ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 1

فرصتی نمانده بیاهمدیگر را بغل کنیم.
فردا یا من تورا می کشم یا تو چاقورا در آب خواهی شست.
همین چند سطر…دنیا به همین چند سطر رسیده است.
به این که انسان!!!کوچک بماند بهتر است…به دنیا نیاید بهتر است.
اصلابیا فیلم را به عقب تر برگردان…آنقدر که آن پالتوی پوست:
پلنگی شود که می دود در دشت های دور…
آن قدر که عصا پیاده به جنگل ها برگردد.
وپرندگان به زمین.
زمین؟نه،به عقب تر برگرد…بگذار خدا دستهایش را بشوید.
ودر اییینه بنگرد.
شاید تصمیم دیگری گرفت!!!

 

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , خدا , شعر
  • » نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 1

     

    جوانی چنین گفت روزی به پیری…که چون است باپیریت زندگانی؟
    بگفت اندرین نامه حرفیست مبهم…که معنیش جز وقت پیری ندانی.
    تو،به کز توانایی خویش گویی…چه می پرسی از دوره ناتوانی.
    جوانی نکودارکاین مرغ زیبا…نماند دراین خانه استخوانی.
    متاعی که من رایگان دادم ازکف…توگرمی توانی مده رایگانی.
    هرآن سرگرانی که من کردم اول..جهان کرد ازآن بیشتر سرگرانی.
    چوسرمایه ام سوخت از کار ماندم…که بازیست بی مایه بازارگانی.
    ازآن بردگنج مرادزدگیتی…که درخواب بودم گه پاسبانی.