ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 27

 

گفتم دوستت دارم و او
وحشت زده نگاهم کرد واز جا برخاست ونگاه مغرور وتبدارش دلم را به ویرانی کشاند.
ومن قامت بلند وورزیده اش را دیدم که از چهار چوب در گذشت وسایه اش به دیوار اتاق جا ماند.
وچشمان من به روی سایه بلند او پرده ای از اشک کشید.
سایه اش هنوز روی دیوار اتاقم جا مانده است ومن هرروزبا سایه اش حرف می زنم.هر روز که چشمانم را می گشایم به او می گویم که دوستت دارم.واوفقط گوش می دهد.
اما چرا؟؟؟چرا خودش این را پذیرفت؟؟؟
مگرازمن چه می خواست به غیر از دوست داشتن؟؟؟

 

  • » دسته بندی ها: روابط , عاشقانه , عشق , متن ادبی