ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دونی مشکل ما آدما چیه؟اینکه هر گز حاضر نیستیم آنچه رو که هستیم رو بپذیریم.ومدام می کوشیم اونی باشیم که نیستیم.
هر روز نقاب های گوناگون به چهره می زنیم وخود واقعی مان را پشت این نقاب ها پنهان می کنیم وبه مرور زمان خودمان را گم می کنیم وبه نقابها دل می بندیم.
اما هر چه اصل نباشد از بین می رود وبا کنار رفتن نقاب دوباره چهره اصلی خودما نمایان می شود وما را دچار بحران می کند.اگر یاد بگیریم که آنچه را هستیم بپذیریم وموهبت آنگونه بودن را در یابیم وآن را نشان دهیم.دیگر مشکلی با خود نخواهیم داشت.
ما همواره پشت نقاب ها وعنوان ها ومقامهای خود پنهان می شویم تا خود واقعی مان را نشان ندهیم.به هر کاری دست می زنیم تا آنچه

هستیم مخفی بماند.
چون از بچگی به ما آموخته اندآنچه هستیم نباشیم.داد نزنیم.پر خاش نکنیم.شلوغ نکنیم.عصبانی نشویم.تمام احساسات واقعی ما در کودکی سر کوب شده است.وشده ایم آنچه ما نیست.
انتظارات ونظرات دیگران ما را از خود واقعی مان جدا کرده وشده ایم حاصل نگاه ودلخواه ومورد تایید دیگران.واین آغاز عصیان آدمی است.ما همان هستیم که یک کودک در آغاز تولد هست.
ما یاد گرفته ایم اسیر قانونی باشیم که خود وضع کرده ایم.از دیگران می رنجیم چون خصلتی را در وجود او می بینیم که در خود سر کوب کرده ایم.درد می کشیم چون خصلتی که اصل ما بود رادر خود حبس کرده ایم.وآن بر روح ما سنگینی می کند.
پذیرش وآزاد کردن احساسات اولین راه رسیدن به آرامش است. اماجامعه ای که در آن زیست می کنیم.این را از ما نمی پذیرد.مدام ما را وا می دارد که خودمان نباشیم.
تابع او باشیم وتا زمانی که تعریف مشخصی از خود نداشته باشیم با این نقابها در گیر خواهیم بودوتا روز آخر به کسانی برخورد خواهیم کرد که نفرت وانزجار وهراس را در ما به وجود می آورند.
در واقع آنها مالک احساست ما هستند.تا زمانی که صاحب خود واحساسات خود نباشیم دیگران از ما به نفع خود سود خواهند برد. وما انباری از خواسته ها وتمایلات واحساست دیگران خواهیم بود.
وسر خورده وپریشان دنبال راضی کردن خود به جایی هم نخواهیم رسید.آنچه مارا رنج می دهد رفتار دیگران یا عمل توهین آمیز آنها نیست.احساسی است که درون ما دفن شده است.خود من است که زندانی شده است
در ها را بسته ام تا انکارش کنم.واو فریا می زند وآزارم می دهد.چیزی که تعریف نشده باشد معنی نخواهد داشت.رفتاری که در وجود دیگران تو را آزار می دهد ریشه اش در درون خود توست.باید آن را بپذیری وبا تعریف آن به خود واو اجازه دهی تا کامل شود.احساست ما خود واقعی ما هستند.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 6

 

 

مدتهاست که با خود می اندیشم عشق را چگونه معنا کنم.تمام خلقت را دنیایی واحد می بینم.اما عشق خود دنیایی عظیم است.
چرا انسانها از درک ان عاجزند؟؟؟
قانون عشق!!!ایا می شود عشق را در قالبی گنجاند؟ نه!اگر تمام بودنمان را در قالبی بریزیم ان تنها عشق می تواند باشد.اما عشق را در قالبی نمی توان ریخت.کاش می توانستم ان را با تمام وسعتش جاری کنم در زندگی کسانی که در روزمره گی غرقند.
تنها زمانی که بودنمان را باور کنیم وتمام انسانها را عضوی از خود بدانیم وبه تمام پیکره هستی احترام بگذاریم وبدانیم که هر کسی که وارد زندگی ما می شود عضوی از پیکر ماست.ان زمان می شود گفت که عاشق هستیم.
دیگر از هیچ نمی ترسیم.ترس از دست دادن.نداشتن.بی اعتنایی.بی محبتی.چون دیگر نیازی به اینها نداریم.مطمعنیم که کسی نمی تواند به ما ضرری برساند.چون عضوها که بهم ضربه نمی زنند.
انوقت است که دنیارا بهتر میبینیم.خدارا…موقعیت هارا…وزندگی را…
ودر می یابیم که برای شناخت هر چیز اول باید نقطه مقابل ان را شناخت.وتجربه کرد.ان وقت دیگر کسی را محکوم نمی کنیم.چون هر اتفاقی نمایانگر بخشی از وجود ماست.که خدا خواسته باشد.پس بدون قضاوت یا محکوم کردن رویدادها فقط انها را تجربه کنیم.تا به بهترین انتخاب برسیم.
تغییر زمانی ممکن است که ما مسئولیت کارهای خودرا بپذیریم.اولین گام در تغییر هر چیز این نکته است که این اتفاق افریده دست ماست.با بد نامیدن ان ما خود را محکوم می کنیم.چون ما انها رابه وجود اورده ایم.ما از حوادث می گذریم وانتخاب می کنیم چه مفهومی برای ما دشته باشند.
هر کس خالق واقعیت خود است زندگی نمی تواند به طریق دیگری غیر از انچه که ما تصور می کنیم خودرا نشان دهد.
شرایط فقط وجود دارند نه خوب هستند نه بد.بنابر این قضاوت های ارزشی ماست که به انها معنی می دهد.وباعث رنج یا شادی ما می شود.همه چیز در جایی احساس می شود که خلاء ان موجود باشد.
اگر روح ادمی هبوط را تجربه نکند اوج را نمی شناسد.تمام عمر به ما قبولانده اند تمام چیزهایی که می خواهیم بد هستند.جنسیت .پول.شادی،قدرت،موسیقی،زندگی،دوست داشتن،وبه زودی خواهند گفت خندیدن هم بد است.وبعد نوبت عشق است.
باید یا بگیریم که اگر چیزی در آفرینش مارا اذیت می کند به ان احترام بگذاریم وآن را تغییر دهیم.نه اینکه به آن حمله کنیم.نابودش سازیم….
با محکوم کردن ان چیزی تغییر نمی کند.ما باید یاد بگیریم که افکارمان را کنترل کنیم.ما خیلی چیزها در اختیار داریم اما چون از وجودشان بی خبریم درست مانند این است که ان را نداریم.
اگر به هر چیزی به طور واقعی نگاه کنیم درون ان را می بینیم.واقعیت را به عنوان چیزی که خودت خلق کردی بپذیروبعد انتخاب کن .نگه دار یا رها کن.این گونه است که می فهمی کی هستی یا چه کسی می خواهی باشی؟؟؟
انسانها به هر چیزی توجه نشان دهند به ان جنبه واقعیت می بخشند.این قضاوتهای ماست که مارا از شادی دور می سازد.
برای تو چه فرق می کند دیگران چه می گویند.اگر خودت راه بهتری برای زیستن داری انتخاب کن.انچه را که می شنوی به کارببر.بسنج.ونگاه کن تا به حقیقت برسی.حقیقت امروز ادمها تاسف بار است.
ما فقط برای بقاء زندگی می کنیم برای بدست اوردن هر چیزی با زندگی می ستیزیم.واینگونه خودرا از شادی ها محروم می سازیم.ومدام رو بسوی چهره سخت وخشن زندگی راه می رویم.واز بودن گله می کنیم.در حالی که فقط کافی است سمت نگاه خود را عوض کنیم.پشت به خورشید ان را نفی می کنیم بدون اینکه بدانیم خورشید وجود دارد ونفی کردن ما چیزی از بودن او نمی کاهد.
از خداوند یک قاضی ساخته ایم برای حکمرانی در مورد کارهایمان.خزانه داری که در صورت لزوم برای رفع نیاز به او روی می آوریم.
ما خود را قربانی شرایط می داینم واز قدرت فکر غافلیم.این ماییم که در تکرار مکررات گرفتاریم وبه جرم انتخاب منفی خودرا مدام با تازیانه می زنیم.
کاش روزی برسد که بدانیم چه لباسی اندازه تن ماست وهر لباسی را در بازار وجودمان به نمایش نگذاریم.ذهن ما بازاریست که روزانه افکار بیشماری در ان به نمایش در می اید.شما خریدار کدام افکارید.زندگیتان به چه نیاز دارد.؟؟؟
به ما یاد داده اند که احساساتمان را نادیده بگیریم.ما نباید عصبانی شویم.نباید حسود باشیم.اگر هیجانزده وارد جایی شوید داد می زنند چه خبره؟اگر گریه کنیم یا بلند بخندیم.یا قهر کنیم ویا سوالی را فوری جواب دهیم کار غلطی انجام داده ایم.بچه خوبی نبوده ایم.واینگونه یاد گرفته ایم انچه نبودیم باشیم.نه انکه چگونه باشیم.
وقتی بزرگتر شدیم سر در گم وپریشانی به سراغمان می اید.چون از خود واقعی مان دور افتاده ایم.بخش مهمی از ما در گذشته جا مانده است.رها شده وسخت وخشک شده است.نادیده گرفته شده است.مسئله حل نشده صورت مسئله پاک شده است.
احساسات ما واقعیت ماست ما با نفی ان خودرااز لمس زندگی واقعی محروم می کنیم.
اگر بگویی ادم صبوری هستی چیزی برخلاف صبوری در زندگی ات پیش می آید.ترس از خدا ترس از زندگی را به ذنبال داردوترس از زندگی انسان را فلج می کند.ترس مثل مغناطیسی پدیده هارا به خود جذب می کند.ترس سلولهارا مورد حمله قرار می دهد سلا متی جسم را به خطر می اندازد.
اگر در زندگی به انچه دوست دارید نمی رسید به ان دلیل نیست که خدا نخواسته به دلیل این است که افکار،گفتارو کردار شما بر خلاف آرزوهایتان است.
اگر شکافی در زندگیتان وجود دا رد به این دلیل است که درنگاه خداوند به شما ونگاه شما به خودتان اختلاف وجود دارد.اگر بتوانیم خودرا از نگاه خدا ببینیم همیشه خوشحال وسلامت خواهیم زیست.
ما در بدو تولد رب النوع عشق هستیم.نتیجه منفی بافی ما این است که شناخت خودرابه عقب می اندازیم.
به ما فرصتی داده اند بالاترین وپایین ترین ایده ای که از همدیگر داریم را به تماشا بگذاریم .اگر کسی را دوست داریم در واقع بهترین پاره وجود خودرا در او می بینیم.
دنیا همانی است که باید باشد اما ما چه؟؟؟
اگر به کسی بگوییم دنیا را اینگونه که هست دوست ندارم.رفتارمان بچه گانه خواهد بود.اگر خودت را باور کنی می توانی ابراهیم شوی واز آتش بگذری. موسی شوی وبه دریا بزنی.مهم نیست که چه کسی هستی مسلمانی یا مسیحی یا یهودی.
هر که هستی ببین چه کاری تو را به خدا نزدیکتر می کند.چگونه می توانی اورا احساس کنی.دعا کن، ذکر بگو،به قبله رو کن،آواز بخوان،مرقبه کن.کتاب بخوان.خدا از هر راهی که تو انتخاب کنی به نظاره ات نشسته است.
در نسیمی که موهایت را نوازش می دهد.در خورشیدی که تورا گرم می کند در بارانی که بر گونه هایت می نشیند.او در ابتدای هر فکر وانتهای ان وجود دارد.در هر احساس تو در هر عمل تو جلوه گری می کند.ببین چه چیز تو را به او نزدیک می کند ان حقیقت توست.
ما یاد گرفته ایم داستانهای جامعه را به خاطر بسپاریم نه اینکه شخصا حقایق را کشف کنیم.
خدا در قلب انسانهاست نه در مذهب وحرفهای انها.همیشه تو در برابر رنج ها نشان می دهی کی هستی؟؟؟؟
هرگز خودرا نگران انچه می دانی یا نمی دانی نکن.نه به گذشته بیندیش نه به آینده.فقط بگذار دستان خداوند هر روز شگفتی های اکنون رابرایت به ارمغان بیاورد.