ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 70

 

 

با صدای دوستم از خواب بیدار شدم.هنوز خسته بودم.همیشه همنطور بود چند ساعت که در ماشین می نشستم یک روز خستکی وکوفتکی تنم رو باید تحمل می کردم .دوستم با پدرش منتظر بود تا مرا به سر زمین ببرد دیشب که امدیم داشتند در مورددرو بحث می کردند.گفتم می خوام قبل از درو گندمزاررا ببینم.
اماده که شدم روی تراکتور کنار دست پدر دوستم نشستم واوچه با صلابت واستوار تراکتور را روشن کرد وبه راه افتاد.انگار که می خواست نتیجه یک سال تلاش خود را به چه آدم مهمی نشان بدهد
از دور که چشمم به گندمزار افتاد یک دشت طلا بود.فکر کردم یک پارچه طلایی روی یک زمین مسطح پهن شده است.اما وقتی رقص خوشه هارا درامواج باد دیدم ناخوداگاه با خود زمزمه کردم.”دریای طلا”.

اما اینها هیچ کدام توصیف واقعی گندمزار نبود.دوربینم را در آوردم تا شاید بتوانم از دریچه آن این همه زیبایی وعظمت را به تصویر بکشم.اما دریچه دوربین من خیلی کوچکتر از آن بود که این همه زیبایی را درون خود جای دهد.آن را کنار گذاشتم ومحو تماشای رقص خوشه ها شدم.
خورشید داغتر از همیشه بر فراز گندمزار ایستاده بود وچه مهربانانه وبا افتخار دست نوازش گر خود را بر سر گندمزار می کشید.
چرا هرگز اینجا را ندیده بودم.من هیچ چیز در مورد کشاورزی نمی دانستم.گفتم :
:گندم ها راکی می کارند وکی درو می کنند؟
واو با حوصله و دقیق برایم تو ضیح داد:
:بعد از انکه زمین آماده کشت شد اول پاییز گندم ها در دل زمین قرار می گیرند ویک سال بعد اواسط تابستان آنها را درو می کنند ومن با تعجب به او نگریستم:
:یعنی سرمای زمستان وبرف وباران.اسیبی به انها نمی رساند؟واو با لبخند گفت:
:همان برف وباران این خوشه های زرین را به ما می دهد.آن سرمای سخت وبرف وباران نه تنها مانع رشد گندم ها نمی شود.بلکه یک دانه را هفتاد دانه می کند.البته بعضی از دانه ها که مقاومت کمی دارند از بین می روند.تنها آنهایی که تاب تحمل سرمای سخت زمستان را دارند بارو رمی شوند.
راه افتادم وقدم به درون گندمزار گذاشتم.خوشه ها تا نزدیکی شانه هایم بالا آمده بودندوبازوانم را نوازش می کردند.دست بردم وچند خوشه چیدم.چقدر زیبا بود وچه جالب در کنار هم ردیف شده بود
چشمانم را بستم وبه موسیقی آرامی که بادهمراه با خوشه ها می نواخت دلسپردم که از موسیقی هر سازی با وجودم اشناتر بود.
یاد شب شعرای دانشگاه افتادم.یاد بحث هایی که همیشه در مورد خودشناسی وخدا شناسی راه می انداختیم.این بحثها مدام ذهنم را به چالش می کشاندبحث هایی که گاهی کسی جوابی برای آنها نداشت.
انسان چیست؟کی به آرامش می رسد؟چرا این همه رنج می برد؟این همه غم وغصه وحسرت نتیجه اش چیست؟چرا تا زنده ایم مدام می دویم ومی جنگیم و.در آخر بدون این که بدانیم چرا بودیم عزم رفتن می کنیم؟
وانگار امروز به اینجا کشیده شدم تا در وسط این گندمزار به پیوند خودم با طبیعت اعتراف کنم.شاید من هم یک گندم از این گندمزار باشم!
نظام هستی چنان عالی وزیبا طراحی شده است که همه چیز روشن وواضح در ان آشکار است.
خداوند خود فرموده:در زمین نشانه هایی است برای انسانها،اگر بدانند.
جواب خیلی از سوالها در دانشگاه ها نیست.من اگر بتوانم از پیله خود خارج شوم.پرواز مال من است.گاهی انقدر درگیر بود ونبود خویشم که از یادم می رود، در هر ذره عشقی است که با تمام وجود به من می نگرد ومن انقدر گرفتار خود که قادر به دیدن نیستم.
اما ندیدن دلیل نبودن نیست.به قول حافظ :تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
این گندمزار به من می گوید”دیدن این لحظه انقدر زیباست که تمام آن یک سال سختی وسرما را می شود از یادبرد ولبخند زد.
می شود تمام ان سرمای سخت وگزنده را به خاطر این خوشه های طلایی که حاصل رنج وتنهایی یک دانه گندم است را فراموش کرد وخوشحال بود وافتخار کرد.ومی شود از میان رنج ها گذشت ، بدون اینکه وجودت خراشی بردارد.اگر به کار خدا ایمان داشته باشی.
می شود راحت تر زندگی کرد اگر چشم دل باز کنی و ببینی که خدا وند چگونه با عشق به تو می نگرد وبا چه عظمتی همه چیز را در نهایت زیبایی برای تو می خواهد.تو بزرگ وبا عظمت خلق شده ای ،نه حقیر وکوچک با چند نیاز کوچک زمینی.تو باید یک روز یک گندمزار با شکوه باشی.نه یک کویر افسرده.
ما افریده شدیم تا خود را بیا فرینیم از میان تلخی ها، تنهایی ها،سختی ها ومصیبتها وترس ها وتردیدها.مثل ان دانه گندم که در سیاهی درون خاک زمین را می کاود تا سمت خروج را بیابد وبه سمت خورشید جوانه بزند.اگر ناامید شود در تاریکی میمیرد بدون آنکه زیبایی ها را تجربه کند.
این دانه گندم با تمام سخاوتش به من می گوید:
:کمتر از ذره نه ای، پست مشو اوج بگیر، تا به منزلگه خورشید رسی بار دگر.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۱۸-۹۱       » نظرات : 1

 

 

پنجره اتاقم راکه می گشایم،یک درخت تناور شاخه وبرگ هایش رابه اتاقم هدیه می دهد.تا چند سال پیش این درخت،نهالی بیش نبود.آن وقتهافقط برگ داشت وساقه ای نازک.
حتی شاخه هایش هم توان ایجاد سایه ای را نداشت.بعدها گاهی شکوفه می داد،اما هر باد ونسیمی شکوفه هایش رامی ریخت.
اما اکنون این نهال کوچک درخت تنومندی است که راحت می شود پشت آن پنهان شد.سیب هایش همه همسایه ها را بهره مند می کندوشاخه هایش استراحتگاه پرنده گان است وبرگهایش سایه بان کسانی است که محتاج سایه ای هستند برای رفع خستگی.
این درخت جلوی چشمان من رشد کرده است.هر وقت که برگهایش را از دست می دهدتا دوباره پر از برگ شود.ریشه اش محکمتر وشاخه هایش بلند تر می شود
اما انگار هر گز از دست دادن شاخ وبرگها برای او سخت وسنگین نیست.شکستن شاخ وبرگها یش در اثر باد وطوفان وبرف برای او درد اور نیست.چون بعدش ریشه ای محکم وقوی بدست می آورد
اماما آدمها،عادت کرده ایم که در مسیر زندگی هیچ چیزی را از دست ندهیم.از دست دادن هر برگ کوچکی وجودمان را می خراشدودنیایمان را ویران می سازد
وابستگی ما به بودن تا حدی است که فراموش کرده ایم برای چه آمده ایم .همیشه عادت کرده ایم خط مستقیمی را به جلو برویم.
من همراه این درخت بزرگ شده ام وامروز که با او یک جا نشسته ام احساس می کنم او از من موفق تر است.
از دست دادن ها اورا نرنجانده اند،بلکه قوی تر کرده اند.بادها وبرفهای زندگی نه تنها پژمرده اش نکرده،بلکه پربارترش کرده اند.او نه تنها از این راه آمده خسته وافسرده نیست،بلکه آنقدر محکم وقوی ایستاده که به هر کسی که با او درارتباط است.سود می رساند.
امامن چه؟!من که حتی جدا شدن از یک برگ را طاقت نمی آورم.من که شکستن یک ساقه کوچک خط زندگی ام را تغییر می دهد.فکر می کنم اگر می توانستم غم برگهای رفته را فراموش کنم وبه فکر ساختن شاخه های محکمتر باشم.می توانستم برای خود ودیگران مفید باشم.
درخت روبه روی پنجره اتاق من می داند که اگر نبخشد جایی برای ستاندن نخواهد داشت.او هر پاییز بخشی از هستی خود را به زمین می بخشدتا در عوض ریشه ای محکم وقوی داشته باشدومیوه ای پر بار…
او می بخشد بی ریا وبدون توقع.بدون اینکه لحظه ای از این بخشیدن آزرده خاطرشود.او شدن می خواهد ومن بودن.فرق من واو در همین است.
من به آنچه دارم قانعم واو هر پاییز می بخشد تا در بهار بیشتر بستاند.می خواهم شدن را تمرین کنم
یادم باشد که هیچ هدفی مستقیم وبدون واپس روی بدست نمی آید.
دانه به نهال،نهال به درخت ودرخت منتظر رسیدن بهار می ماند تا هزاران شکوفه را شکوفاتر کندوتنها آن زمان زندگی به بار می نشیند.
امروز بعد از مدتها در بهاری دیگر دوباره پشت این پنجره ام. وچشم به شکوفه های سیب این درخت دارم وبه این فکر می کنم:
زندگی جاده ای است پر از ایستگاه هایی برای بخشیدن ومن اگر یاد نگیرم که ببخشم.جایی برای ستاندن نخواهم داشت.