ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
  • معرفی کتاب ها
  • مطالب پیشنهادی
  • برچسب ها
rahae
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
2-Copy
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
images
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
GUT
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱

تاریخ:۰۲ تیر ۱۳۹۶
قدم میزنم…!
تاریخ:۱۸ شهریور ۱۳۹۴
رمان تندیس
تاریخ:۰۳ مرداد ۱۳۹۱
متن ادبی ناگفته های من و تو
تاریخ:۰۳ مهر ۱۳۹۳
رمان تو را دوست دارم . . .
تاریخ:۱۶ آبان ۱۳۹۲
رمان بگذار زندگی سخن بگوید . . .
تاریخ:۳۰ فروردین ۱۳۹۲
زندگی گواه توست
تاریخ:۲۲ اسفند ۱۳۹۰
گندمزار
تاریخ:۱۸ فروردین ۱۳۹۱
» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۰۱-۰۳-۹۱       » نظرات : 34

 

 

نادانی گناه است وبرای همین است که تو در زندگی تنبیه می شوی.
نا آگاهی همواره عذاب آور است وگاهی نشاط آور.
توانایی در رسیدن به اگاهی را به تو ارزانی داشته اند.اطاعت کورکورانه گناه است.بزرگترین گناه وظلم به خود این است که تو شعورت را نادیده بگیری وبه انچه دیگران می گویند بدون اندیشه عمل کنی.تو را برای تجربه ای جدید وراهی تازه آورده اند نه پیمودن راهی که کس دیگری هموار کرده است.
به شعورت تکیه کن آنچه می گوید درست است .زندگی بد بختی نیست.نا آگاهی است که در تو بد بختی وحقارت را به رخ می کشد.زندگی حقیر نیست این تویی که حقارت را خلق کرده ای.
زندگی همان چیزهای کوچکی است که سهراب گفت:شستن بال کبوتر در اب…شستن ظرف در اشپزخانه…قدم زدن در باران…پیمودن راهی در تنهایی…آبیاری با غچه ای که دوستش داری…سلامی به غریبه…ونگاهی اشنا…
ببین یک نگاه ساده چقدر می تواند متفاوت باشد که از چیزا هایی که تو تکرار مکررات می خوانی لحظاتی زیبا برای زیستن می افریند.
پس چرا ما همواره نگاه دیگران را تایید می کنیم واز اینکه خودمان از نگاه وفکر خود استفاده کرده از این ساحل امن وآرام جدا شده وبدانیم زندگی زیبایی های شگفت انگیزی دارد که اگر تجربه اش کنیم هر گز از اینگه خلق شده ایم شاکی نخواهیم بود.
زندگی ملول وافسرده خیلی ها به این دلیل است که جرائت ندارند منطقه امن فکری خودرا رها کنند به چیزهایی بیاندیشند که تایید شده وتعریف شده نیستند.نا دانی ونا آگاهی برایشان حکم امنیت وآرامش را دارد.واگر هم کسی بخواهد تلنگری به ذهن شان بزند زود اشفته می شوند و اعتراض می کنند.
زندگی همواره برایشان زندان وجهنم و وادی غذاب است.واین بزرگترین گناهی است که می توان مرتکب شدزندگی جشن بزرگی است که مارابه ان دعوت کرده اند به قول اندیشمندی جشن رقابت هزارن اسپرم که یکی از ان میان پیروز شده است وآن ما هستیم.
پس چرا به دلایل واهی وافکاری پوچ وبی پایه زندگی را به کام خود ودیگران تلخ می کنیم.
فقط کافی است اندیشه ای را که باعث آزارمان می شود رادر فیلتر باز نگری قرار دهیم.ریشه واساس ان را بیابیم ودلیل به وجود آمدنش را بازبینی کنیم.اینگونه خیلی از آندیشه هایی که باعث رنج ما می شود خود به خود از بین می رود.
اگر می خواهی از جشنی که به ان دعوت شدی لذت ببری نباید هیچ چیز تعریف شده ای را بپذیری.باید خودت نگاه کنی وآنقدر ببینی تا تعریف خودت شکل بگیرد.

 

 

» نویسنده: فرشته       » تاریخ انتشار: ۱۲-۲۲-۹۰       » نظرات : 82

مرا ببخشید می خواستم به خاطر نزدیک شدن عید و روزهای قشنگ بهاری پست دیگری را بنویسم اما دیشب بدون اینکه بخواهم هنگام سکوت شبانه ام این متن از ذهنم گذشت ومرا مجبور کرد همان هنگام آن را بر این صفحه سفید بنگارم.اگر با حال هوای عیدانه شما مطابق نست.مرا عفو کنید.

زیباترین جایگاه آدمی !می دانی کجاست؟نزدیک تر از هر جایی دست به سینه وسر فرو افکنده در بارگاه خالق ایستادن.

زیباترین شیوه زندگی آدمی!می دانی چیست؟برتر از هر راه وروشی خواست خالق را زیستن.

زیباترین مقام ادمی میدانی! کدام است؟بالاتر از هر مقام وعنوانی بنده خالق بودن.

زیباترین عشق آدمی!می دانی کیست؟محبوبتر از هر معشوقی مهربانتر از هر یاری،عشق خدا را زیستن.

نمی دانی! زندگی تو بر این نداستن گواه است.نمی دانی ومن نیز قادر به فهماندنش نیستم.زیرا که خود نیز نمی دانم.ولی خوب می فهمم که چرا پیامبران اینگونه عاشقانه از او گفتند وجاودانه شدند.اما نمی دانم چرا نمی توانم از هزار توی این زندگی پر از رفاه وآرامش  که هر روز بر لایه های رنگین آن افزوده می شود بگذرم وبه او بپیوندم.

می بینم ، نمی فهمم.می شنوم درک نمی کنم. می دانم قشنگترین احساسم لحظه ایست که شرمزده ودست خالی روبه رویش ایستاده ام واو چه با محبت وعشق  نگاهم می کند ومن با اینکه غرق گناهم لبریز لذت می شوم از این نگاه مهربان وبخشنده..وباز پر از حس یاس و گناه میشوم که چگونه هر چیزی فانی را  پسندیم جز مقام بندگی او را.وباز نگاه پر از لطف بخشایشگرش غرق لذتم می کند.می خواهم فراموش کنم با جانی که او به من بخشید چه کردم.اما نمی شود.باز برخود خشم می گیرم چرا جز او کس دیگری را به خانه عشقم به قلبم راه دادم. به جایگاه والای پرورردگارم.چه کسانی را نشاندم.این بار هم نگاه عاشقانه او مرا برمن می بخشد.اما من………!؟

اما من با این احساس گناه چه کنم؟من با این همه سال که بدون عشق او به هدر رفته چه کنم؟من!!! با سالهایی که او در پی ام بوده ومن از او گریخته ام چه کنم؟او همیشه ناظرم بوده ومن چه ها که نکرده ام؟

به چه روی باز به نگاه عاشقش چشم بدوزم وغرق لذت شوم.چگونه؟؟؟بگو فرشته چگونه؟؟؟بگو! تو که این همه سال با من بودی وسوسه گرانه مرا به هر سو کشاندی بگو:بگو اکنون با این جان شرمزده وپشیمان چه کنم؟چگونه او را به خالقش باز گردانم؟اگر پرسید با جانی که به تو  بخشیدم چه کردی؟ چه بگویم؟اگر بپرسد این روح  خراشیده وداغون همانی بود که من به تو هدیه کردم؟چه بگویم؟.بگویم این همه زخم،این همه حرص این همه بار سنگین شکننده را چه کسی بر من تحمیل کرد به جز خود من!!!

بگو:باید چه پاسخی بدهم وقتی نگاه پرسشگراو مرا به آتش می کشد.بگویم نفهمیدم ! ندیدم!نشنیدم!می شود؟می شود با بهانه ندانستن او را مجاب کرد؟گیرم که شد.گیرم که او از سر عشق کرده هایت را ندیده گرفت.تو چه می کنی؟چه می کنی؟در آغوش آن همه عشق، آن همه لطف آن همه بخشایش سر بر می داری خود را از او می دانی؟نگاه در نگاهش می دوزی وبر خود افتخار می کنی.که نمره بخشش گرفته ای؟می توانی فرشته؟؟؟

نه نمی توانی! اما بگذار برایت بگویم که خدا خوب می داندبدترین تنبیه گناهکار بخشیدن ومحبت کردن به اوست.این از هر جهنمی سوزنده تر وگدازنده تر است.خدا دلش نمی آید تورا بسوزاند.چون عاشق مخلوق خود است.

اما تورا آتش کرده هایت می سوزاند.