ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

همیشه در اندیشه هایم حقیقت را گم می کنم.می دانم که اگر می دانستم واگر اندیشه هایم در راستای حقیقت بودند خیلی بیش از اینها می توانستم ارباب وجود خود باشم.
کارم شده قضاوت در باره خوبی وبدی ادمها.فکر کردن به جای انها.شده ام قاضی اتفاقها،رویدادها، وحوادث ومدام نگران امروزو فردای محال….!
وقتی دقیق می شوم به زندگی ادمها. همه چون جانور بارکشی شده ایم که مدام در حال جمع اوری چیز هایی هستیم که خود هم نمی دانیم کی وکجا می خواهیم از انها استفاده کنیم.
اگر فردایی در کار نباشدچه؟؟؟.هدف تمام زندگی ها شده.کسب ثروت، مشاغل سیاسی.افتخار اکادمیک.ومدرکهای کذایی…!
مابزرگ افریده شده ایم اما یاد نگرفته ایم بزرگ باشیم.همواره حقیرانه وکوچک می بینیم وعمل می کنیم.
انسانهای بزرگ همواره در انزوا به سر می برند چون همراهی با اندیشه های کوچک برایشان دشوار است.اینکه خودرا با روش های کم ارزش سازگار کنند وسخنی بگویند مورد پسند تو.انها فقط می توانند در مورد کوته نظری ادمها بیندیشند.
تا به حال اندشیده ای چرا شادی ها از ما گریزانند.تا به حال به حصاری که دور خود تنیده ای نگاه کرده ای؟
حصار اندیشه های محدود وفقیرانه.تا به حال به خود نگریسته ای که چگونه مانع پیشرفت وخوشی خود می شوی؟ایا تا کنون خودرا دربرابر بزکاران وگناهکاران گناهکار دیده ای؟داستان کسانی که بدند…اما از خوبی بودن به بدی افتاده اند.در معاملات زندیگی انان که زرنگ وسختند می جهند وبقیه در مرداب فرو می روند.در جامعه ای که گناهکارانش بی گناه ترین انسانها هستند.
تمدنی که بسیار به ان مغروریم در زیر سایه های سنگین تورم در حال فرو پاشی است.میلیون ها انسان در گرسنگی ودزدی وجنایت دست وپا می زنند.
ایا تا به حال شهامت این را پیدا کرده ای که با حقیقت روبه رو شوی؟
تو ازادی که تا اسمان بالا روی اما می دانی چگونه انسان ارباب خود می شود؟
تو قدرت نیرومند ساختن خودرا داری اما نه با توسل به انسانهای قدرتمند وتوجه بیش از حد به مادیات.ما هنوز یاد نگرفتیم که برای توانا شدن از وجود هیچ انسان ضعیفی سوء استفاده نکنیم.
انسانهای بزرگ با شناختن ضعف ها واندیشه ها و اعمالشان بزرگ می شوند نه با سوء استفاده از دیگران.
انچه را که دیگران توانایی گفتن اش را به تو ندارند را ببین.اینگونه شاید بشود تو خود را درمن ومن خود را در تو کشف کنم.
می دانی ما خود به دیگران قدرت حکومت به خودرا اعطا می کنیم.؟
می دانی امروز هدف اصلی انسان در زندگی گریز از خود است؟
اگر به خود اعتماد می کردیم اگر پشت گرم به بیدادوحیله وفریب نبودیم.هیچ نیرویی در دنیا توان درهم شکستن ما را نداشت. نمی دانم ان چیست که تحت سیطره خود مارابه بردگی می کشاند.می دانم هر کس مسئول زندگی خویش است
اما هنوز یاد نگرفته ام از ابزار هایی که در اختیار دارم هر گز برای ابراز عقایدم سوء استفاده نکنم.
اگر دیدگاهایم درست باشند خود جایی برای ابراز خواهند یافت.
باید یا بگیرم برای خوشبخت بودن در بالاترین سطح بودن نباید از دیگران پله بسازم تا عشق نابود شود.
اهداف والا با وسیله های پست به دست نمی اید.پستی وغیر انسانی بودن وسیله انسان را هم پست وغیر انسانی می کند وهدف را دست نیافتنی.
کاش یا بگیریم اعتمادمان را به شایستگی انسانها بسپاریم نه به عنوان وقدرت انها.ان وقت دیگر کسی مغلوب بدی نمی شود.
به درون خود سر بزنید ببنید چیست انکه شمارا به بردگی در این دنیا کشانده است.؟؟؟
مدام دویدن وعرق ریختن وهرگز نرسیدن هدف زندگی هیچ کسی نیست.نگاهتان به کجاست که این همه رنج را به زندگی خود هدیه داده اید؟؟؟

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۱۹-۹۰       » نظرات : 1

 

 

زندگی کتابیست پر ماجرا،هیچگاه آن را به خاطر یک ورق اش دور نینداز.
من ببه خدا گفتم مرا آنگونه که می خواهی بساز وهمه چیز ازآنجا شروع شد.
کاش می دانستیم زندگی با همه وسعت خویش/ محفل ساده غم خوردن نیست/زندگی خوردن و خوابیدن نیست/اضطراب وهوس دیدن نادیدن نیست/ زندگی جنبش وجاری شدن است/از تماشاگه آغاز حیاط تا بدان جا که خدا می داند.
اگر بهترین ها را به زندگی ارائه نکنید نمی توانید از زندگی انتظار بهترین ها را داشته باشید.
زندگی فرایند پالایش است.یعنی شستشوی تمام نقابهایی که در مسیر زندگی به چهره زده اید.
زندگی تنها یک غروب نیست. هر زمان که خورشید در پهنه خون رنگ مغرب غروب می کند این را به ما می گوید.
زندگی پیدا کردن لکه های رنگی از دل تاریکی است.
زندگی به مانند پژوآک آست.هر چه را ازخود صادر کنی به تو برگردانده می شود.
زندگی را آگاهی تعیین نمی کند.بلکه آگاهی را زندگی می سازد.
زندگی این است که تو خود را وقف آفریدن چیزی کنی که به تو معنا می دهد.
مهمترین چیز در زندگی این است که بیاموزی چگونه عشق را دردیگران جاری کنی و بگذاری عشق در تو جاری شود.
زندگی سخت ساده است.خطر کن!وارد بازار شو چیزی را از دست نخواهی داد.قبا دستان تهی آمده ای وبا دست تهی خواهی رفت.فرصت بسیار کوتاه به ما داده اند تا سرزنده باشیم.
زندگی یک اسم نیست،فعل در حال شدن است.عشق نیست عاشق شدن است.رابطه نیست مرتبط شدن است.ترانه نیست ترانه خواندن است.رقص نیست رقصیدن است.
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که پرسیدم:فروختی؟گفت:نخریدند تمام شد.
میزی برای کار،کاری برای تخت، تختی برای خواب،خوابی برای جان،جانی برای مرگ،مرگی برای یاد،یادی برای سنگ.این بود زندگی!
زندگی چون گل سرخی است پر ازبرگ،پرازخار،پرازعطرلطیف،یادمان باشد اگر گلی را چیدیم عطر وبرگ و گل وخار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
زندگی به کسی اطمینان نمی دهد فقط فرصت می دهد.
زندگی رویای خداست وما در این رویا رویای خود را می‌آفرینیم.
زندگی از جنس آب و شیشه نیست/ زندگی یک شاخه بی ریشه نیست/من شنیدم یک نفر با شکوه گفت:زندگی عشق است اندیشه نیست.
زندگی زیباست در مسیبرش هر چه نازیباست /آن تقصیر ماست.

 

 

  • » دسته بندی ها: ادبیات , زندگی , عشق , کلمات برگزیده