ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۲-۰۳-۹۱       » نظرات : 6

 

 

وقتی در حقم نامردی کرد.رنجیدم.شکستم.اما ننالیدم دلم نیامد نفرینش کنم.گفتم خدایا هدایتش کن راه درست را پیدا کند.
چند وقت بعد باز دوباره سر راهم قرار گرفت وازم کمک خواست ومن متعجب از آنچه از خدا خواسته بودم فقط سکوت کردم .گویا خدا می گفت :تو کمکش کن راهش را پیدا کند.من بنده هایم را به دست بنده هایم هدایت می کنم.
همه چیز را فراموش کردم وشدم راهنمای او.اما نمی دانستم چرا خدا اورا سر راه من قرار داده است.بعداز آن همه نامردی وبدی که در حقم کرده بود.کینه ای نداشتم اما سخت بود ندیده بگیرم آن همه پستی ورذالت را.فقط به خدا اعتماد داشتم.
همه می گفتند خریت نکن.این حماقته.این سادگیه.این نادانیه.تو نمی فهمی چکار می کنی.دوباره از پشت خنجر می خوری.
اسمش هر چه که بود من پذیرفتم.چون می دانستم که خدا اینگونه می خواهد.همزمان که به او آموختم خودم بیشتر یاد می گرفتم.او می خندید من خوشحالی را با تمام وجودم لمس می کردم.معنی می کردم ومی دیدم که خدا چقدر عاشقانه بنده هایش را دوست دارد.
او نمی رنجد.فقط تماشا می کند ووقتی تو رنجیدی، مسیری برای التیام زخمهایت نشانت می دهد.زخمهای من همزمان که به او کمک می کردم التیام یافت.بزرگ شدم ویاد گرفتم در بخشش بدون قید وشرط راز نهفته که تا نرسی نمی فهمی.
ما همه با زندگی معامله می کنیم.اگر نبخشی نمی بخشم وهمیشه کوچک می مانیم.بدون تجربه زندگی بالاتر وآرمانی تر.پدر من همیشه میگه با خوب، خوب بودن که هنر نیست.
کمک من به او در واقع کمک به خودم بود برای درک بهتر زمینی که روی آن زندگی می کنم.آدما بد نیستند.تعریف ما از کار آنها بداست.وقتی کسی در معیار ما نمی کنجد اورا بد می نامیم.وقتی کسی اندازه خط کش ما نمی شود او را ترد می کنیم.چرا که نمی توانیم آچه را که او هست را برای خود تعریف کنیم.
هر کسی در گیر ودار زندگی وتحت شرایط مختلف وبازی با اماو اگرهای زمین وباید ونبایدهای روزمره گرفتار است وناچار به واکنش .ولی ما قبل از انکه بدانیم در درون دیگری چه می گذرد وچه گرفتاری دارد.در موردش قضاوت می کنیم.محکومش می کنیم ومی کوبیم و مجازاتش را هم حق خومان می دانیم.
واینگونه نه فقط او بلکه خود را بیشتر آزار می دهیم وآرامش را از خود دریغ می کنیم.
زرتشت می گوید دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه سزاوار بخشش هستند.بلکه به خاطر اینکه تو سزاورا آرامشی.
اگر کسی در قالبی که برای او درست کرده ایم نگنجید.گناه او نیست.هر کسی قالب خود را دارد انسان تنها موجودی است که در قالب ها نمی کنجد.واین را فقط زمانی می فهمیم که با تمام کسانی که فکر می کنیم دشمن ما هستند از روی مهربانی رفتار کنیم.
من به او کمک کردم وفهمیدم او تحت شرایطی که گرفتارش بوده به من بدی کرده است.تعریف او از زندگی با تعریف من فرق داشت .گر چه در ظاهر او به عمد در حقم نامردی کرده بود.زخم زده بود.اما عمدی بودن کارش هم دلیل نا آگاه بودنش بود.دلیل شرطی بودنش نسبت به مسائل زندگی.
او به عمد به من زخم زد اما وقتی مقابل من قرار گرفت وشناخت وخود را آنگونه که بود دید.قبول کرد که اشتباه کرده است.
آنقدر شرمنده وسر افکنده بود که مرا به خنده وا می داشت.
وقتی که می گفت آنقدر از تو متنفر بودم که دلم می خواست نابودت کنم.تا هیچ اسمی از تو نباشد وهر کاری می کردم تا تو نابود شوی.وامروز آنقدر دوستت دارم که دلم می خواهد فریاد بزنم تو پیامبر منی.ومن فقط لبخند زدم به زیبایی نمایشی که نویسنده اش خدا بود من فقط اجرایش کردم.
لبخند زدم وقتی دیدم زندگی آنقدر نظم وهماهنگی شگفتی دارد که من از آن بی خبرم وچه زیباست وقتی تسلیم امر خدا می شوم.واو شگفتی هایش را برایم آشکار می کند.
راستش گاهی فکر می کنم تمام وجودم کور است ومن فقط با لمس تجربه ها چشمی از وجودم می گشاید.وآن لحظه غرق لذت می شوم.
وشگفت زده از این همه زیبایی.به قول شاعری:
بود نامحرمان را چشم دل کور
وگرنه هیچ ذره نیست بی نور

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

می دونی عشق بدون قید وشرط یعنی چی؟من هم نمی دانستم.چند روز این جمله خوره ذهنم شده بود تا اینکه از خدا خواستم یادم بدهد چگونه بدون قید وشرط عشق بورزم.
آنگاه آدمهایی سر راهم قرار گرفتند که اصلا نمی دانستند خوبی یعنی چی!احترام چیه!دوست داشتن چه جوریه!ومن به تعریف خودم هر چه خوبی در حق آنها کردم به نوعی بدی دیدم.بارها از خود گذشتم .بارها اذیت شدم.بارها بخشیدم ولی آنها نفهمیدند.
هر چه بیشتر خوبی کردم بیشتر بدی ونامردی نصیبم شد.ومن عاصی شدم واعتراض کردم.
خدایا!به هر که خوبی می کنم به نوعی در حقم بدی می کند.چرا من که معتقدم آدم بدی وجود ندارد بدی نصیبم می شود؟!
وناگهان ندایی آمد! عشق، “بدون قید وشرط”نبین کیه. ببین چی می گه.ببین کی هستی.خدا از بنده هاش نمی پرسه کی هستن؟راه رسم وعنوان آدما براش مهم نیست.اون فقط می بخشه..به همه وبدون قید وشرط.
نمی گه بدی کردی. دل سوزوندی.بی معرفتی کردی وفقط می بخشه.وتو هم باید ببخشی.همه آدهایی که بد بودند تو را به تو معرفی کردند.
ومن دریافتم عشق یعنی همین.یعنی من نباشم تو باش.دریافتم من به کسی خوبی نکردم فقط از دستی به دست دیگر داده ام.
هر کس که مقابل ما قرار می گیردمثل آیینه است که ما خود را در آن می بینیم.وانچه را در آن کم بود به ان می بخشیم تا کاملتر شود.
آیینه هست تا من عیب ها وکمبودهای خود را جبران کنم.