ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 1

 

جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن رابیاموز
این را برای دختران همسن وسال خودم می نویسم.برای مادران آینده.
مادر؟! خواهر؟! زن؟!
زن باش،مادر باش،معشوق باش…تمام ابزار این بودن ها را به تو داده اند غیر از توان جنگ برای حقوق برابر با مردان.تو موجودی لطیف وظریفی..تو نازی ومرد را غرق نیاز آفریده اند.
زن باش، خودت را با مردان خشن وجنگجو وپر ستیز مقایسه نکن.بگذار او پدر باشد.جهان به قدرتی مستحکم واستوار برای ادامه حیات نیاز دارد.وجامعه به رهبری قوی وبا اراده.وخانواده به سرپرستی با قدرت وتکیه گاهی محکم….
مردان آموزش دیده اند تکیه گاه وسازمانگر باشند.تو زن باش.بگذار جهان منسجم باشد، وجودت را بنگر مرکز وجود آدمی قلب است.شریان زندگی در مرکز وجود مابه پایگاهی قوی ومحکم وصل شده است به نام قلب، که اگر نباشد جسم از دور زندگی خارج می شود.پایگاه مقاومت زندگی مرد است.
اگر حکم او را، قدرت او را از او بگیرند، کس دیگری توانایی جمع کردن زندگی تورا نخواهد داشت.مرد سکاندار زندگی است وتو حافظ وصاحب زندگی هستی.
بیا هر گز به این ننازیم که قدرتمان با مردان برابری می کند یاحقوقمان با مردان مساوی شده است.بیا برای این نستیزیم که مردان چکار می کنند وچه حقوقی دارند وما محرومییم!بیا هر گز برای اثبات خودمان جنگ نکنیم….برای اثبات من هستم فریاد نزنیم.خود را با نگاه حقیرانه ای به زندگی با کلماتی چون، حقوق من…حق من…سهم من…قدرت من…پایین نیاوریم.تو هستی ونیازی نیست خودت را به اثبات برسانی.
تو هستی،وقتی نوزادی را نه ماه در بطن خود می پرورانی.تو هستی وقتی دست کودکت را می گیری وراه رفتن می آموزیش.تو هستی وقتی غذا را بی منت وریا دردهانش می گذاری وشبهای بی تابی اش را به دوش می کشی.نیازی نیست پا به پای مردان بدوی تا ثابت کنی هستی.تو مادری…
سهم تو فرزندان با کفایتی هستند که سازندگان راه فردایند.قدرت تو تربیتی است که آنان را از آزمونهای زندگی سربلند بیرون می آورد.
تو هستی در قلب زندگی،تو خون جاری در پایگاه محکم زندگی هستی.اما این پایگاه به موجودی قوی وبا اراده برای حفظ ونگهداری نیاز دارد.به مردان قدرت واراده چرخاندن چرخ زندگی وتوانایی حل مشکلات ودرک سختی ها وجنگ با نابسامانی ها را داده اند.
مراقب موجودیت خودت باش!اصل بودنت را، مقام منزلتت را در مبارزه ای که هیچ قهرمانی ندارد از دست ندهی.زیبایی بودنت را، جایگاه والایت را در نبردی بی مبارز نبازی!سازمان دفاع از حقوق زنان؟!…کانون دفاع از حق زن؟!…همایش دفاع از هویت زنان؟!
راستی کدام حق؟!من زن هستم. اگر آنقدر آگاه باشم که بفهمم زن بودن به چه معناست؟حق من فرزندانی هستند که تربیت می کنم برای فردا.حقوق من زندگی مسالمت آمیز وپاک کودکان فردایند.حقوق من جامعه سالم وبه دور از فسادی است که می توانم بسازم.
حقوق یک زن فرزندان با سواد وموفق اند.حقوق یک زن محیط شاد آرامیست که شوهروفرزندانش را هر جا که باشند دلتنگ خانه می کند وسر موقع مشتاقانه به منزل می کشاند.حقوق یک زن خبرهای شاد از موفقیت فرزندانش است…نه برابریش با مردان ونه توانایی کسب جایگاه مردان ونه مبارزه برای حقوق برابر با آنها…
جامعه فاسد.جامعه بیمار.جامعه وحشی ومعتاد.جامعه ناامن وبی اعتماد حاصل مادران بی کفایتی است که احساس می کنند وظیفه ای غیر از مادر بودن دارند.وظیفه ای که خود نمی دانند چیست؟سرگردان بین دنیای مردان ودنیای ظریف زنانه.مبارزه ای بی نتیجه وبیهوده برای احقاق حقی که توهمی بیش نیست.
می گویند زن همزمان که گهواره کودک اش را تکان می دهد دنیایی را می لرزاند..
آرزویم این است زن باشم آن سان که خداوند برایم نوشته است.

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

 

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
می ایستم روبه مر کز عالم هستی، آرام واستوار پا بر زمین، ایستاده بر خاک.که ریشه وجودم در آن است.وتمام وجودم را متوجه خالقی لایتناهی می کنم .من اشرف مخلوقات پیش نماز می شوم وکل هستی پشت سرم به تقدیس خالقمان زبان می گشاییم.هماهنگ می شوم با کل موجودات زمین، هم آوا با آنچه خلق شده،رو به عالم امکان وشروع می کنم ستایش خالقی را که از عدم به وجودم آوردو مرا خلیفه خود در زمین قرار داد.زمزمه می کنم نام او را در اخلاصی بی ریا:

“بسم الله الرحمن الرحیم”به نام خودش، می خوانمش وصفاتش را زیر لب زمزمه می کنم.سپاس تورا پروردگار مهربانی که بخشنده وصاحب اختیار من وروزگارم هست.پس من تورا ستایش می کنم برای پیشبرد تمام زندگی ام که تو از آن آگاهی،از تو یاری می خواهم،ومی دانم راهی که تو نشانم بدهی راه اصلی زندگی ومسیر خشنودی ام خواهد شد.راه مرا از غافلان جدا کن.تویی که تنها خالق دنیایی،ازهمه بی نیازی وهمه به تو نیازمند، تویی که کسی مثل تو نیست.
دست روی زانو میگذارم در برابرش خم می شوم.به احترام آنچه می بینم از خالقی بی همتا،در درگاه پاک ومطهراش سر خم می کنم.
تو با عظمت وبزرگی ومن به قدرت لایزالت اعتراف می کنم.
اکنون به خاک می اقتم وسر بر زمین می گذارم.سجود معبود ، زیباترین جلوه عشق در برابر معشوق فدا شدن است.اما من با سجده اوج می گیرم تا بی نهایت اخلاص بالا می روم وسرشار از همه انرژی های موجود در عالم به زمین باز می گردم.هیچ مرزی نیست.می دانم که از اویم به او باز می گردم.با آوای زمین هماهنگ می شوم.با عظمت وشکوه زمینی که هر چه در آن اکنون همراه من به ستایش خالق خود مشغولند.همه از اوییم ونام اورا نجوا می کنیم.
پاک ومنزه است پروردگار ما وما مقام بلند اورا می ستاییم.
زمزمه هامان با عالم کائنات یکی می شودوقدرت عشق او را برایمان هدیه می آورد.
می ایستم ودستان پر از نیازم را به درگاهش دراز می کنم:بزرگ من، خدای من،مرا همواره در ملکوت خود نگاه دار ونیکی ها را برما ارانی کن.واز آنچه مرا از تو دور می سازد مصعونم بدار.ترس هایم را از بین ببر ویاری ام کن .به جای اینکه جوینده عیب ها باشم یابنده عشق قرارم ده.

وباز هم آوا با کل مخلوقاتش اعتراف می کنیم که کسی جز اوشایسته پرستش نیست.اوست که یگانه آقریدگار ماست وکسی جز او برما حاکم نیست.پس به قدرت واراده او پیش می رویم ولحظه لحظه زندگی رابا عشق لمس می کنیم.
پروردگارا،تو بزرگ وپاکی، ستایش مخصوص توست.معبود ماتویی وما تو را می ستاییم.

دیگر چیزی مارا هراسان نمی کند.چیزی وجودمان را نمی آلاید.وهیچ قدرتی توان تسلط بر مارا ندارد چرا که اوست ما را راه میبرد.اگر او زندگی مارا نوشته پس هیچ اتفاقی بیهوده نیست، وتسلیم میشویم در برابر خواسته واراده او.ومی خواهیم که قدرت تسلیم شدن در برابر خواسته اش را به ما ارزانی کند.
مرغ باغ ملکوتم نی ام عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.