ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

این روزا خیلی نگران وآشفته بودم.هیچ چیزی آرومم نمی کرد.به هر طرف رو می کردم به هر چی پناه می بردم.سر در گمی ام بیشتر میشد.دیروز غروب که با خدا حرف می زدم.حس کردم زیادی به مشکلات چسبیدم.سفت ومحکم همه چی رو بغل کرده بودم، از اینکه توان مقابله با اونها رو ندارم با عالم آدم بد شده بودم.انگار که باید تنهایی همه مشکلاتم بر دوش بکشم.این فکر داشت ازارم می داد.شانه هایم را خم کرده بود وعاصی وعصبی از زندگی تهی شده بودم.عبوس وترشرو وکلافه واز هر اتفاقی خشمگین.
اما نمی دانستم که یک سر هر اتفاقی به دست من است.ومن اگر بخواهم خودم را در این میدان قهرمان فرض کنم وهمه چیز را از خودم بدانم بشدت ضربه خواهم خورد.
همه اتفاقات می افتند که بدانی تنها نیستی وافسوس که ما همیشه خودرا تنها حس می کنیم.چون به او اعتماد نداریم.شانه هایم انقدر سنگین و درد اور شده بود که فهمیدم نباید اینگونه زندگی کنم.در بدترین شرایط نباید این را فراموش کنم که تنها نیستم نباید خودم را از زندگی محروم کنم.نباید از عشق وشادی روی برگردانم.نباید ترانه هایم به ناله واندوه تبدیل شودنباید بگذارم زخم ها آنقدر در روحم بنشینند که از یادم ببرند.من اینجا مسافرم.همین.
همه این حادثه ها یک روز تمام میشود.فرصت خیلی کوتاه هست.کوتاهتر از آنکه بخواهم به دیدن تلخی ها وناکامی ها خودم را از شور وهیجان نهفته در این جا محروم کنم.
با خود می اندیشم من اگه نیمه تاریک را ببینم یا نیمه روشن را هیچ کس مسئول نیست.حتی اگه روزا وشبها خودم را همخونه غم کنم ودر را به روی شادی ها ببندم کسی جز خودم ضرر نخواهد کرد.
می خوام بگم زندگی هر چه که هست،تو مواظب باش لحظه هایت تهی از زندگی نباشد.
هنگامی که به در بسته می خوری به خودت یاد آوری کن.”مهم نیست که قفل ها دست کیه مهم اینه که کلید همه قفلها دست خداست.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

زندگی جاده ای است پراز ایستگاه واین تویی که انتخاب می کنی در کدام ایستگاه بایستی وچه چیزهایی دریافت کنی!ودر کوله زندگی ات جا دهی.
اگر کوله ات پر از کینه ونفرت وحسادت وغم وغصه ورنج باشد فکر می کنی جایی برای دوستی،عشق وشادی خواهی داشت؟
هر قدر که کوله ات را از خار وخاشاک پر کنی،جای گلی را به خار داده ای.حواست باشد کوله ات جای چه چیز هایی است وتو زحمت حمل چه چیزهایی را به خودداده ای.
می خوام چیزی به تو بگویم.آنچه را که همراه خود می بری زندگی ات را می سازد.
همه آدمها دوست دارندشاد وخوشحال زندگی کننداما غافلند از اینکه آنچه در درون خود انباشته اند آنها را از رسیدن به شادی دور نگه می دارد.انسان در آغاز زندگی اشن پاک وعاری از هر رنگی است مثل یک صفحه سفید یا بوم نقاشی.
اما در مسیر زندگی باور ها واعتقادهای گوناگون رفتار ومنش های متفاوتی که می بیند ویا به او تحمیل می شود این صفحه سفید یا بوم را چنان خط خطی می کند که دیگر هیچ نشانی از آن بوم وصفحه سفید نمی ماند که هیچ،حتی نقش ماندگار یا قابل لمسی هم دیده نمی شود.
نقاب های جور واجور از وجود انسان چیزی می سازد که فرسنگها از خود او دور است.
آنچه تو را می سازد نه پول ومقام نه تحصیلات وعنوان های اجتماعی ، بلکه باورهای خود توست.انچه در زندگی گرد آورده ای.در ذهن وقلبت همین.
پس ببین مر کز وجودت انباشته از چیست؟؟؟