ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دانی سخن گفتن اکنون چقدر برایم دشوار است.اکنون که می دانم با بر زبان آوردن هر کلمه ای خود را معرفی می کنم.حالا که می دانم با بیان هر موضوعی خودم را بیان می کنم وبا قضاوت کردن در مورد هر رویدادی خودرا قضاوت می کنم وبا هر اعتراض به خود اعتراض می کنم.
سخت است که بدانی تمام کارهایی که می کنی معرف خود واقعی توست.
نقابها، دیگر به درد نمی خورند.دیگران را می فریبی.آنرا که در درون خود تو نشسته وبه تو وکارهایت می نگرد را چه؟؟؟
او با مهربانی وعشق از تو می خواهد خودت باشی.هر اتفاقی بیافتد مهم نیست.مهم این است تو خودت باشی.
واین سخت است ،سخت است که خود را چون آیینه ببینی.هر کاری، هر حرفی، هر حرکتی را در واضح در خودت نگاه می کنی ومی دانی که این تو هستی.تلخ،رنجیده،یا عاشق،یا یک نفس ضعیف.نقابها دیگر به درد نمی خورند.چون تو همه چیز را می دانی.
فریفتن دیگران دیگر قشنگ نیست.جالب هم به نظر نمی رسد.دیگر این چیزها سر گرمت نمی کند.بدتر اشکت را در می آورد.یکی در آیینه مقابلت ایستاده وتو را به تو نشان می دهد.
زشتی،حقیری،کوچکی،نادانی.آیا نمی خواهی کاری انجام دهی.نمی خواهی این سیاهی ها را بزدایی.فردا دیگر ممکن نیست.انکار هم دردی را دوا نمی کند.تا کی می توانی از خودت فرار کنی.تا کجا؟؟؟
هر کجای دنیا بروی مجبوری خودت را هم با خودت ببری!!تمام دنیا را بدوی.یا هر جایی پنهان شوی از دست خودت در امان نیستی.
این تویی!!! او را ببین…سخت است ولی امکان پذیر است.
نقاش باش یا یک موسیقی دان.یا یک سفالگر یا یک نجار.هر چه می خواهی باش وخودت را بساز.مثل یک تابلو یا قطعه موسیقی.یا یک گلدان ویا هر چه می خواهی.
فرار راه چاره نیست.تا ابد دنبال توست.خودت را هم ببین.

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 1

 

 

چون به دیدار دوست می روی.دیدار را دریاب…
کسی چه می داند؟شاید فرصتی دیگر دست ندهد.
انگاه پشیمانی سودی نخواهد داشت.
درست همان گذشته نشگفته ازارت خواهد داد.
همان چیزی که می خواستی بگویی ونتوانستی.
کسانی هستند که ارزو دارند به کسی بگویند
“دوستت دارم”
وسالهاست دودلندواین را برزبان نمی رانند.
روزی می رسد که او می رود وتو می گریی.وفریاد بر می اوری.نتوانستم به او بگویم “دوستش دارم”
افسوس…

 

 

  • » دسته بندی ها: روانشناسی