را بدون داوری ببینید.هویت خود را دریابید
نا کامی وناامیدی حاصل زیستن در جسم فیزیکی است.اگر موقعیت الهی خود را باز یابید مشاهده می کنید که بیشتر تضادهای ظاهری بی اهمیت هستند
وجود انسان در پس جسم خاکی آنقدر با شکوه وبلند مرتبه هست که تو را تا بی نهایت شکر گذار خداوند می کند.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 0

 

 

نمی دانم چرا انسانها از کودک بودن زود خسته می شوند!وعجله دارند زودتر بزرگ شوند.وسالیان دراز رادرحسرت دوران کودکی سر می کنند
یا اینکه سلامتی شان را برای بدست آوردن پول از دست می دهندوبعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی خود را بدست اورند
واینکه طوری زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد وطوری میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
ای کاش در این گذر برق اسا از لحظه ها یادمان نرود که باارزش ترین ها اشیایی نیستند که داریم بلکه اشخاصی هستند که زندگیمان را زیبا کرده اند.
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد
یادمان باشد که برای ایجاد زخم در دلها تنها چند ثانیه زمان لازم است،اما برای التیام آن سالها وقت نیاز وشاید هیچ زمانی نرسد که زخم قلبی التیام یابد
دوستان واقعی کسانی هستند که همه چیز را درمورد تو می دانندوبا این حال دوستت دارند
انسان ها فراموش می کنند چه گفتیم وچه کردیم.اما فراموش نمی کنند چه احساسی را در آنها ایجاد کردیم.
یادمان باشد هر جا زخمی زدیم گذشت زمان ناخوداگاه زخمی عمیق تر را برایمان به ارمغان خواهد آورد
چرا که همه می دانیم جهان ما مزرعه ای بیش نیست.آنچه می گویی وانجام می دهی مثل بذری است که در زمین کاشته می شود.پس بیندیش:
زندگی را چگونه زندگی می کنی؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 34

 

 

نادانی گناه است وبرای همین است که تو در زندگی تنبیه می شوی.
نا آگاهی همواره عذاب آور است وگاهی نشاط آور.
توانایی در رسیدن به اگاهی را به تو ارزانی داشته اند.اطاعت کورکورانه گناه است.بزرگترین گناه وظلم به خود این است که تو شعورت را نادیده بگیری وبه انچه دیگران می گویند بدون اندیشه عمل کنی.تو را برای تجربه ای جدید وراهی تازه آورده اند نه پیمودن راهی که کس دیگری هموار کرده است.
به شعورت تکیه کن آنچه می گوید درست است .زندگی بد بختی نیست.نا آگاهی است که در تو بد بختی وحقارت را به رخ می کشد.زندگی حقیر نیست این تویی که حقارت را خلق کرده ای.
زندگی همان چیزهای کوچکی است که سهراب گفت:شستن بال کبوتر در اب…شستن ظرف در اشپزخانه…قدم زدن در باران…پیمودن راهی در تنهایی…آبیاری با غچه ای که دوستش داری…سلامی به غریبه…ونگاهی اشنا…
ببین یک نگاه ساده چقدر می تواند متفاوت باشد که از چیزا هایی که تو تکرار مکررات می خوانی لحظاتی زیبا برای زیستن می افریند.
پس چرا ما همواره نگاه دیگران را تایید می کنیم واز اینکه خودمان از نگاه وفکر خود استفاده کرده از این ساحل امن وآرام جدا شده وبدانیم زندگی زیبایی های شگفت انگیزی دارد که اگر تجربه اش کنیم هر گز از اینگه خلق شده ایم شاکی نخواهیم بود.
زندگی ملول وافسرده خیلی ها به این دلیل است که جرائت ندارند منطقه امن فکری خودرا رها کنند به چیزهایی بیاندیشند که تایید شده وتعریف شده نیستند.نا دانی ونا آگاهی برایشان حکم امنیت وآرامش را دارد.واگر هم کسی بخواهد تلنگری به ذهن شان بزند زود اشفته می شوند و اعتراض می کنند.
زندگی همواره برایشان زندان وجهنم و وادی غذاب است.واین بزرگترین گناهی است که می توان مرتکب شدزندگی جشن بزرگی است که مارابه ان دعوت کرده اند به قول اندیشمندی جشن رقابت هزارن اسپرم که یکی از ان میان پیروز شده است وآن ما هستیم.
پس چرا به دلایل واهی وافکاری پوچ وبی پایه زندگی را به کام خود ودیگران تلخ می کنیم.
فقط کافی است اندیشه ای را که باعث آزارمان می شود رادر فیلتر باز نگری قرار دهیم.ریشه واساس ان را بیابیم ودلیل به وجود آمدنش را بازبینی کنیم.اینگونه خیلی از آندیشه هایی که باعث رنج ما می شود خود به خود از بین می رود.
اگر می خواهی از جشنی که به ان دعوت شدی لذت ببری نباید هیچ چیز تعریف شده ای را بپذیری.باید خودت نگاه کنی وآنقدر ببینی تا تعریف خودت شکل بگیرد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 1

 

 

می اندیشی که فرار کنی.از خانه!از شهر!از کشور! اما چگونه می توانی از خود فرار کنی؟می توانی از هر آنچه که می بینی دور باشی اما هر جا را که بنگری خودت را آنجا خواهی یافت.
از خود به کجا می توانی بگریزی؟؟؟
پس بمان،با این زندگی که در تو جاریست، که درتو نفس می کشد ودر تو زنده است.به خود نزدیک شو، به زندگی وببین از تو چه می خواهد.از او دور شده ای شاید که تو را رنج می دهد.
به او باز گرد وتماشا کن که چه زیبا در تو می بالد ورشد می کند .با او هماوا شو تا ببالی وشکوفا شوی.تمنا های عبث وبیهوده را دور بریز تا خودت را ببینی.نه در آیینه ونه بیرون از خود.
چهره ات را از درون بنگر.چه شگفتی ها در خود خواهی دید که تو را ذوق زده خواهد کرد.هر گز به آنچه می بینی قانع نشو.پرواز کن بالاتر.بالاتر تا خودت را آنجا ببینی.چه با عظمت خلق شده ای.اصیل وسرشار از طراوت وشادابی.
هر گزدر انتظار یافتن چیزی نباش…هر چه پیش آید خوش آید.