ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

به زمین می نگرم به خاک، به درخت ،به گل،به آسمان،به اب ،به حشرات،به حیوانات،به طبیعت .این ها مقابل چشمان من هر روزدر حال تغییر وتحولند.یعنی بیهوده است این شکوه وعظمت بی کران خداوند یا پیامی است در آن که من باید در یابم.
آن پیامی که در آمدن وماندن ورفتن هست.چیست؟؟؟آنچه از عمق وجود این زندگی مرا می نگرد چیست؟؟؟آنچه از اعماق طبیعت مرا صدا می زند.وچیست؟؟؟
انگار باید سکوت کنم.باید از این دغدغه ها واین مشغله ها رها شوم شاید پیامی در راه باشد.
گلها زیبایند بدون اینکه تلاشی در این راه بکنند درختان پر بارند بدون رنجی.آنکه نگاهم را به این زیبایی می گشاید هدایتم می کند به سمتی که رها شوم.از بند بودن تعلق ها وآنچه بال وپرم را می بندد.
باید بیشتر با طبیعت دوستی کنم.چون پیام خدا راخوب به من می رساند.باید آنچه را که می بینم دقیق بنگرم.شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.تا کنون به ماهی در آب نگاه کرده اید.آن زمان که در اب شنا می کنند.آنها هر گز برای شنا کردن تقلا نمی کنندتلاش زیادی انجام نمی دهند.
برای حرکت در آب خودرا رها می کنند.وپرنده ها، پرواز آنها را دیده ای؟؟چه بی سروصدا وآرام هوا را می شکافند.وزیبا اوج می گیرند.
ما انسانها ، هر کاری را با سرو صدا وداد وفریاد انجام داده ایم.حتی گلها وگیاهان هم بدون هیچ تلاشی می رویند.با حداقل زحمت سر از خاک بیرون می آورند.وبه طرف آسمان قد می کشند.
اگر دقت کنی کل هستی آرام وبدون زحمت کار خود را انجام می دهد.آب از راحت ترین راه جاری می شود.حشره روی مناسب ترین گیاه می نشیند.
وتنها انسان برای رسیدن به هر خواسته ای خود را به در ودیوار می کوبد.با سخت گرفتن بی مورد زندگی سرعت همه چیز را بالا می برد عمر خود را کم می کندآنقدر تند از کنار زندگی رد می شویم که اگر قرار باشد بر گردیم به پشت سر نگاه کنیم هیچ چیز زیبایی را به یاد نمی آوریم جز سرعت سر سام آور خودمان .
زندگی مسابقه سر عت نیست که در به دست آوردن بهترین ها از هم سبقت بگیریم .زندگی دیدن وبه خاطر سپردن لحظه دهاست لحظه هایی که شاید خدا در انها حرفی برای ما داشته باشد.
هر چیز برای تکامل نیاز به زمان دارد.تخم پرنده بیست روز زیر پرنده مادر گرم می ماند تا موجود دیگری به دنیا بیاید.هسته در زیر زمین عجله ای برای زودتر رسیدن ندارد.
خداوند از بهترین ومناسب ترین مسیر همه چیز را در جای خود قرار می دهد.
پرنده به زور پرواز نمی کند.گل به زور نمی شکفد.ماهی به زور شنا نمی کند.چون همه به خداوند یقین دارند ومی دانند او همه جا حاضر وناظر وحافظ ماست.پس گاهی حتی اگر شده برای لحظه ای سکوت کن.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۲۹-۹۱       » نظرات : 9

 

 

مرد باغبان تبر را برداشت وشروع به زدن شاخ وبرگ درختان کرد.هر نهال کوچکی که شاخه بلند و کشیده ای داشت با تبر پیرمرد از درخت جدا می شد.
پیر مرد اندوه درونش راباآهی از سینه اش بیرون فرستاد وخطاب به درختی که داشت شاخه های اضافی اش راجدا می کرد گفت:
:زندگی هم با من همین کار را کرده است.هر زمان که خیال می کردم بزرگ شده ام شاخ وبرگهایم را زدند.هر کجا فکر می کردم به جایی رسیدم تمام انچه داشتم از دستم را از دستم می ربودند.هر وقت خیال می کردم دست وبالم باز شده ومی توانم راحت زندگی کنم حادثه ای تمام هستی ام را به باد می داد
تمام مدت افتادم و بلند شدم تا یاد گرفتم به هیچ چیز در زندگی دلخوش نکنم.همانطور که شاخه ها را می زد خاطراتش را برای درختان تعریف می کرد که صدایی او را از عالم خود بیرون کشید.
برگشت ونوه کوچکش را دید که با اعتراض به او نزدیک می شد:
:پدر بزرگ چرا شاخه های درختان را می زنی؟چرا اونا رو زخمی می کنی؟فکر می کنی دردشون نمی گیره؟
پیرمرد تبر را زمین گذاشت وبا لبخند به پسرک نزدیک شد ودستانش را روی شانه های او نهاد وگفت:
:اگر الان شاخه های آنها رو نزنم.شاخه ها بلند می شوند ومانع رسیدن نور به ریشه درخت خواهند شد.آن وقت تنه درخت برای همیشه ضعیف وکوچک خواهد ماند.برای اینکه درختان تنه محکم وقوی داشته باشند.باید تا نهال کوچک است شاخه های اضافی آن را جدا کنی.تا نور وغذای کافی به ریشه درخت برسد، تا درخت قد بکشد وبزرگ شود وبتواند محکم وقوی در مقابل هرباد وطوفان وسیل مقاومت کند ونشکند.وتنها آن زمان می تواند میوه اش را نگه داردومیوه های خوب به ما بدهد.
تنها درختا نی که ریشه ای محکم وقوی دارند می توانند قد بکشند وبه آسمان برسند.وآدمها را از میوه های خود بهره مند کنند.
پسرک نگاهی به پدر بزرگ انداخت وبا نگاهی به آسمان خود را از میان دستان پیرمرد رها کردوآرام سرش را به زیر آورد.گویا که چیز مهمی رافهمیده باشد از او جدا شد.وهمانطور که دور می شد با خود زمزمه کرد:
:پس خدا هم به همین خاطر گاهی چیزهایی را که به ما می دهد از ما می گیرد یا از ما جدا می کند او هم می خواهد ما ریشه ای قوی ومحکم داشته باشیم تا به او برسیم.
پیر مرد به یک باره بر جای خود نشست.گوییکه از خواب هفتاد ساله ای بر خواسته باشد.لحظه ای بر خود لرزید.
سرش رابه سوی آسمان بلند کردوبا چشمان پر از اشک لبخند زد:
:هفتاد سال زندگی کردم که از یک کودک هفت ساله بیاموزم که چگونه باید به زندگی نگاه کنم وچطورزندگی کنم!