ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

کاش می تونستی

کاش می تونستی، خودت رو ببینی از پس این همه نقاب،این همه باید ونباید، واین همه قانون که همه برای مهار تو مهر تایید خورده اند.
از پس این همه در که به رویت بسته اند.وتو شرطی شده ای مثل موجودی که به عمل دیگران عکس العمل نشان می دهد.به راهی می روی که اجدادمان رفتند.راه آدم حوا…
راهی مطمعن وهموار…
اما می دانی حقیقت همیشه به خواص رخ می نماید.
بیا این دیوار ها را فرو ریزیم.وبه آسمان پر گشاییم.بیا از انچه به خاطرش آفریده شده ایم آگاه شویم.راه هموار راه راحتی است .اما خیلی زود دچار روز مره گی می شوی.
بیا تا مثل گوسپندان به انچه می گویند بدون اندیشه عمل نکنیم.بیا تا بدانیم که بد بختی فقط یک واژه است نه جزیی از سرنوشت من وتو…
بیا وتردید نکن که روزی می رسد راه راست خود را به ما می نماید.بیا این راز را بدانیم که بین من وتو خدا هیچ حائل نیست.
نه راهنما می خواهیم نه نقشه نه راه…
او ما را می جوید پس بیا تردید را کنار بگذار وگوش کن.اوصدایش از لحظه لحظه زندگی به گوش می رسد

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۴-۲۸-۹۱       » نظرات : 0

می دونی مشکل ما آدما چیه؟اینکه هر گز حاضر نیستیم آنچه رو که هستیم رو بپذیریم.ومدام می کوشیم اونی باشیم که نیستیم.
هر روز نقاب های گوناگون به چهره می زنیم وخود واقعی مان را پشت این نقاب ها پنهان می کنیم وبه مرور زمان خودمان را گم می کنیم وبه نقابها دل می بندیم.
اما هر چه اصل نباشد از بین می رود وبا کنار رفتن نقاب دوباره چهره اصلی خودما نمایان می شود وما را دچار بحران می کند.اگر یاد بگیریم که آنچه را هستیم بپذیریم وموهبت آنگونه بودن را در یابیم وآن را نشان دهیم.دیگر مشکلی با خود نخواهیم داشت.
ما همواره پشت نقاب ها وعنوان ها ومقامهای خود پنهان می شویم تا خود واقعی مان را نشان ندهیم.به هر کاری دست می زنیم تا آنچه

هستیم مخفی بماند.
چون از بچگی به ما آموخته اندآنچه هستیم نباشیم.داد نزنیم.پر خاش نکنیم.شلوغ نکنیم.عصبانی نشویم.تمام احساسات واقعی ما در کودکی سر کوب شده است.وشده ایم آنچه ما نیست.
انتظارات ونظرات دیگران ما را از خود واقعی مان جدا کرده وشده ایم حاصل نگاه ودلخواه ومورد تایید دیگران.واین آغاز عصیان آدمی است.ما همان هستیم که یک کودک در آغاز تولد هست.
ما یاد گرفته ایم اسیر قانونی باشیم که خود وضع کرده ایم.از دیگران می رنجیم چون خصلتی را در وجود او می بینیم که در خود سر کوب کرده ایم.درد می کشیم چون خصلتی که اصل ما بود رادر خود حبس کرده ایم.وآن بر روح ما سنگینی می کند.
پذیرش وآزاد کردن احساسات اولین راه رسیدن به آرامش است. اماجامعه ای که در آن زیست می کنیم.این را از ما نمی پذیرد.مدام ما را وا می دارد که خودمان نباشیم.
تابع او باشیم وتا زمانی که تعریف مشخصی از خود نداشته باشیم با این نقابها در گیر خواهیم بودوتا روز آخر به کسانی برخورد خواهیم کرد که نفرت وانزجار وهراس را در ما به وجود می آورند.
در واقع آنها مالک احساست ما هستند.تا زمانی که صاحب خود واحساسات خود نباشیم دیگران از ما به نفع خود سود خواهند برد. وما انباری از خواسته ها وتمایلات واحساست دیگران خواهیم بود.
وسر خورده وپریشان دنبال راضی کردن خود به جایی هم نخواهیم رسید.آنچه مارا رنج می دهد رفتار دیگران یا عمل توهین آمیز آنها نیست.احساسی است که درون ما دفن شده است.خود من است که زندانی شده است
در ها را بسته ام تا انکارش کنم.واو فریا می زند وآزارم می دهد.چیزی که تعریف نشده باشد معنی نخواهد داشت.رفتاری که در وجود دیگران تو را آزار می دهد ریشه اش در درون خود توست.باید آن را بپذیری وبا تعریف آن به خود واو اجازه دهی تا کامل شود.احساست ما خود واقعی ما هستند.