ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۲۹-۹۱       » نظرات : 9

 

 

مرد باغبان تبر را برداشت وشروع به زدن شاخ وبرگ درختان کرد.هر نهال کوچکی که شاخه بلند و کشیده ای داشت با تبر پیرمرد از درخت جدا می شد.
پیر مرد اندوه درونش راباآهی از سینه اش بیرون فرستاد وخطاب به درختی که داشت شاخه های اضافی اش راجدا می کرد گفت:
:زندگی هم با من همین کار را کرده است.هر زمان که خیال می کردم بزرگ شده ام شاخ وبرگهایم را زدند.هر کجا فکر می کردم به جایی رسیدم تمام انچه داشتم از دستم را از دستم می ربودند.هر وقت خیال می کردم دست وبالم باز شده ومی توانم راحت زندگی کنم حادثه ای تمام هستی ام را به باد می داد
تمام مدت افتادم و بلند شدم تا یاد گرفتم به هیچ چیز در زندگی دلخوش نکنم.همانطور که شاخه ها را می زد خاطراتش را برای درختان تعریف می کرد که صدایی او را از عالم خود بیرون کشید.
برگشت ونوه کوچکش را دید که با اعتراض به او نزدیک می شد:
:پدر بزرگ چرا شاخه های درختان را می زنی؟چرا اونا رو زخمی می کنی؟فکر می کنی دردشون نمی گیره؟
پیرمرد تبر را زمین گذاشت وبا لبخند به پسرک نزدیک شد ودستانش را روی شانه های او نهاد وگفت:
:اگر الان شاخه های آنها رو نزنم.شاخه ها بلند می شوند ومانع رسیدن نور به ریشه درخت خواهند شد.آن وقت تنه درخت برای همیشه ضعیف وکوچک خواهد ماند.برای اینکه درختان تنه محکم وقوی داشته باشند.باید تا نهال کوچک است شاخه های اضافی آن را جدا کنی.تا نور وغذای کافی به ریشه درخت برسد، تا درخت قد بکشد وبزرگ شود وبتواند محکم وقوی در مقابل هرباد وطوفان وسیل مقاومت کند ونشکند.وتنها آن زمان می تواند میوه اش را نگه داردومیوه های خوب به ما بدهد.
تنها درختا نی که ریشه ای محکم وقوی دارند می توانند قد بکشند وبه آسمان برسند.وآدمها را از میوه های خود بهره مند کنند.
پسرک نگاهی به پدر بزرگ انداخت وبا نگاهی به آسمان خود را از میان دستان پیرمرد رها کردوآرام سرش را به زیر آورد.گویا که چیز مهمی رافهمیده باشد از او جدا شد.وهمانطور که دور می شد با خود زمزمه کرد:
:پس خدا هم به همین خاطر گاهی چیزهایی را که به ما می دهد از ما می گیرد یا از ما جدا می کند او هم می خواهد ما ریشه ای قوی ومحکم داشته باشیم تا به او برسیم.
پیر مرد به یک باره بر جای خود نشست.گوییکه از خواب هفتاد ساله ای بر خواسته باشد.لحظه ای بر خود لرزید.
سرش رابه سوی آسمان بلند کردوبا چشمان پر از اشک لبخند زد:
:هفتاد سال زندگی کردم که از یک کودک هفت ساله بیاموزم که چگونه باید به زندگی نگاه کنم وچطورزندگی کنم!

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۸-۹۰       » نظرات : 0

 

 

می گویند ادمی هر انچه را باوردارد زندگی می کند یعنی جهان ایینه ای است که انعکاس باورهای مارا باز می تاباند.
این یعنی قدرت خلقت دردرون خودانسانها نهفته است..اما چرا باورنداریم قدرت خلق زندگی مان را به ما داده اند.چرا می ترسیم ازتصورکردن اینکه ما خالق زندگی خود هستیم.
ما باورنمی کنیم چون به ما یاد داده اند که خودراحقیر وکوچک ببینم.به ما یادداده اند قانع باشیم.بیشتراز گلیم خود پای مان را دراز نکنیم.به ما یاد داده اند که محدودیم.ونباید آرزوهای بزرگ داشته باشیم.
دلی که قراربودبشود.خانه عشق ومحبت.شد خانه ترس.دلهره،حسد،کینه،واینگونه ما خدارا دوتا کردیم.شرراخلق کردیم وبه خدا نسبت دادیم.خشم را خلق کردیم وبه خدا نسبت دادیم..نفرت وترس را آفریدیم وبه خدا نسبت دادیم.
درحالی که تمام اینها یک احساس بود.احساسی که قراربود در اختیار ما باشد.ابزاری بود برای بهتر زیستن مان مثل احساس درد.شادی.غم.اینها همه خصلت های انسانی هستند برای زیستن.اما ماهمه اینهارا نیروی فلج کننده زندگی قرار دادیم.
چون فراموش کردیم خدا خالق است نه پادشاه وحکمرانی چماق بدست.که تا خطا کردیم مجازاتمان کند.خدا فقط خالق است وعاشق بی قید وشرط مخلوقات خویش.نه قاضی که بنا به خوب وبدبودن ادما حکم صادر کند.
به قول شاعری “من بد کنم وتو بد مکافات دهی .پس فرق میان من وتو چیست خدا.
نه خدا هیچ کسی را مجازات نمی کند ما اگر بد می بینیم.”بار کردار بد خود می بریم”
این را فراموش کردیم که هر چه کنیم به خود می کنیم.واین باعث شد روحمان این همه رنج را تحمل کند.قصه زندگی خودرا در تاریکی نوشتیم ودرحسرت روشنایی سوختیم.با چشمان بسته درتاریکی ماندیم وقصه های دیگران شنیدیم وباور کردیم.
ودر سایه باورهای دیگران برای خود زندیگی ساختیم.ودلخوش به شنیده ها دیده هارا هم نفی کردیم.چون جرات رو به شدن با حقیقت را نداشتیم.چون به ما گفته بودند کوچکیم و حقیقت بزرگی در باورمان نگنجید.وکوچک ماندیم هر روز این مقیاس کوچکتر شد.تا مارادر حجم جسم خاکی اسیر کردند.
اری،برای مهار انسان، برای حکومت بر او باید اورا حقیر کرد باید کوچکش نمود.زیرا اگربداند چه موجود با شکوهی است. حکومت براو محال می شود.
پس باید رنج را به او تلقین کرد.باید غم را به خوراند وباید اورا وادار کرد تا اعتراف کند زندگی جز اجبار به زیستن نیست.جز روزهای تلخ وسخت وناکامی نیست.
هر کس پا ازاین دایره بیرون نهد عاصی وهنجار شکن وشورشی نام خواهد گرفت ومجازاتی سخت در انتظار اوست.
انسان مهار شدنی نیست حداقل کسانی که روح بیداری دارند این را می فهمند وبرای همین است که جنگ وخونریزی وقتل وکشتار هنوز ادامه دارد.نمی شود ادمی رادر حجم کوچک تن اسیر کرد.
که این بسی رنج اور وتلخ است.وانسان تازمانی که خدارادرزندگی اش پیدا نکرده همواره درزنج خواهد زیست.خداوند ایه هایش را در طبیعت ودر لحظه لحظه زندگی مان جاری کرده است.وتو اگر اندکی خودرا از دغدغه های زندگی رها کنی اورا خواهی یافت وبرای همیشه از زنجیدن رها خواهی شد.خدا منتظر ماست ودر تمام لحظه ها ماراتماشا می کند.تا تو برگردی واورا ببینی.او همواره نگاهش به توست…
تو کجا را می نگری که این همه رنج می بینی؟؟؟